جلو آینه که می روم
عاشق خدا می شوم
از شاهکاری که آفریده

جلو آینه که می روم
عاشق خدا می شوم
از شاهکاری که آفریده

منتظرم تا مادر براي خريد برود
آن وقت
بر پنجه ي تمام شيطنت هاي تابستاني بالا و پايين مي پرم
تا مگر دستم برسد
به آن بستني يخي وسوسه انگيزي كه
مادر گذاشته است
در بالاترين قفسه ي يخچال!
راستش هدف از این پست اینه که بهتون بگم یه نفر(...) پیدا شده که به اسم من و با آدرس وبلاگ من یا بقیه ی دوستان ٬ وبگردی میکنه و جای کامنت گذاشتن بدو بیراه می نویسه!
خواستم قبل از اینکه این اراجیف ثبت شده به اسم من باعث رنجاندن خاطر عزیزان شه ٬ ا ز جانب چنین فرد بی هنر و بی خردی از همه ی عزیزان طلب پوزش کنم...
به فرد محترم:
همان طور که آفلاین برای جناب عالی گذاشتم ٬ لازم به ذکر میدونم که بگم : چنین اراذلی در زندگی شخصی من به علت حسودی و ... زیاد پیدا میشن و علی رغم میل باطنی شما من اصلا از کار جناب عالی عصبانی نمیشم چرا که برام جای تعجب داره که آیا چنین آدمهای بیکاری هم وجود خارجی دارن که به چنین کارهای پوچ و بی سرانجامی مشغول باشن؟! و این مساله بیشتر باعث خنده ی من میشه و نه چیز دیگه!
برای جناب عالی ٬ آمرزش و عقل سلیم از خداوند منان آرزو میکنم!!!
تا اطلاع ثانوی من برای هیچکسی کامنت نمیذارم!پس هر کامنتی به اسم من بود لطفا از جانب من ندونین...
علامت سوال ؟
آسمان بزرگ است
ولی
با تکه های کوچک ابر
بارانی می شود
قلب من کوچک است
چگونه
انتظار داری
با این ابر بزرگ
با این ابر سیاه
نگرید ؟
چای و کیک کشمشی
-سلام...دیر کردم...معذرت...خوب چطوری...واای چه گل خوشگلی...ممنون...خوب چه خبرا...هوا چقدر گرم شده...(سکوت و فقط لبخند)
ایییم...خوب؟چرا هیچی نمی گی؟چرا اینطوری نیگام می کنی؟خوب یه چیزی بگو...خیلی منتظر شدی؟خوب اره آره حق داری...ازم ناراحتی؟خوب می شه بخوام نباشی؟خوب چی دوست داری بخوریم تو امروز بگو...هر چی تو بخوای...
*(سکوت)
-(سکوت)
-یعنی هیچی نمی خوای بگی دیگه؟یعنی من اینجا چنارم دیگه...نکنه اصلا گفتی بیام که این برخورد زشت و زننده اتو نشونم بدی ،آره؟
*سکوت
-یعنی هیچیه هیچی؟؟(بغض)...آخه چته..صدای منو می شنوی؟
*سکوت...
-بغض
*می شه برام گریه کنی؟
-هان؟تو دیوونه ای..دیوونه...از وقتی اومدم این تنها حرفته؟(گریه)
*دارم فردا می رم...می خوام صدات تو گوشم باشه...می خوام گریه هات تو ذهنم باشه...می خوام خنده هات جلوی چشمم باشه...می شه فقط تو حرف بزنی؟
مداد سیاه (-.-)
به نام او که هر چه آفربد پاک آفرید
او دلش یک ساعت می خواهد. یک ساعت عقربه دار. عقربه ی ثانیه شمار
او دلش یک دفتر نقاشی سفید سفید می خواهد که جلدش را خودش نقاشی کند
او دلش یک بسته مداد رنگی می خواهد که همه ی رنگ هایش روشن باشند. ای کاش رنگ سفید، روی کاغذ سفید نمایان می شد.
او دلش می خواهد مداد رنگی هایش را از رنگ آبی آسمان و سبزی برگ درختان و زردی خورشید بسازد.
او دلش می خواهد با مداد رنگی های طبیعت، روی دفتر نقاشی، تصویر دویدن بی دلیل عقربه ی ثانیه شمار را بکشد تا مرحله به مرحله ی زندگی و سیاه شدن دفترش را ببیند
اما دل او هنوز پاک پاک است.
سرش را بلند کرد. کف
دستانش عرق کرده بود. دهانش
خشک خشک بود و زبانش مثل یک تکه
چرم بی شکل در آن تاب می خورد! کمی ناخن
هایش را جوید. برای بار صد هزارم به صفحه ی بیروح
ساعت زل زد. توی ذهنش گفت : یازده و سی و پنج دقیقه!
سوال های زشت شیمی بار دیگر دهن کجی کردند. دلش می خواست
با همان نوک تیز مداد کاغذ را بدرد. نزدیک بود زیر گریه بزند. مراقب بی حوصله ی
جلسه مدام ساعتش را نگاه می کرد و می رفت و می آمد و سر تکان
می داد. سه ساعت و نیم از سکوت سنگین جلسه گذشته بود.
ناگهان صدای بلند گو همه را از جا پراند : "داوطلبان عزیز!
زمان پاسخ دهی به سوالات اختصاصی به پایان رسیده
است! لطفاْ دفترچه را ... !!" ... دلش می خواست
دفترچه را جر بدهد! باز هم نتوانسته بود به
سوالات شیمی پاسخ کامل بدهد. باز
هم برای شیمی وقت کم آمده
بود! تنها کسی که لبخند بر
لب داشت، مراقب
جلسه بود!!!
ثبتی از نام آن ها نمی شود
هتل ...
و نه حتی مسافرخانه ها ... راهشان نمی دهند
جواز عبور نمی خواهندو
همان جا روی گنبد می نشینند
و گاهی بی اجازه
پر می زنند بالای ضریح....
جایی که دست کسی جز آن ها
به آن نرسیده است...
* * * * * * * * * * * * * * * *
فکر می کردم می رم پیش امام رضا(ع) شاعریم گل می کنه اما نشد...تا ببینیم ! بعدها شاید فرجی شد ما هم شاعر شدیم...(یعنی میشه؟؟؟)
صداي تو پر از سكوت
صداي تو چه خسته است.
صداي آشناي يك،
غرور دل شكسته است!
گاهي پر از گل مي شوي
گاهي پر از درد و سكوت
گاهي پر از ترس و غمي
در لحظه ي شرط و شروط!
در لحظه هاي بي كسي
خم مي شوي تا مرز نور
آن وقت روزت مي شود،
دریایی از عشق و سرور!
بيا بمان، كمي بخند
پر از هواي تازه شو
ترانه اي بخوان و بعد
شبيه آن ترانه شو!
گاهی وقت ها در دلم گل می کنی
بهار را می آوری، شکوفه می کنی
بگو با من تا خزان هم بهار شود
چگونه از چشمانم دریایی آب می آوری؟!
چه موزون حرکت می کردند.
چشمهایش را بسته بود و احساساتش را در دستانش گرفته بود.
انگشتانش را روی آن می لغزاند.
فریاد درونش را چه بلند می زد.
لبهایش تکان نمی خوردند
ولی چه صدای زیبایی داشت.
صدای تپش آهسته و تند لحظه هایش را
چه سخاوتمندانه هدیه می کرد.
انگشتانش را روی احساساتش می کشید
و آن را می نواخت.
تا شنید که فصلش فرا رسیده
از اضطراب یا هیجان
به گوشه ی لبم پناه برد
...
سه سال است که
تا می شنود مدرسه ها باز می شوند
به سراغم می آید
تب خال
سلام دوستای گل کلاب! ۲تا چیز می خوام بگم!!
با اجازه همه:
۱.بچه ها جون!برید وبلاگم اون بستم که در باره همتون نظر دادمو بخونید!
درباره همتون نوشتم!دی دی دی دینگ!اگه احیانا خواستید خفم کنید باید به عرضتون برسونم که حالا حالاها دست هیچ کدومتون بهم نمی رسه!![]()
![]()
۲.این شعرم تو منطقه اول شد.دوسال بیش!
بذارید خودم بگم!کلی بخندید!برای اقای تربن که خوندمش گفت:"خب!اینکه هیچی نداشت!من نمی دونم برای چی اول شده!!!!!"![]()
فکر کنی ی ی ی یددددد! چه رک گفت!
منم می گم هیچی نداره!شانس دیگه!![]()
![]()
۳.حتما اون بستمو بخونید!اسم بستم اینه"تو هم هستی.توام یادم بود بگم.مطمئن باش!"![]()
کفش هایم زنده شده اند
کفش هایم بزرگ شده اند
حرف می زنند
با من
با پاهایم
غمگین اند
کثیف اند
کهنه و پاره پاره
***
راه می روم
دیگر پاهایم را نمی خواهند
انگشتانم را رها می کنند
سرخ می شوم
انگشتانم را جمع می کنم
پنهانشان می کنم
و ادامه می دهم
***
راه می روم
تند ترو تند تر
از حال می روند
کفش هایم روی پاهایم
انگشتانم بغض کرده اند
بند کفش هایم را محکم تر می بندم
***
راه می روم
به خانه می رسم
پاهایم را از زندان کفش ها رها می کنم
گلوی انگشتانم باد کرده است
روی بغضشان دست می کشم
دردشان فوران می کند
پاهایم را در اب سرد حوض فرو می کنم
***
کفش هایم در کنارم نشسته اند
کفش هایم بزرگ شده اند
حرف می زنند
با من
با پاهایم
دیگر پاهایم را نمی خواهند
دیگر به حرف پاهایم گوش نمی دهند
نگاه می کنم
به پاهایم
به کفش هایم
یک ماه
فقط یک ماه دیگر
یکدیگر را تحمل کنید
بهار در راه است.
به نام آفریننده ی باران
می گوید: گل یاس
می گویم: عطرش زیباست
می گوید: رنگ سرخ
می گویم: سرخی اش زیباست
می گوید: نم نم باران
می گویم: آوازش زیباست
می گوید: تحمل خاک
می گویم: نم خورده اش بی تاست
می گوید: ...
هیچ نمی گوید، می گویم: عشق زیباست
پدر لحظه هایش را
با اخبار و سریال های بیروح تلویزیون قسمت می کند.
و مادر
با کتاب هایش حرف می زند و درددل می کند.
در خانه ی ما
"س ک و ت" حرف اول و آخر را می زند.
و من
تنها، در اتاقم
از این همه صدا -صدای سکوت-
سرسام گرفته ام!!
من خنده هایم را برایت «بلوتوث» می کنم.
و تمام مهربانی هایت را،
تا ابد،
در «این باکس» قلبم «سِیو» می کنم!
من نگاهت را «اسکرین سِیور» روحم می کنم!
و خودم
در «آوت باکس» قلبت می مانم!
دست هایت را «اِفِکتِ» نگاهم می کنم..
و با تمام «صورتک های خنده و تبسم»
،روزهایم را با تو قسمت می کنم!
لحظه هایم را
،همه،
برایت «اِس.اِم.اِس» می کنم..
تا بخوانی
،سرسری،
و زودِ زود
«دیلیت» کنی از «این باکس» ذهنت!
تا که شاید دلی سیر آبی بنوشم
خورشید زمان سوزان است
و
مسافر خسته
کمی از کوزه ی آب تقدیمش می کنم
لبخندی نثارم می کند...
بار دگر کوزه را پر می کنم
اینبار کودکی تمنا می کند..
باز تقدیمش می کنم
بوسه ای نثارم می کند
تصویر پیرزنی در آب است...بی منت کوزه را بر دستش می دهم
دعای خیری نثارم می کند...
چشمانم را با شادی می بندم و می خواهم آبی بنوشم...اما...
ندایی اسمانی می آید...
با مشتی اب وضو می گیرم...
نماز شکر می خوانم...تشنگی ام بر باد رفت...روحم سیراب گشت...
پ.ن:طبق معمول پاکنویس نشده...کمی هم مستقیم نوشتن بد نیست...
درست گوشه ی دیوار
با دست هایی بر افراشته
مثل ِ درخت
و هرکس از در وارد می شود
باری می اندازد به دوشش
و گاهی دست هایش
از سنگینی
از جا کنده می شود
او هم پر از برگ است
برگ های اتو خورده
برگهای رنگی
برگ های مچاله
در قفس را که بست،
نفس عمیقی کشید و از سر
آسودگی لبخند زد. با تلاش بسیار موفق
شده بود پرنده ی زیبا را بگیرد. پرنده ی زیبایی که
سالیان دراز، رویای داشتنش را داشت. --- --- نمی دانست
چرا پرنده دیگر زیبایی گذشته را ندارد. نمی دانست
جادوی پرنده که او را شیفته کرده بود، در
آزادی اش بود و شکوه مندی
آن!