تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

سلام به همه ی دو چرخه ای ها ی عزیز

من بالاخره موفق شدم بنویسم در ضمن نوروزتان پیروز و بهاران خجسته باد

منتظر نظراتتونم

قایم باشک

چشم می گذارم

نهان می شوی

می شمارم تا صد

 

بعد از آن

می آیم نمی یابمت

 سراغت را از اولین پرتو خورشید به هنگام طلوع

اولین قطره ی باران

حتی از شاپرک ها

وبرگ های درخت بلوط

و شکوفه های سپید سیب پرسیدم

کودکان بازی گوش گندم زار

آدرس را اشتباهی دادند

 من گم شده ام

با اولین قاصدک رنگی پیغامی بده

رنگ دلخواهم را که از یاد نبرده ای هنوز ؟

کا ش نمی گفتم بیا بازی کنیم

 باز هم تو بردی

مثل همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 18:23  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

سطر های این نوشته را ول کن
حرف اخر مهم است
حرف اخرشان شبیه نیست
ما از هم جدا افتادیم
تکه ها مان دور
مثل مثنوی
غزل
شاید این فاصله حرف اخرمان را یکی کند
تو هم نیز بگویی خلاصه
دوستتت دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 8:11  نویسنده    | 

بودن یا نبودن،

نه!

مسئله این نیست!

 چگونه بودن و چگونه رفتن

مسئله این است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 11:34  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 

من فرزند بهارم

فرزند سر سبزی و طبیعت

فرزند ابرهای بهاری

فرزند شادابی و طراوت

باد دوست من است

و با آفتابگردان ها

ترانه ی آفتاب را زمزمه می کنم

امیدم درختان سبزند

ودلم همچون گلها رنگارنگ

ابرهای بهاری را دوست دارم اما....

چشمانم همچون آنها بارانی نیست

بهار را دوست دارم

من فرزند فروردینم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 10:48  نویسنده  مهسا دوستی  | 

بازی نیمه تمام

 

من

و کلمات

می خوانیم

"عمو زنجیر باف..."

نشسته ای

میان ما

نمی گریی

نمی خندی

نگاه می کنی

*

من

تو

کلمات

بازی قدیمی است

اما انگار

اصلا بازی را بلد نیستی!

من

و کلمات

می خوانیم

"زنجیر منو بافتی؟!..."

پلک هایت را

پشت دست هایت قایم می کنی

می ترسی!

از بافتن شعری جدید!

*

من

و کلمات

می خوانیم

"پشت کوه انداختی؟!..."

نیستی!

کلمات هم!

بازی خط خطی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 0:53  نویسنده  فریبا دیندار  | 

می نویسم

به یاد آن شب بارانی

که می پنداشتم

تا ابد کنار منی!

آن شب گمان می کردم آن باران

زیبا ترین باران عمر من است.

اما همان باران

مهر مرا از قلب تو شست

و تو رفتی و من

تنها ماندم

به یاد بارانی دوست داشتنی

که از آن متنفرم!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 18:27  نویسنده  مهسا دوستی  | 

در اين شب سفيد که سفيدی اش چشم را می زند

و در پشت آخرين درختان به جا مانده از روز شوم درختکاری

که حائلی بود ميان من و دشت

تنهايی عجيبی مرا فرا ميگيرد

انگار آخرين سلاح من , چشمانم نيز

تسخير اين سفيدی وحشت زده شده اند

و اين طور است که من بی سلاح مانده ام در مقابل اين دنيای بی شرم


15 اسفند , 84
تاها

روز شوم درختکاری - تاها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 0:19  نویسنده  تاها  | 

 بازی کودکانه ایست

دل سپردن به نوازش شانه...

دستی که حسرت گرمایشِِ

"همیــــــــــشه"

بر دلت می ماند...

   * * * * *

این دست ها حکایت غریبی دارند

...امـــــــــــا

دست  " پدر"  نمی شوند!

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 17:49  نویسنده  سپیده ایازی  | 

فاصله
بين من و تو
يك دنيا
-يك قدم-
كاش فاصله را برداري
يك قدم
-يك دنيا-
+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 20:12  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

مهتاب را دزدیده اند

بیا برویم

تا

طلوع آفتاب را قسمت کنیم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 8:3  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

بچه ها سلام!!يه مدته همونطور كه خودتون مي بينين من نيستم!مي بينم كه تغييرات زيادي رخ داده!و اين وبلاگ روز به روز داره پست رفت مي كنه.... خواهش مي كنم اين جا يه وبلاگ ادبي.....
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 9:0  نویسنده  نگار یاریان  | 

سلام

امیدوارم چرخ خودکارای همتون بچرخه!

با وجود اینکه امشب تولد وبلاگ شخصی منه اما دلم خواست با دوچرخه آپ کنم!

این روزها هوا خیلی خوب شده ... یه هوای خیس و شاعرانه که آدمو وسوسه میکنه
برای چند ساعتم شده قید درس و زندگی رو بزنه و مثلا پاشه بره خیابونا رو متر کنه

یا اینکه دلو به دیا بزنه و بره شب شعر ...

با اینکه شاعر اصولا از نوع همیشه دلتنگهای روزگاره اما برای یه بارهم که شده بی

خیال این مردن های لحظه ای ... که:

 <<< یک دست جام باده و یک دست زلف یار...

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست >>>

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با یه سپید از خودم حس و حالم رو روی این صفحه می ریزم...

 

از هر طرف که می آیم

باز در همین خیابان

چشم هایت تکرار می شود

وباران ٬

که بدرقه ی قدم هایت شد...

افسار ابرها را بدست گرفتی

و تاختی ...

 

بعد ازتو

امواج وحشی باران٬

صخره های تنم را به سخره گرفته اند

و جار می زنند

ـ هرلحظه ـ

                   طوفان چشم هایت را

در منتهای خیابانی که هیچ گاه به دریا نرسید

وازدحام آدم ها

 مرا

به پل های هوایی رساند

تا بوی پوسیده ی پیراهنت را

از عمق چاه های تنهایی ام پیدا کنم ...

 

دیری ست

تهران تنم

در شمال چشمانت

هوای غرق شدن دارد ...

                                           سپیده الوندی                              

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 21:57  نویسنده  سپیده الوندی  | 

تا در ها را از خود هل ندهی

باز نمیشوند

بر پیشانی هر در

می نویسند هلش دهید !!

و در ها

ادم ها را

از فعل از خود راندن می شناسند

ان هایی که دیوانه نیستند

معمولا غریبه را از خود می رانند

و در ها اینگونه دیوانه ها را به مغازه ی یارو راه نمی دهند!!!

....

حالا فهمیدم

 چرا اون دختر خوشگله به من گفت دیوونه!!

 

دیدی  بهشون تیکه می ندازی یا ... میگن بی  شعور و نکبتو  و طبقه معمول دیونه!!!

وقتی میگی  عاشقتم!!!

این همونه!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 20:35  نویسنده    | 

 دخترک عروسک را بغل کرد

(( لالا لالا .. لالا .. ))

پسرک تفنگ را برداشت

(( بنگ بنگ! بنگ بنگ!! ))

دخترک زندگی بخشیدن را تمرین می کرد ..

و پسرک زندگی گرفتن را!

 

سلام مجدد! واقعاْ نمی دونم چرا این شعر ییهو (!) به ذهنم هجوم آورد! من فردا صبح یه امتحان مهم دارم و الان مخم یه مقدار قاطی پاطیه! احتمالاْ از آثار همون امتحانه ست! به هر حال این شما و اینم باکس نظرات! هرنظری بدین راجع به این شعر من قبول دارم! آخه حتی خودمم به لحاظ منطقی این شعرو قبول ندارم ، چه برسه به شما! به هر حال بذارین به حساب پریشان افکاری شب امتحانم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 0:20  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

 نفس گرم گوزن کوهی

چه توان کردن (؟)

                   سردی برف شبانگاهان را ؟!! .. ..

چه بگویم که دل افسردگی ات ،

                              ز میان برخیزم؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 22:57  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

قلب زخمی

پرسان در کوچه ی سینه

 

قلب خودشان هست

اما

اینجا

ادمها

حتی رحم نمی کنند به قلب خودشان

 

همان ادم ها  که زنده اند

زنده از زخمی شدن یک قلب

و تلو تلو خوردن ان در کوچه ای تنگ قفسه ی سینه

چکیدن خون از تنش

و جاری شدن ان  تا لوله ها ی رگ

 

 

از تلو تلو خوردن یک قلب زخمی

در وسعتی به اندازه ی خودش

 

قلب هایی که انگار گوشمالی شدند

قبل از فرود به کره ی زمین

شاید

از تقدیر تو دهنی خوردند و دهنشان خونیین هست

.....................................

قلب های زخمی.پر از خون

ضارب مجهولست!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 23:38  نویسنده    | 

دریا باش که اگر کسی سنگی سویت پرتاپ کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو مطلاتم شوی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 18:38  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

و حالا اگر

با تمام مدادهای رنگی ات

برای ادم نقاشی ام  لبخند بکشی

تلخی خط خطی هایت را

فراموش نخواهم کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 11:52  نویسنده  فریبا دیندار  | 

گر بودم به جای تو

به جای آن همه غرور

و سنگ دلی هایی که

می شکند حتی

دل سنگ را هم٬

می اندیشیدم به مهربانی ها

وبه خریدن دل ها

پایان امروزها را نمی توان کشف کرد

و نمی توان در دستان اندیشه نهاد

حوادث فردا ها را.

پس

 از غرورت بکاه

خدا داند

شاید من تو شدم و تو من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 18:20  نویسنده  مهسا دوستی  | 

Free Page Rank Tool