تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

با زلزله خوش می گذره ؟ به نظرم گاهی این تلنگرا لازمه . من داشتم شعر می خوندم که زلزله  اومد و اگه خواهرم نمیومد پیشم فکر نکنم متوجه می شدم. آخه تو شعر غرق شده بودم.

دیشب جمکران بودم . وای چقدر با صفا بود . گرچه مسجد شبیه سونا بخار بود و آخرای نماز داشتم روحیه مو از دست میدادمو می خواستم دیگه ادامه ندم ولی خب بازم خیلی خوش گذشت و خدایی برای همتون دعا کردم.

امروزم رفتیم کارناممو بگیریم که سرکاری بود . ۶تیر کارنامه میدن درست موقعی که برای دومین بار مهمون امام رضا(ع)م.

راستی نظرتون درباره ی داستانک زیر چیه؟؟؟     "یک حرکت"

ایستاده بود . چرخید،آواز خواند و رقصید . و با یک حرکت دوباره ایستاد.

                                     چه زندگی ملال آوری داشت ، عروسک کوکی. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 13:15  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 مهر تا تیر

                                                                                             خرداد 86

 

 

 

بوی کتاب های نو ، باز دوباره کهنه شد

 

                                          شوخی و خنده تو حیاط یه عادت دوباره شد

 

مهر به پایانش رسید ، باز هم یه ماه رفت

 

                                          درس های سخت ِ سخت باز دوباره ساده شد

 

دوباره باز معلمم گفت ورق ها روی میز

 

                                         کتاب ها  و  دفترم   باز  پر  از   نوشته   شد

 

نکته ها برای تست ، قواعد ودستور زبان

 

                                          باز   دوباره   نوبت     امتحان ِ  ماهانه   شد

 

باز شبای امتحان ، مرور و خواندن دروس

 

                                           باز  د وباره   نوبت   گرفتن   کارنامه   شد

 

باز هم از راه رسید یه فصل گرم، سه ماه خوب 

 

                                           باز دوباره کو چمون مثل پیست دوچرخه شد  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 12:24  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 


                                                                                                                  دی85

 کاش می شد   

 

کاش می شد نقاشی بودم

تا چشمهایم را با پاک کن پاک می کردم

دنیا ارزش دیدن ندارد

من نمی خواهم کبوتر ها را از پشت میله های قفس

وماهی سرخ را از پشت تنگ بلور

وخورشید را

از پشت پرده های دود بنگرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 10:21  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

می نشینیم هر دو

روی صندلی های مجازی

_در فاصله ای مجازی_

خیره ایم به هم

با نگاه های مجازی

حرف هایمان مجازی

احساسمان مجازی

خنده هایمان مجازی

گریه هایمان مجازی

اخم هایمان مجازی

درد هایمان مجازی

در این دنیای مجازی

ثانیه های با "تو "بودن هم مجازی

با"تو "بودن هم مجازی

"تو"بودن هم مجازی

بودن هم مجازی

مجازی

...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 12:31  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

۱۸ سالگی یعنی می توانی هر سندی را به نام خودت بزنی. یعنی می توانی بروی تعلیم رانندگی و گواهینامه بگیری. یعنی می توانی بدون این که لازم باشد پدر یا مادرت همراهت باشند -و یا حتی بدانند!- برای خودت حساب بانکی باز کنی و با اختیار کامل آن را پر و خالی کنی. ۱۸ سالگی یعنی دیگر لزومی ندارد در دانشگاه یا جای دیگر، با بزرگترت برای ثبت نام و هر کار دیگری بروی. یعنی وقتی از جایی به خانه ات تلفن می کنند و با تو کار دارند، دیگر آن کار را به پدر و مادرت نمی گویند. بلکه می گویند: "لطفاْ به خانم (یا آقا!) فلانی بگویید در اسرع وقت با ما تماس بگیرند. (!) ۱۸ سالت که شد یعنی می توانی به عنوان بزرگتر (!) به مدرسه ی خواهر و برادر کوچکترت بروی و غیبتشان را موجه کنی. یعنی می توانی بروی دنبال کار و لزومی هم نداشته باشد که با اولیایت بروی.

۱۸ سالگی یعنی ناگهان پرت می شوی به یک دنیای دیگر. طوری که خودت هم بهت زده می مانی. ۱۸ سالگی یعنی : "به دنیای بزرگترها خوش آمدی!"

 


پ.ن. آخرین ساعات ۱۷ سالگی را سپری می کنم. دارم می روم بخوابم، و ساعاتی دیگر، هنگامی که برخیزم، ۱۸ ساله خواهم بود!

کمی دلم می گیرد...از کودکی تصورم این بوده که دنیای بزرگترها خشک و خاکستری رنگ است. در آستانه ی ۱۸ سالگی، با خودم قراری می گذارم...که اجازه ندهم دنیای صورتی کم رنگم جای خود را به دنیایی کدر و خاکستری رنگ بدهد...

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 2:53  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

DastanakS

کاش گناهان هم روز تعطیل داشتند
آنوقت می شد بهشت را هفته ای یک بار احساس کرد
و برای بوییدن بیش ترش گناهان به تعویق در می آمدند!
درست است حکم قتل قصاص است!
اما می خواهم دستم را به خون گناهانم آلوده کنم تا قصاصم مرگ در نور باشد

دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 10:52  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

 (۱)

بارها شنیده یا

خوانده بود که خدا در همه

جا حضور دارد. این به آن معنا بود

که  لزومی نداشت حتماْ  به مکان های مقدس

برود. لبخند زد. ـ"خب! همه بیرون

لطفاْ! می خواهم چند دقیقه

با خدا تنها باشم!"


 (۲)

هرگز از یاد نبر:

عشق همواره با غیبت معشوق عجین است. نه با حضور او!


 (۳)

آموزش انگلیسی به شیوه ی برره ای

یه چیزی رو می دونستین؟! اگه "واز" (was ) به معنی "بود" باشه، اون وقت (بود به زبون انگلیسی-برره ای!) میشه "بید" یا همون "ویز" !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 3:33  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

تصمیم گرفتم اینجا دیگه اصلا شعر نزارممم
اصلا
جاش این ارمان صالحی یکیه که واستون ازین به بعد هفته ای یه بار برای ادبیات یه تحقیایی تو نت میکنه و مقاله های باحال نشونتون میده تا بفهمیدد شعر فقط غیر مسقیم گویی نیستت
یا همون کاغذ کادو گذاشتن روی دیوار توالت عمومی !!!!
مقاله ها از خودم نیست !!!



جنبش سورئالیسم : دنیای جذاب دیوانه های خوابگرد !

خیلی ها علاقه دارند سورئالیسم رو میعادگاه رسمی دیوانگان بنامند . عنوانی که خود سورئالیستها هم شاید با اون موافق باشند . اگر بخوام از نحوه شکل گیری این مکتب و تاریخچه اون بنویسم باید کمی به عقب برگردیم .

بعد از جنگ جهانی اول سرخوردگی ، یاس و ناامیدی مفرطی دنیای هنر و ادبیات رو احاطه کرد . خشونت بی حد و حصری که در جنگ وجود داشت روح لطیف هنرمندان و نویسندگان و شاعران رو خراشید و منجر به سر خوردگی اونها از " منطق " شد . و این موضوع باعث بوجود اومدن مکاتبی نظیر " دادائیسم " شد .

دادائیستها برای نشون دادن ناامیدی خودشون شیوه عجیبی رو ارائه دادند . اونها نویسندگان رو تشویق می کردند که کلمات روزنامه ها رو با قیچی ببرند و درون یک کیسه بریزند و بعد به تصادف اونها رو از کیسه خارج کنند و کنار هم ردیف کنند و جملات و نوشته هایی رو که به این شیوه بوجود آوردند ، یادداشت کنند . جملاتی عاری از هر گونه مفهوم عقلی و منطقی که اتفاقا" بعضا" جالب هم می شدند . دادائیستها پیشنهادات مشابهی رو هم در سایر هنر ها از مجسمه سازی و نقاشی گرفته تا موسیقی ارائه دادند . خلق آثار " ضد هنری " به شیوه ای کاملا تصادفی و بدون هیچ پیش زمینه و یا منطق خاصی .

دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 2:5  نویسنده    | 

 

 برای اولین بار

 

 

از شاهین 1

 

 

       به شاهین 3

 

 

              سوژه مشاهده شد

 

 

                                            درست بالای سرشیم

 

    یک شیرجه

 

 

 

وخرگوش سپید

 

                          به آرزویش رسید

 

 

                           پرواز کرد

 

                                      برای اولین بار ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 23:12  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

۵۵ نکته برای خوشبخت زیستن چکیده  نتیجه سال ها تلاش ده ها دانشمندو محقق و روانشناس دانشگاه آرکلند جنوبی در راه خوشبختی و سعادت انسان متمدن معاصر  است.با توجه به این نکات زندگی خود را متحول کنید و فصل جدیدی پیش روی خود بگشایید.(روی ادامه کلیک کنید)


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 17:59  نویسنده  علی مرسلی  | 

این زبان دل افسردگان است

نه زبان پی نام خیزان

در سراسر لحظه هایمان

در سراشیبی جنگلها و کوه های شمالی

و در کوچه پس کوچه های شهرهای اصفهانی

ما عشق را تجربه کردیم.

در روزهایی که همه

رایحه ای نداشتند جز  رایحه ی بهار و تابستان و پاییز و زمستان

ما رخت ها را کنار گذاشتیم

و همدیگر را     

                   و لحظات زندگی را

                                              و سرنوشت را

در آغوش کشیدیم.

امیدوار نبودیم و آرزوی پیروزی در سر نداشتیم

مغلوب بودیم

و به شکست خود عشق می ورزیدیم.

ما در عریانی دل انگیز خود غرق شدیم

و تو گفتی

              ما راز زندگی را کشف کرده بودیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 17:45  نویسنده  شهاب وصالی  | 

۵ ساعت و ۳۵ دقیقه پیش متولد شدم . خدایا یعنی شانزدهمین سال زندگیم چه طور خواهد بود؟

هم خوشحالم هم ناراحت نگرانم برای این سال از زندگی

نکنه نوجوونیم تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟می ترسم

یه شعر...

جواب تلخ خانه نیست

وغنچه های حرف هام

دوباره خاک می شوند زیر چکش کلام  یا ( اسیر باد می شوند بی شنیدنت مدام)

 

                            کاش مادرت فقط کمی

                                                          شاعرانه بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 18:56  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

از وقتي در آن فيلم بازي

 مي كرد، محبوبيت و شهرت بسيار زيادي

 به دست آورده بود. در فيلم، نقش زرنگ ترين شاگرد

 مدرسه را داشت. اما هيچ كدام از كساني

 كه فيلم را مي ديدند، نمي دانستند

 كه او به خاطر بازي كردن در آن

 فيلم تا چه حد دچار افت

 درسي شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 4:52  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

  آشنای غریبه

۸۶/۲/۲۴

    

آشنا بود

 هر روز از کوچه می گذشت

هر کس را که می دید می گفت سلام

قلبش را به دست راستش می داد

و تکه هایی از آن را به این و آ ن می داد 

آشنا بود

هر روز از کوچه می گذشت

تمام مهربانی اش را در جام نگاهش می ریخت

و به همه تعارف می کرد

ولی روزی که دیگر از کوچه نگذشت

هیچ کس سراغش نگرفت

چون آن آشنا غریبه بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 17:51  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

هنوز کودکیم و این دنیا مهد کودک

شاید تنها جسم ها و اسباب بازی هاست که اوج می گیرند

چون هنوز بر سر عروسک های پول و ماشین های غرور دعوا می کنیم

تنها خانه های پارچه ای برج شدند و آبنبات ها مروارید...

کمی دل ها را به جای خواسته هاشان بزرگ کنیم و مهربانی را اسباب بازی زندگی کنیم

کمی فکرت را بزرگ کن نه تنت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 16:10  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

دو درس مهم که در طول یک سال گذشته یاد گرفتم:

*هر وقت در زندگی، به افرادی برخودم که نسبت به من مهربان بودند، و از لطفشان برخوردار شدم، آنگاه حضور خدا را بیشتر در زندگی ام حس کردم. حس کردم که این، کار اوست. هم اوست که انسانهای نیکخواه را سر راه من قرار داده. و این موضوع، شانس بسیار بزرگی برای من است. یادآوری این مطلب، همواره سبب دلگرمی من می شود...

**در طول زندگی خود، با انسانهای گوناگون و زیادی ارتباط پیدا می کنیم. اما باید همواره به یاد داشته باشیم که رفاقت و دوستی، چیزهایی اند بسیار فراتر از واژه ها. بسیار فراتر از لبخندها. بالاتر از همه ی چیزهائی که همه ی انسانها با آنها، دم از رفاقت می زنند.

به یاد داشته باش، اغلب اوقات بسیاری از دوستانت، آن قدر باهوش هستند که بدانند می توانند گره از کارت بگشایند. اما آن چه مشخص می کند که آنان دوستان حقیقی تو اند یا نه، آن است که آیا آنان زحمت کمک کردن به تو را به خود می دهند؟! به این ترتیب است که می توانی بفهمی آنان تا چه حد خیرخواه تو، و دوستان تو اند...

(این دو تا درس اون قدر برام باارزش و مهم بود که همین دیشب توی دفترچه م یادداشت شون کردم تا همیشه به یادشون باشم..!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 0:11  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

نگو طفلی دل سپرده

یه نفر دلش رو برده

بگو چون عاشقه قلبش                              می دونی، زندگی سخته

تا به حال از غم نمرده                                 بار حرف زور زیاده

                                                              اون کسی برده که قلبش رو

                                                              به دست غم ندااااده..

نگو طفلکی منم، من

من شهامتم زیاده

هیچ کسی هنوز تو دنیا                                مث پرواااااز پرنده

مثل من که دل نداااده..                                 توی اوج آسمونا

                                                               من دلو به عشق سپردم

                                                                توی قلب کهکشونا

پر زدم من توی چشمات

با تو من پروااااااز کردم

من از پایان، می ترسیدم و

آغاااااااااز کردم..

--------------------------         --------------------------

یه ترانه ی قدیمی و معروف بود..کسی می دونه مال کیه؟ اگه بگین جایزه دارین. من هم عاشق این ترانه ام هم عاشق خواننده ش..

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 6:2  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

ای صمیمی، ای دوست

             گاه بی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی..

ای قدیمی، ای خوب

تو مرا یاد کنی یا نکنی،

                               من به یادت هستم.

آرزویم همه سرسبزی توست..

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 5:48  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

حوا در باغ عدن قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

<<این سیب را بخور.>>

حوا درسش را از خدا آموخته بود. پس امتناع کرد.

مار اصرار کرد:

<<این سیب ر ا بخور تا برای شوهرت زیباتر شوی.>>

حوا پاسخ داد:

<<نیازی ندارم. او که جز من کسی را ندارد.>>

مار خندید : <<البته که دارد!>>

حوا باور نمی کرد.

مار او را به بالای یک تپه برد. به کنار چاهی! سپس گفت:

<<معشوقه ی آدم آن پایین است. آدم او را در آن جا مخفی کرده است. نگاه کن.>>

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبائی را در آب دید و سپس سیبی که مار به او پیشنهاد کرده بود را خورد! -----

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 0:33  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

مکعب برگشت به کره گفت :

"تو در هیچ زمینه ای اعتقاد مشخصی نداری.

جهت گیری نکرده ای. نسبت به همه چیز و همه کس با ملایمت برخورد می کنی، هیچ وقت حرف تند و تیزی نمی گویی.

من مطمئن هستم تو هرگز با این روش نمیتوانی راه را به آخر برسانی. همین مدارا دست و پایت را می بندد."

.

.

.

.

.

کره گفت :

تا پائین کوه مسابقه بدهیم؟  (!)

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 19:26  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

کاغذ بی رنگ

 

چه کسی مداد های رنگی ام را برداشته

 

خطوط سیا روی کاغذ

 

منتظرند تا رنگهایی را محاصره کنند

 

ولی مراقبند تا ماشه ها را نکشند

 

آخر بینشان آتش بس است

 

ولی کاغذم هنوز بی رنگ است

 

تو مداد هایت را به من قرض می دهی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 18:53  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

                                                                                                                          

 

 

تقدیم به سرکار خانم سمیعی دبیری که دلهامان را با ادبیات پارسی گره زد

 

 به اوج میرسم                               بهمن ۸۵

 

چقدر آرام سبک بالم و  شاید   هم پر از  بالم

 

چقدر شادم پر از نورم پر از عشق و زغم دورم

 

 تمام لحظه ها ی من پر از شعر و پر از شوراست

 

خدایا این لحظه اما چرا اینقدر زهم دور است

 

چرا هر روز صبح، قلبم پر از سنگ و پر ازخاک است

 

ولی حال در این لحظه زهر چه سنگ و خاک دور است

 

به آسمان می رسم به اوج ابر به اوج او

 

به اوج نور و عاطفه ، جهان یک نقطه ی کور است

 

زمینی زیر پایم نیست و دستهایم رو به نور است

 

به خورشید می رسیم با تو که قلبت دور ز اندوه است          

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 18:49  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

وسط سالن تئاتر،

درست زمانی که همه محو نمایش بودند،

                                                      از جایش بلند شد،

اشک هایش را پاک کرد و فریاد زد:

"خر خودتی. من که می دونم همه ی اینها بازی ست!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 3:4  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

                                         

همه می گویند هجران دل عاشق را میشکند

اما من خودم شاهد بودم وقتی شیشه عاشق سنگ شد

دلش از وصال شکست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 14:9  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 

تا به حال یک روسپی روشن فکر دیده ای؟! عجیب است، نه؟! اما غیر ممکن نیست. من روسپی ای می شناسم که بسیار روشن فکر است و حتی از خیلی آدم های به ظاهر شرافت مند هم بیشتر می فهمد. او می بیند، حس می کند و تجزیه و تحلیل می کند. او جسمش را در اختیار دیگران می گذارد. روحش را اما نه! او را دوست دارم. فکر نمی کنم او انسان بدی باشد. عقایدش برایم جذاب اند و طرز فکرش هم. نوع برخوردش با وقایع برایم جالب است. او تبدیل به یکی از دوست داشتنی ترین شخصیت هائی شده که تا به حال شناخته ام. باور می کنی که یک روسپی بتواند برایم قابل احترام باشد؟ (!)اگر می خواهی با او آشنا شوی، ساده است. داستان زندگی او، به تمامی در دسترس توست.

-------       -------       -------

ماریا نام دختری است از برزیل. دختری که در ابتدا بسیار معمولی جلوه می کند. با روحیات، آرزوها و علایقی هم چون سایر هم نوعانش. از همان ابتدا با او آشنا می شویم. از همان ابتدای کودکی و نوجوانی. او را می شناسیم و پله پله شخصیتش را هضم می کنیم. اما در بخشی از داستان ناگهان همه چیز دگرگون می شود. ماریا در مسیر یک انتخاب قرار می گیرد و همین انتخاب زندگی او را به تمامی تغییر می دهد. دخترک روستائی برزیلی که تا ۲۲ سالگی پا را از دهکده ی کوچکش که تنها یک کلیسا و یک کاباره دارد فراتر نگذاشته، سر از سوئیس درمی آورد. و از شهری پر از آب و رنگ و زندگی ای بسیار متفاوت با قبل. همان وقت ها است که تصمیم به روسپی شدن می گیرد. ولی نه یک روسپی معمولی. ماریا دختری کتابخوان و خواهان دانش و بافرهنگ است، و پیشه اش روسپی گری. (!) در همین مسیر است که برای او حوادثی روی می دهد. حوادثی که کم و بیش در زندگی همه ی انسانها روی می دهند، برای هر کس متناسب با شرایط خودش، و البته متفاوت با دیگر انسانها. ماریا در همین برهه از زندگی خویش است که به تجربیات گوناگونی دست می یازد. و به ما می آموزد که یک روسپی بودن، دلیل مطلقی برای بد بودن نیست..

۱۱ دقیقه

پائولو کوئلیو/ ترجمه کیومرث پارسای

انتشارات نی نگار


پ.ن. بچه ها مقدمه ش رو خودم نوشتم. نمی دونم چه قدر خوب بوده. (؟)

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 20:42  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

این خیابان هم با خیالت گذشت

و شانه هایی که سخت تنهایند

نیستی که،

همه ی اتوبان ها اینقدر درازند....

*****************************************************************

و داستانکی که هیچ کدومتون بهش توجهی نکردید:

چاقو که شکمش را پاره کرد انگار داشت لبخند می زد ، اما در دلش غصه خورد به حال بچه های کوچه

که گل کوچیکشان نیمه کاره مانده بود....

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 18:42  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

یک هایکو

سیب دوست ندارم

وسوسه اش بود که مرا

از بهشت اخراج کرد!


بالاتر از همه ی چنارها،

        فراتر از تمام ابرهای آسمان،

                     بال به بال همه پرنده ها،

                                                  من فقط نظاره می کنم.

              خوب است..

                        طبقه ی پنجم بودن جداْ دلنشین است!

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 0:16  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

آآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخیییییییییییششششششش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و این کلمه با مقادیری کش و قوس دادن به نواحی ای از جمله شونه، کتف، کمر، بازوها و گردن همراهه! آخه از تیر پارسال تا الان ما -یعنی من و بقیه ی کنکوری ها- مشغول درس خوندن یا به عبارت ساده تر همون خر زدن بودیم!!!

الان -همین الان الان!!- از سر جلسه ی آخرین امتحان پیش دانشگاهی میام! ایول! تموم شد!! فکر کنم اکثرتون تازه امتحاناتتون شروع شده باشه. اما مال ما تموم شد رفت پی کارش! خیلی هاتون حتماْ تعجب می کنین. خانوم حریری هم دیروز که دوچرخه بودم تعجب کرد که امتحانای ما دوم خرداد تموم می شه. برعکس همه!

ایول! ایول! و بازم ایول!! آخه مردیم از بس درس خوندیم. مردیم از بس تست زدیم. مردیم از بس فکر کردیم که چی می شه و چی نمی شه. مردیم از بس یه بار که خواستیم بریم مهمونی عذاب وجدان گرفتیم که از درسامون می مونیم. مردیم از بس...!!!

باورم نمی شه که دیگه تموم شد. یعنی واقعاْ تموم شد؟!   (!)  یعنی من دیگه امتحان نخواهم داد مگر در پایان ترم دانشگاه! اوه! باورم نمی شه. خیلی هیجان زده ام. اوووه!!! البته یه کم هم برام عجیبه که دیگه بچه دبیرستانی نباشم. یه جوری ام. یه احساس عجیبی دارم. نمی دونم چه طور بیان کنم!

هه هه هه!! ... ... ... ...

---------- ---------- -----------

چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (در این قسمت تازه داره دوزاریم می افته که قضیه چیه!!!)

یعنی چییییییی؟؟؟؟!!! یعنی من دیگه هیچ وقت بچه مدرسه ای نیستم؟!!!! یعنی دیگه هیچ وقت زنگ تفریح نمی تونم با بچه ها جیغ و داد کنم و جلد ساندیس بترکونم و حرص ناظمو دربیارم؟!! یعنی دیگه هیچ وقت نمی تونم سر میز اول نشستن با دوستام لج بازی کنم؟! یعنی دیگه نمی تونم با بچه های دیگه برم اردو و شیطنت کنم؟! یهنی دیگه همه ی اینا تموم شد؟!   (وای!)

----- ----- -----

بچه ها..اینو از ته دل می گم..نه شعاره..و نه چیزی که الکی بگیم و بهش اعتقادی نداریم. قدر لحظه لحظه هاتونو بدونین. بعداْ حسرتشو می خورین. جدی می گم. باور کنین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 19:55  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

سلام بچه ها چه خبر؟
حیف شد نمایشگاه کتاب هیچکدومتون رو ندیدم. واقعا جای نمایشگاه مطبوعات خالی بود......
بالاخره امتحانات هم شروع شد. ما ادبیاتا هم که همش باید بخونیم و حفظ کنیم.
راستی آقای تربن یه کتابی رو تدوین کرده با عنوان "غریبه های آشنا" که گزیده شعر دختران دوچرخه ای هست و اون آخرش هم چند تا شعر از پسرا ...کارای خیلیاتون توش چاپ شده . اگه نگرفتید انتشارات همشهری با 1400 تومن قیمت چاپش کرده
به تمام اونایی که کاراشون تو این کتاب چاپ شده تبریک می گم....
اینم یه داستانک :

چاقو که شکمش را پاره کرد انگار داشت لبخند می زد . اما در دلش غصه خورد به حال بچه های کوچه و گل کوچیکشان که نیمه کاره مانده بود......

*********************************************************************
درود و صد بدرود امیدوارم تو همه امتحانا موفق باشید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 9:2  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

Free Page Rank Tool