تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

وقتی لینک وبلاگ نارنجی می شود

:

۱.صفحه را بالا می دهم

۲.متعجب می شوم

۳.ببخشید...اشتباهی اومدم!

۴.مردم چرا ادرسشون مثه وبلاگه ماست؟!

۵.لبخند می زنم

۶.اینجا چقدر تغییر کرده است

۷.نگران می شوم

۸.همه تغییر کرده ایم

۹.بیشتر نگران می شوم

۱۰.دستش درد نکند...چه کسی بود که اینجا را دگرگون کرد؟

۱۱.تنوع همیشه ام بد نیست

۱۲.این را می نویسم برای یادگاری...زمانی که اینجا تغییر کرد و من دلم اولش گرفت!

۱۲+۱.هر تغیر نشانیست برای خوب تر شدن..شاید این تغییر باعث شود مداد سیاهم دوباره رنگ بگیرد..خیلی بهتر از قبل.

۱۴.تازه می شویم...پس هستیم!

۱۵.سلام!

۱۶.من نوجوانم!

۱۷.این را نمی خواستم بگویم اما می گویم!:بغض کردم...ترسیدم!مثل تمام روزهای اول!اولین روز مدرسه...اولین دیدار با یک دوست...اولین بار که جایی می روم!و من بغض کردم و ترسیدم!هنوز احساس غریبه گی می کنم!از تو چه پنهان خجالت هم می کشم!اینجا برایم حکم اولین بار را داشت!نو بود!تازه!

۱۸.....

۱۹.سن من تمام!

۲۰.بیست را تو بگو...برای یادگاری!

                                                                             مداد سیاه(-.-)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 0:46  نویسنده  مداد سیاه  | 

 

در ادامه مطلب معرفی

 اجمالی چند نفر

 از معروفترین دکتر های

 تاریخ را بخوانید

 

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 23:32  نویسنده  علی مرسلی  | 

واااااااااییی چه قدر وبلاگمون قشنگ شده! حیفم اومد اپ نکنم... 

 

غم هایم را در دلم پنهان می کنم

آنقدر که گرد بغض روی آن می نشیند...

وقتی به خودم می آیم که تمام دلم پر از غبار تنهایی است!

                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 23:2  نویسنده  فرشته شریعتی  | 

 

       بالماسکه                                                                         27/4/86

 

 

هر روز

 

تو هم مثل همه

 

لباس های عجیب می پوشی

 

هیچکس نمی شناسد

 

حتی خودش را

 

 خودهای گم شده

 

پشت ماسکهایی نقاشی شده

 

میان خنده های تصنعی

 

و گریه های اجباری

 

پنهان

 

برنده ی چشن عجیب ترین خود

 

 

و تنها به هنگا م خواب

 

خود می شوند

 

وقتی پناه گاهی ندارند 

 

شاید می خندند

 

گریه می کنند

 

و متنفرن از عجیب بودنشان

 

ولی فردا صبح

 

همان عجیبی هستند

 

که بودند

 

خود ها می خواهند برنده باشند

 

 خود خواهند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 15:34  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

روی مقوای سیاه

خلاصه می کنم تمام آسمان را

در دایره ای به شعاع یک وجب

ستاره ها این جا هم جا می گیرند...

آسمان زیادی بزرگ به نظر می رسد؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 23:58  نویسنده  نگار یاریان  | 

آن زمان که در میان لحظه ها جای داشتم

تبسم را امتحان کردم

سخن گفتن با چشمان را آموختم

اما حال که از گذر ثانیه ها جا ماندم

با سکوت سخن می گویم

...

عقربه های ساعت در گذرند و مدام بر دلم نیش می زنند

افکارم را در میان چرخدنده های زمان جا گذاشته ام

و می دانم کسی کمکم نخواهد کرد

چرا که کسی دوست ندارد با زمان در بیفتد

...

صدای احساسم را می شنوم

"تیک تاک...تیک تاک"

کاش میشد از ساعتم بیرون بکشمش

...

سرم گیج میرود در این چرخ و فلک زمان...

"وایسا دنیا!!!"

 

نوشته شده در همین لحظه(بداهه)

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 16:56  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

 

باران

که در لطافت طبعش خلاف نیست

ویران کرده لانه ی مورچگان را

 

اگه گفتین از کیه ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 9:4  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 
تو را می خوانم
چرخ زنان در باد
نامت را فریاد می کشم
بی اختیار در آب
 حرف تازه ای ندارم
و نه هیچ نگاه تازه ای
حرف هایم را احساس می کنم
و احساس هایم را تکرار
مثل شاعر های دیگر!
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 20:2  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

سلام دوستای خوبم :

بالاخره بعد کلی کلنجار تونستم بیامو یه پست داشته باشم...خوشحالم که بازم اینجا می نویسم !

*تابستان*

باد خوابیده

ابرها بی کارند

وسر خواب شلوغ!

عرق بر پیشانی خورشید روان،

نسل باران منقرض

و پنجره ها بود و نبودشان یکیست

چه تابستان ملال انگیزی!

                                                     فرشته شریعتی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 12:45  نویسنده  فرشته شریعتی  | 

پشت گوش هایم را می بینم

غیر ممکن ممکن می شود

و من

با قطره های جیوه

شیشه ای می خندم!!!

                                   

      بچه ها جون ما رفتیم...!

نمی دونم تا کی!

اه نه!خواهش می کنم!گریه نکنید!گریه پوست و خراب می کنه!

واسم دعا کنید!

وداع قشنگی بود با این عکسه نه؟!

امیدوارم همه همیشه شیشه ای بخندیم!

شیشه ای!

                                                 فریبا دیندار

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 13:29  نویسنده  فریبا دیندار  | 

Free Page Rank Tool