تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

کوهیست شل و ول
در اتاقک دهان ها
کوه زبان نه استوار
نه قامتی
استخوان هایش را انگار تف کرده اند!!
....
از اتش فشان خود خاکستر ها ی کلمات را
پرتاب میکرد به اسمان بیرون
خاکسترها یحرف
سیاه می کنند
تاریخ راادم ها را
چه قدر وراج
انقدر کوه زبان فعال....
که حتی سنگ ها ی درونش هم پرتاب شده اند
جان ندارد دیگر
از بدو تولدت
کوه زبانت لاغر و مردنی بوده
افتاده بر زمین اتاق.....
فکر کنم
در ان ددنیاا هم
گاه گاه مخ خدا را می زدی
که به تو
ان چشمان زیبا را داده است!!!

ندیدیم اتش فشانی این چنینی
دائما فعال!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 17:45  نویسنده    | 

بازم ولنتاین اومده یالا بدو کادو بده!

گل رو از گلدون در بیار دورش یه کم علف بذار!

روبانش رو که بستی تقدیمش کن دو دستی!

ما رو به نامم بنویس نور ستاره رو بلیس!

زوذ باش برام کادو بگیر یه دور به خاطرم بمیر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 19:0  نویسنده  نگار یاریان  | 

بعد این همه سال که قصد چاپ کردنمان را کردند(...مطلبمان نه...خودمان!)می بینیم که همه حتی خرزوخان هم حضور دارد جز ما!این همه عکس از نقاط مختلف در زمین و آسمان گرفتید باید این را چاپ کنید که تنها آستین مانتویمان پیداست؟
باز هم خدا آقای مولوی را خیر دهد که از ما و خواهر نیم سوتمان(شوت و سوتش فرقی نمی کند) نامی اورد!

هی روزگار!!!
...نه!به خاطر چاپ شدنمان نیست..
این دل چرخیه ما برای دوچرخه ای ها اندازه ی "ه" دوچرخه شده است!!!!
اما کجان این بی وفاها،نمی دونم!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 14:49  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

یک سال گذشت...!

به همین سادگی هم گذشت !

خیلی ها سوار دوچرخه شدند و از روی زینش چپ کردند و انگاری ترسیدند از دوباره پدال زدن،

خیلی ها هم لای چرخ ها پشت گلگیر کنکور گیر کردند.

یاد همه ی آنها گرامی....!

و یاد همه ی شمایی که هم اکنون می نویسید!

 ۱۷ بهمن تولد وبلاگ گروهی ادبی دوچرخه مبارک!

 

  

 

زنده یادهایی که سوار شدند یا نشدند یا آمدند یا رفتند...به ترتیب!:

۱.علی مرسلی                        ۲.پرنیان فلاحی

۳.زیتا ملکی                             ۴.شاهین سجادی       

۵.ریما حازم                              ۶.شوکا اسمعیلی

۷.ابوالفضل سلمانی                   ۸.سپیده الوندی 

۹.هومن عزتی                          ۱۰.سهیل سوری

۱۱.بیتا کاظمی نژاد                    ۱۲.مریم محمد خانی

۱۳.تینا تیماج چی                      ۱۴.مهسا دوستی

۱۵.یاسمین حاتمی                    ۱۶.نگار یاریان

۱۷.فرشته شریعتی                    ۱۸.نیلوفر علی محمدی

۱۹.اسمشو نبر                         ۲۰.ماهی قرمز کوچک

۲۱.الهام فرخی                         ۲۲.نیلوفر احتشامی

۲۳.یلدا انگالی                          ۲۴.شهاب وصالی 

۲۵.سپیده ایازی                        ۲۶.فریبا دیندار

۲۷.مداد سیاه                           ۲۸.ارمان صالحی

۲۹.مروارید اسلامی                  ۳۰.نیوشا محمودی

۳۱.ارغوان جهانگیری

 

به امید چرخش هزار دور دیگر با هزاران هزار نفر دیگر....!

پ.ف

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 12:27  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

به نام او که تمام گره ها به دستش باز می شود*

من نوجوون...

نوجوون...

بزرگ...

تصمیم...

خطر کردن...

؟؟؟

می گن نوجوونی. بزرگ شدی. باید خودت یه سری تصمیمات رو بگیری. شاد باشی. از نوجوونیت استفاده کنی. چون بهترین سال های عمرته. می گن من آرزو داشتم الآن نوجوون بودم. می گن این روزها رو هدر نده. نگو خسته شدم. بهترین سال  های زندگیته.

می گن نوجوونی. خامی. نمی فهمی. خطر زیاده. باید مواظب باشی. لابد یه چیزی می دونن که می گن.

مدرسه هم که قانون داره. نمی شه زیاد شلوغ کرد. نمی شه آواز خوند چون سالن اپرا نیست.

قبول

پس ما که نه می تونیم به خاطر خطرات جامعه بیرون بریم نه تو مدرسه شیطنت کنیم٬ زودتر بزرگ بشیم بهتر نیست؟!!

نمی گم فقط ایران این جوریه. همه جا خطر هست. همه جا هم مدرسه هاش قانون داره.

اما نوجوونی من چی می شه ؟ بهترین سال های عمرم چی می شه؟ بهترین سال های زندگیم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 16:43  نویسنده  مروارید اسلامی  | 

خط کشی ها ی سفید بر خیابان
گاه با خود می گویم
این خط ها
تکه هایی از خیابان ها ی سرزمین ماه هست
که بر خیابان زمین افتاده است
افسوس
هیچ یک از تکه های خیابان های خاکستری مان
ندیدم پرواز کنند
به اغوش ماه بروند
در هر روز
هزار دل
به دست الوده ی ما
نقش بر زمین می شوداز همه شان
غرور ریخته بیرون
و به حلق زمین رفته است
که اکنون
زمین این چنین مغرورست!!
غرورمان حتی به ماه هم شمشیر زده!!!
خط کشی ها ی زرد هم صف ارایی می کنند
خورشید...
چه زمین مغروری!!!

اینجا چرا اینقدر سوت و کورهه؟؟چتون شدهه؟؟ الوو الووو
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 21:22  نویسنده    | 

     افسانه ی سیزیف دارای بار فلسفی زیادی است و به همین دلیل من را بسیار به خودش جلب می کند . آن چه در ادامه می خوانید قسمتی از این افسانه و تعبیری از آن به قلم آلبر کامو است. در خاتمه ی پست نیز شعری از اخوان با عنوان کتیبه آوردم که ارتباطی نزدیک با این افسانه دارد . در شعر کتیبه و متن کامو جای تامل بسیار  است.  در این پست نقدی از آن ها نمی آورم اگر لازم بود در پست های بعدی این کار را انجام خواهم داد.

 

    خدايان سيزيف را بر آن داشتند تا مدام تخته سنگي را به فراز كوهي رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزني كه داشت باز به پاي كوه در مي غلتيد. خدايان چنين مي پنداشتند كه كيفري دهشتبار تر از كار بيهوده و نوميدانه نيست.

     اكنون ديگر مي دانيم كه سيزيف قهرمان پوچ است . شور و عشق همان اندازه سبب قهرماني وي شدند كه درد و رنج. دوري جستن از خدايان، كينه ورزي نسبت به مرگ و شور و عشق به زندگي به بهاي رنج بيان ناشدني ناشي از انجام كاري پايان نيافتني تمام شد. و اين بهايي است كه براي شور به زندگي بايد پرداخت.

      اديپ مي گويد: « داوري من بر اين است كه همه چيز نيكوست.» و اين كلامي مقدس است كه در دنياي رام نشدني و كوچك انساني پژواك يافته و آموزش مي دهد كه هيچ چيز سترون نيست و نبوده وكساني را كه به دنبال نا خرسندي و رنج بيهوده پاي به دنياي وي مي گذارند مي راند و بر آن مي شود تا بر سرنوشت خويش مهار زند.

      همه ي خشنودي ساكت سيزيف در همين جاست. او خود سرنوشت خويش را به دست مي گيرد. تخته سنگ از آن اوست. انسان پوچ نيز هنگامي كه به تماشاي رنج هاي خود مي نشيند تمامي  وابستگي ها را مي گسلد و به ناگاه از ميانه ي دنياي خاموش خودهزاران آواي كوتاه شگفت انگيز زميني را مي شنود و فراخوان هاي ناخود آگاه ، به رمز آلوده و چهره هاي پذيرنده ، پاداش پيروزي اين چنيني وي مي شود . ديگر خورشيد بدون سايه نمي ماند و بايد شب را شناخت . انسان پوچ آري مي گويد و ديگر دست از كوشش بر نمي دارد. اگر سر نوشت شخصي وجود داشته باشد، ديگر سرنوشتي والاتر از آن نخواهد داشت ، و اگر هم وجود داشته باشد آن را جبري مي انگارد و ناچيز و روزگار خويش را خود به دست مي گيردو به زندگي باز مي گردد.سيزيف به سوي تخته سنگ مي رود و كنش هاي بدون پيوند با يك ديگر خويش كه سرنوشتش شده و خود آن را به وجود آورده و در يادمانش در پيوند با يك ديگر  قرار گرفته است و با مرگ پيش رو نيز گره خورده است را به تماشا مي نشيند. و بدين سان با اطمينان از سرچيشمه ي بشري آن چه مي كند، هم چون نابينايي كه در آرزوي ديدن باشد و بداند كه شب را پاياني نيست تخته سنگ را بالا مي برد.

       من سيزيف را پاي كوه رها مي كنم ! بار سنگين او همواره در دسترس است. سيزيف وفادارانه در برابر خدايان مي ايستد و تخته سنگ ها را ازجاي مي كند. او نيز همه چيز را نيك مي داند و دنيا را ديگر نه سترون مي بيند و نه بيهوده. هر ريزه اي از آن سنگ و هر پرتوي از دل كوهساران هميشه شب براي او دنيايي مي شود. مبارزه براي رسيدن به ستيغ گامي است تا دل آدمي را سرشار كند. بايد سيزيف را نيك بخت انگاشت.

 

افسانه ي سيزيف ، آلبر كامو ، نرجمه ي دكتر محمود سلطانيه

 


 

فتاده تخته سنگ آن سوی تر٬ انگار کوهی بود.
و ما اين سو نشسته٬ خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پير٬
همه با يکدگر پيوسته٬ لیک از پای،

و با زنجير .
اگر دل می کشيدت سوی دلخواهی
به سويش می توانستی خزيدن ٬ ليک تا آنجا که رخصت بود ... تا زنجير.
* * *
ندانستيم
ندايی بود در رؤيای خوف و خستگيهامان٬
و يا آوايی از جايی ٬ کجا ؟ هرگز نپرسيديم.
چنين می گفت :
« فتاده تخته سنگ آنسوی٬ وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است٬ هر کس طاق هر کس جفت  ...»
چنین می گفت چندین بار
صدا؛ و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی
می خفت ...
و ما چیزی نمی گفتیم ،
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتبم ...

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود .

و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي .

و حتي در نگه مان نيز خاموشي .

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

* * *
شبی که لعنت از مهتاب می بارید ٬
و پاهامان ورم می کرد و می خارید ٬
يکی از ما که زنجيرش کمی سنگين تر از ما بود ٬
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : « باید رفت »
و ما با خستگی گفتیم : « لعنت بیش بادا
گوشمان را ... چشممان را نیز ٬ باید رفت »
و رفتیم و خزان رفتیم و تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ٬ بالا رفت ٬ آنگه خواند :
« کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند».
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را
مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.
* * *
هلا٬ یک... دو... سه... دیگر بار
هلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ دیگر بار .
عرق ریزان٬ عزا٬ دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم.
هلا٬ یک٬ دو٬ سه٬ زین سان بارها بسیار.
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.
و ما با آشناتر لذتی٬ هم خسته هم خوشحال٬
ز شوق و شور مالامال.
* * *
یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود٬
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان ، تر کرد ( ما نیز آن چنان کردیم)
و ساکت ماند.
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.
دوباره خواند ٬ خیره ماند ٬ پنداری زبانش مُرد.
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری٬ ما خروشیدیم:
بخوان!» او همچنان خاموش.
 
-« برای ما بخوان ! »خیره به ما ساکت نگا می کرد .
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد٬
فرود آمد. گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد.

نشانديمش.
به دست ما و خویش لعنت کرد.
 
-«چه خواندی ٬ هان؟ »
مکید آب دهانش را و گفت آرام :
نوشته بود
همان٬
کسی راز مرا داند٬
که از این رو به آن رویم بگرداند.»
* * *
نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم .
و شب شط عليلي بود.

 

مهدی اخوان ثالث ء از مجموعه ی « از این اوستا»
 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 22:47  نویسنده  شهاب وصالی  | 

اسمان تنها
اولین بال ها ی عقاب را خواست
پس از ان
عقاب بال هایش را به زحمت نینداخت!
تنها ان ها را دراز کرد بر تخت اسمان
چه ملایم
خود را سراند
بی ضجه و زجر
مثل یک صلیب
اسمان تنها اولین بال را می خواهد
باقی مانده اش....
تو اولین بالت را بزن
اولین قدمت را بردار
اسمان در ادامه رایگان خود را به تو می دهد!!!
فاحشه ی تن فروش که نیست
اولین قدم
همیشه سر سخت ترین قدم
قدم ها ی دیگر با تو رفیق خواهند بود
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 14:37  نویسنده    | 

كتاب بخون بچه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 14:3  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

در پهنه ی دشت ، رهنوردی پیداست

وندر پی آن قافله گردی پیداست

فریاد زدم : (( دوباره دیداری هست؟! ))

در چشم ستاره اشک سردی پیداست

                                                        >> فریدون مشیری<<

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 16:22  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

دستهایت را در باغچه بکار

                         

                                 گل خواهد داد.

                                

                                                    می دانم...

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 9:1  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

الهی!من به فدای سر بریده از تنت یا حسین

من به قربان جگر سوخته ی خواهرت یا حسین

من خاک پای برادرت یا حسین

من به قربان قلب کوچک دخترت یا حسین

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 16:36  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

      یه شعر خوب برای تو:

  تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد            آن  را  برای"  بچه های  لاغر " آورد

  مادر،  برای " بار  پنجم"  درد  کرد  و            رفت و دوباره با خودش یک دختر آورد

  گفتند دختر نان خورست و با خودش گفت        ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد!

                                        * * * * * * * * * * * *

  تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد              آن  را  برای " بچه های  لاغر "  آورد

  تنگ غروب آمد  پدر با  سنگ  در زد               یک  چند  تا  مهمان  برای  مادر  آورد

   مردی غریبه  با  زنانی  چادری  که                "مهمان ما "  بودند  را  پشت  در  آورد

   مرد غریبه چای خورد و مهربان شد                هی  رفت و آمد ، هدیه ای آخر سر آورد 

   من بچه بودم ، وقت  بازی  کردنم بود               جای عروسک، پس چرا "انگشتر" آورد؟

   دست مرا محکم گرفت و با خودش برد              دیدم که بابا ، کم نه ، از کم ،" کمتر" آورد!

                                       * * * * * * * * * * * *

  تنگ غروب از سنگ ، بابا نان در آورد                آن  را  برای " بچه های دیگر "  آورد،

   مادر  برای  " بار  آخر"  درد  کرد  و                 رفت  و نیامد ، باز اما  "دختر " آورد ...

 

 پی نوشت: این شعر از خانم "مریم آریان"  است،نمونه ای از یه غزل اجتماعی.امیدوارم بخونی و لذت ببری! 

                                            

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 19:48  نویسنده  سپیده ایازی  | 

هر انسان گاری پایش را
با اسب وسوسه
کشانده تا له کردن دیگری
درین جا صدای خرده شدن
صدای تلخ له شدن
بیشتر از پاها ی ادم هاست
هر انسان
برای به اسمان رفتن
بر نردبان خود خواهیش
لاشه ی دل یک انسان را
می گذارد تا شود یک قدم دیگر
قدم ها ی دیگر و ........
ساده می شود پله شد
هیچ پله پله ی دیگری را در زیر خود دفن نکرده
با دست در دست دادن
طبقه طبقه به بالا رفته اند!!!
اما ما باید حتما لایه لایه بر هم بنشینیم
تا یکیمان بالا باشد
اینست ساختار رسوبات تاریخ اد م ها
رسوبات لایه ای
درختان خاک را له نکرده اند تا خود بروندبالا
خوب می دانند
خشم خاک می اندازد
ریشه ی خود را در مغز خاک نهاده اند
مغزش را قلقلک فریب می دهد
اما هرگز خاک را بالا نبرده اند
با دست ها ی تنومند ریشه ی شان
هرگز او را بر سر خود نگذاشته اند!
شاید .....
ان مرد
ریشه بر مغز ما دوانده است
که فکر میکنیم له نشده ایم
ریشه های ....
مسئله ی بغرنجیست
یک سیاست عاشقانه!!!
سیاست های عاشقانه
شاید مثلث برمودا
در زیبایی دریایند
هرجند پر جاذبه تر از مرداب ها ی رذل زشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 15:42  نویسنده    | 

فولاد ها
حتی فولاد ها هم کم میشوند
با تفریق این دنیای نکبتی
تا کمی رطوبت خوش بختی
دل یک فولاد را نوازش می کند
براو طلای کامی...می نشیند
می گویند زنگ اهنست
اخر دوست ندارند چیزی
کسیی و وجودی گران تر از خوشان شود
اهن ها را رنگ بدبختی باز می زنند
یا می اندازند دور
مثل اهن قلبی که کشتند
اینجا چرا شبیهه وبای متروکه شده؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 15:33  نویسنده    | 

                            

در شبی خسته پر از اندوه رویا ها                می نهم پا بر مرکب اندوهبار خویش
تا   بدین   سان   بشکنم    در   هم                روزگار خسته و بی  رهگذار خویش

می  روم ، گم  می شوم                              از شهرهای  مانده  از نفرین دنیا ها
تا بگویم من که ای مردم ،ای مردم                  می شوم   یکدم  من  از  شهرم  رها

در    درون   کهکشان   آرزوهایم              لحظه ای همچون شهابی می خورد بر دل
آرزوی  کهنه  ی   من                               آرزوی  مانده  بر دل مانده  بر   دل

در  پی  بر خوردهای  پشت   هم                   می  شوم  من  از  همه   دنیا   رها 
از همه شهر و دیار و عشق و رویایم               می شوم  من  از  همه   یکدم   جدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 18:55  نویسنده  مهسا دوستی  | 

Free Page Rank Tool