تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

و ما ممنوع شدیم

در جایی ممنوعه

در شهر ممنوعه

پشت چراغ قرمز

جلوی تابلوی توقف ممنوع

و ما ممنوع شدیم

...


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 11:54  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

به نام او

ساعت 10:40 حرکت از خانه به سمت دفتر هفته نامه ی دوچرخه واقع در خیابان آفریقا، کوچه ی تندیس، دفتر روزنامه ی همشهری.

خیابان ها کمی شلوغ بودند اما رسیدیم. دم در، کیمیا منتظر من ایستاده بود. سلام کردیم و به سمت داخل به راه افتادیم. ...


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 10:52  نویسنده  مروارید اسلامی  | 

 

 

 

 

                   18/3/86

 

 می بارند

 

 

 

کرکس های خاکستری

 

بر فراز دشت

 

نظاره گر قتل عام طوفان

 

جنازی درختان

 

روی زمین

 

ناگهان شاید از شوقی

 

می غرَند

 

می گریند

 

می بارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 21:28  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

رفتي و اشكهايم لبخند زدند

خنديدند...

قهقهه زدند!

دوستت دارم ها بر لبانم خشكيدند

انچه كه هزاران بار تولدشان را ـ براي لحظه هاي التهاب ـ تمرين كرده بودم!

رفتي...

ديدم آن همه بي خيالي،آن همه سرخوشي در يك نگاه

شنيدم هزاران هزار دروغ

دروغ هاي گنديده اي كه دم از دلتنگي مي زد!

دلتنگي! چيزي كه هرگز نچشيدي...

همان كه طعمش برايم فراموش نا شدني ست!

رفتي ـ بي خداحافظي ـ

اشكهايم خنديدند،

قهقهه زدند،

به حال دل ساده ام

به حال بي عرضگي ام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 20:35  نویسنده  فرشته شریعتی  | 

از اين طرف خورشيدحجاب ابر پوشیده

از آن طرف ماه پرده ی گستاخی خود را دريده

من بيچاره مانده ام

که زيبايی خورشيد را باور کنم

يا حجب ماه را

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 1:34  نویسنده  تاها  | 

نگاهم کرد...با سه چشمش

و یک شاخ سفید که روی سرش بود

آرامش از دلم پر کشید...دلم شجاعت رستم را خواست

ناگهان خشم چشمانش تنم را لرزاند...زانو هایم خم شد

منتظر بودم...چشمانم را بستم و خودم را آماده کردم

اما

پتکش را بر سرم نکوبید

دستان خال خالیش را به سویم دراز کرد و به رویم لبخند زد

کمکم کرد تا برخیزم!
آری!دیو خال خالی* کنکور آن قدر ها هم ترسناک نبود.

۲۲.۶.۱۳۸۶  ۱۲:۴۵ نیمه شب

*دیوها به سه دسته ی سفید خال خالی و سیاه تقسیم میشن که دیوهای خال خالی در مرتبه ی دوم قدرت هستند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 18:53  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

لیز خورد و غرق شد

در حوض خانه ی ما

عرق از پیشانی پدر

ماه

 از پیشانی آسمان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 16:7  نویسنده  نیلوفر نیک بنیاد  | 

چراغ ها که روشنند , هیج چیز نور خود را ندارد
و بیچاره کرم های شب تابی که گم می شوند
ماه هم دیده نمی شود

در تکرار بی مکث زمان
و تکرار بی توقف ثانیه های وهم آلود
خورشید دیگر محلمان هم نمی گذارد

چگونه بگویم از اینجا نباید رفت؟
که از اینجا شب تکان نخورد؟

کنار این ایوان تاریک
وقتی ماشین ها با سرعت می روند در مسیری واحد
آنگونه که خدایان اساطیر هم نمی رانند در آسمان هایمان
چه احساسی می توان داشت ؟
و من این دلهره ی مغشوش را به نظاره نشسته ام

خواب که می آید بر چشمان دختر کوچک روبرو
کنار پیاده رو
از میانمان می رود
تا جاودانه شود در رویای کودکانه اش
رفته بر باد

به نظاره ی شکست خورشید که بنشینی
لذت بخش است
آن وقت که پیروزی شب را هر شب جشن بگیری
شادمانی است
روی زمین تا آسمان
تا زمانی که دوباره خورشید کام از زمین گیرد
و بایستد از گردش , شب رویایی من


تاها
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 0:7  نویسنده  تاها  | 

دستمال کشید و برق انداخت

کفش های خودش اما

                             خاکی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 16:25  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

تقصیر تو نیست

پاهایت عجله رفتن داشتند

دستانت شوق تکان خوردن

و لبانت عشق خداحافظی!

تقصیر من نیست

اگر زبانم

حرفی برای گفتن ندارد

یا چشمانم

اشکی برای ریختن.

آنها آموخته اند

که بدون اجازه من

آب هم نخورند ...

 

سلام بچه ها . حالتون چطوره ؟ می خواستم خواهش کنم نظراتونو بگین چون من تازه کارم یعنی تازه شروع به نوشتن شعر هام تو وبلاگ کردم . شاید اینجوری یه ذره از ایراد هام بر طرف شه .. ممنون ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:58  نویسنده  نیلوفر نیک بنیاد  | 

زندگي يعني شكست اما فرار

اين فرار يعني قرار بي قرار

سنگ چيني خانه اي بر روي آب

حبس يك اندوه ، يعني توي قاب

قاب را كي بر سر ديوار كرد

بر سر او بايد اين ديوار را آوار كرد.

تا ابد لبخند را در گور كرد

گوركن را اشك چشمش كور كرد.

گوركن داستان غم پنهان كند

چشمِ بسته خنده را آسان كند!

مرد نيست آنكه سرش بيرون كند

چشم ها را با خبر در خون كند.

زندگي يعني همين ،يعني شكست

دردها را ديدن و هي چشم بست.

تا به كي دردِ خبر در كام گوش

دم فرو بند و چو جام زهر نوش.

اين خدا هم بهر انسان گور كند

خاكي اندر قعر قهرش كرد بند.

از چه گويي " آسماني بوده ايم،

فاصله ما تا خدا از هفت متر روده ايم.

چون غم و اندوه انسان ، مال شد

در همين خاك زمين او چال شد " ؟

چون خدا از هستي اش آگاه شد

ناخودآگاه همچو سطل در چاه شد.

عكس اندوه و غم اندر چاه ديد

ارزش تك بودنش را كاه ديد.

از غم و اندوه انسان آفريد

بار اين اندوه را آدم خريد.

آري انسان هستي اش از ماتم است

خنده و شادي كجا؟ دركت كم است!

آدمي با حرف عشق ترفند خورد

ميله هاي عشقش او در بند برد.

گوركن اين درد را منشور كرد

طيف اين ترفند را در گور كرد.

یعنی انسان بازي يك روزه اي است

شادي اش محدود اندر كوزه اي است

چون صدا از خنده خود در كند

همچو سنگ اين كوزه را لب پر كند

لكن اين كوزه براي آب نيست

خاك كوزه بر سرش،كو خواب نيست!

------------------------------------------

جای همه تون خالی تو نشست مجمع ادبی دانشگاه های کشور تو قزوین هستم.۴ روزه. دوستان همه جمع بودند!آخه امشب تموم شد و همه رفتند.

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 23:37  نویسنده  علیرضا سوری  | 

باز هم زیر این باران مداوم

که چقدر امشب فرق دارد

زیر این ابر بزرگ

ماه را نظاره کن

 امشب دلفریب تر است

روشن تر است

مشتاق تر است

این شکوه , برای من که نیست , حتما برای توست

 

وقتی ایستادن را حرام کرده ای بر پاهایت

ماه را نگاه نمی کنی

زیر بارش ِ باران ِ این ابر ِ پر حجم

متوقفت حتی نمی کند

که بایستی و ببینی

که باز هم می بارد

که باز هم می بارد



+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 18:2  نویسنده  تاها  | 

بر و بچ سلام!

عرض به حضور شما که پس از زدن گندی که در تاریخ خانواده ی ما (از هر دو طرف!) در کنکور بی سابقه بوده، تصمیم گرفتم که یه مقدار حواسمو بیشتر به زندگی و اینا بدم!!!!!!!!!!!!!!!!!

و پس از گرفتن رتبه ی کنکورم که می تونم باهاش خیلی کارا بکنم ( مثلاْ برم یه سیم کارت به شماره ش بخرم!!!!) و پس از خریدن یک راس همستر () بالاخره اعتیاد ۲ ساله ی من به اینترنت درمان شد!!!!

خلاصه این که...آره داااااش...دیگه از ما پیرپاتال ها گذشته..اینترنت رو ول کردیم و گذاشتیم واسه شما جوونا!

الانم راستش برای به انجام رساندن یک عدد رسالت تشریف فرما شدم که باید این رسالت به انجام برسد انشاالله تعالی!

اونم این که..یکی از دوستان ازم خواسته یه سوالی رو این جا بذارم و شما هم لطف می نمائید و جواب خودتون رو در بخش کامنت ها ابلاغ می نمائید و اون دوست محترم هم میان و می بینن و خلاصه خدا بده برکت!

اون سوال اینه که :

*مهم ترین دغدغه تون در مورد خرید مدرسه چیه؟ مهم ترین شکایت ها ، مهم ترین انتظارا ، دق دلی ها ، خلاصه هر چی می خواد دل تنگتون بگین..

البته من گوشمو از سر راه نیاوردم هااا .. قرار نیس به من بگین .. اونی که قراره بشنوه می شنوه ..)

خب دیگه .. اگه من احیاناْ حالا حالاها این ورا پیدام نشد حلال کنین بی زحمت!!! (دقت کردین من همه ی کارام برعکس همه ی عالم و ادمه؟!!! وسط سال که وقت درس و کنکوره و هیشکی این جا نیس من پای ثابتمو الان که وقت همه آزاده و همه یلل و تلل می چرخیم من نیستم!!!!)

 

خدانگهدار همه تون!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 22:45  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

در خیالات زمینی ها چه زیبا جسته ای

                       گرچه با خالق تو عهدی آسمانی بسته ای

عهد و پیمانی که روزی در زمین ظاهر شوی

                        مونسی پاک و مقدس رهبری ماهر شوی

روزگارانی دلم را در هوایت پر دهم

                        از نگاه مهربانت من غزل ها سر دهم

سالها من بی قرارم در خیال روی تو

                        از زمین و آسمان بشنیده ام از خوی تو

پس چه شد آن حرفها مولا ندایی باز ده

                        قلب یک رنجیده را در آسمان پرواز ده

من دلم را سالها چشم انتظاری داده ام

                        پس بیا و راه درمان دلم باش این دل درمانده ام...

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 10:52  نویسنده  نیلوفر نیک بنیاد  | 

Free Page Rank Tool