افسانه ی سیزیف دارای بار فلسفی زیادی است و به همین دلیل من را بسیار به خودش جلب می کند . آن چه در ادامه می خوانید قسمتی از این افسانه و تعبیری از آن به قلم آلبر کامو است. در خاتمه ی پست نیز شعری از اخوان با عنوان کتیبه آوردم که ارتباطی نزدیک با این افسانه دارد . در شعر کتیبه و متن کامو جای تامل بسیار است. در این پست نقدی از آن ها نمی آورم اگر لازم بود در پست های بعدی این کار را انجام خواهم داد.
خدايان سيزيف را بر آن داشتند تا مدام تخته سنگي را به فراز كوهي رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزني كه داشت باز به پاي كوه در مي غلتيد. خدايان چنين مي پنداشتند كه كيفري دهشتبار تر از كار بيهوده و نوميدانه نيست.
اكنون ديگر مي دانيم كه سيزيف قهرمان پوچ است . شور و عشق همان اندازه سبب قهرماني وي شدند كه درد و رنج. دوري جستن از خدايان، كينه ورزي نسبت به مرگ و شور و عشق به زندگي به بهاي رنج بيان ناشدني ناشي از انجام كاري پايان نيافتني تمام شد. و اين بهايي است كه براي شور به زندگي بايد پرداخت.
اديپ مي گويد: « داوري من بر اين است كه همه چيز نيكوست.» و اين كلامي مقدس است كه در دنياي رام نشدني و كوچك انساني پژواك يافته و آموزش مي دهد كه هيچ چيز سترون نيست و نبوده وكساني را كه به دنبال نا خرسندي و رنج بيهوده پاي به دنياي وي مي گذارند مي راند و بر آن مي شود تا بر سرنوشت خويش مهار زند.
همه ي خشنودي ساكت سيزيف در همين جاست. او خود سرنوشت خويش را به دست مي گيرد. تخته سنگ از آن اوست. انسان پوچ نيز هنگامي كه به تماشاي رنج هاي خود مي نشيند تمامي وابستگي ها را مي گسلد و به ناگاه از ميانه ي دنياي خاموش خودهزاران آواي كوتاه شگفت انگيز زميني را مي شنود و فراخوان هاي ناخود آگاه ، به رمز آلوده و چهره هاي پذيرنده ، پاداش پيروزي اين چنيني وي مي شود . ديگر خورشيد بدون سايه نمي ماند و بايد شب را شناخت . انسان پوچ آري مي گويد و ديگر دست از كوشش بر نمي دارد. اگر سر نوشت شخصي وجود داشته باشد، ديگر سرنوشتي والاتر از آن نخواهد داشت ، و اگر هم وجود داشته باشد آن را جبري مي انگارد و ناچيز و روزگار خويش را خود به دست مي گيردو به زندگي باز مي گردد.سيزيف به سوي تخته سنگ مي رود و كنش هاي بدون پيوند با يك ديگر خويش كه سرنوشتش شده و خود آن را به وجود آورده و در يادمانش در پيوند با يك ديگر قرار گرفته است و با مرگ پيش رو نيز گره خورده است را به تماشا مي نشيند. و بدين سان با اطمينان از سرچيشمه ي بشري آن چه مي كند، هم چون نابينايي كه در آرزوي ديدن باشد و بداند كه شب را پاياني نيست تخته سنگ را بالا مي برد.
من سيزيف را پاي كوه رها مي كنم ! بار سنگين او همواره در دسترس است. سيزيف وفادارانه در برابر خدايان مي ايستد و تخته سنگ ها را ازجاي مي كند. او نيز همه چيز را نيك مي داند و دنيا را ديگر نه سترون مي بيند و نه بيهوده. هر ريزه اي از آن سنگ و هر پرتوي از دل كوهساران هميشه شب براي او دنيايي مي شود. مبارزه براي رسيدن به ستيغ گامي است تا دل آدمي را سرشار كند. بايد سيزيف را نيك بخت انگاشت.
افسانه ي سيزيف ، آلبر كامو ، نرجمه ي دكتر محمود سلطانيه
فتاده تخته سنگ آن سوی تر٬ انگار کوهی بود.
و ما اين سو نشسته٬ خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پير٬
همه با يکدگر پيوسته٬ لیک از پای،
و با زنجير .
اگر دل می کشيدت سوی دلخواهی
به سويش می توانستی خزيدن ٬ ليک تا آنجا که رخصت بود ... تا زنجير.
* * *
ندانستيم
ندايی بود در رؤيای خوف و خستگيهامان٬
و يا آوايی از جايی ٬ کجا ؟ هرگز نپرسيديم.
چنين می گفت :
« فتاده تخته سنگ آنسوی٬ وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است٬ هر کس طاق هر کس جفت ...»
چنین می گفت چندین بار
صدا؛ و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی
می خفت ...
و ما چیزی نمی گفتیم ،
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتبم ...
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود .
و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي .
و حتي در نگه مان نيز خاموشي .
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.
* * *
شبی که لعنت از مهتاب می بارید ٬
و پاهامان ورم می کرد و می خارید ٬
يکی از ما که زنجيرش کمی سنگين تر از ما بود ٬
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : « باید رفت »
و ما با خستگی گفتیم : « لعنت بیش بادا
گوشمان را ... چشممان را نیز ٬ باید رفت »
و رفتیم و خزان رفتیم و تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ٬ بالا رفت ٬ آنگه خواند :
« کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند».
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را
مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.
* * *
هلا٬ یک... دو... سه... دیگر بار
هلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ دیگر بار .
عرق ریزان٬ عزا٬ دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم.
هلا٬ یک٬ دو٬ سه٬ زین سان بارها بسیار.
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.
و ما با آشناتر لذتی٬ هم خسته هم خوشحال٬
ز شوق و شور مالامال.
* * *
یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود٬
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان ، تر کرد ( ما نیز آن چنان کردیم)
و ساکت ماند.
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.
دوباره خواند ٬ خیره ماند ٬ پنداری زبانش مُرد.
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری٬ ما خروشیدیم:
-« بخوان!» او همچنان خاموش.
-« برای ما بخوان ! »خیره به ما ساکت نگا می کرد .
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد٬
فرود آمد. گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد.
نشانديمش.
به دست ما و خویش لعنت کرد.
-«چه خواندی ٬ هان؟ »
مکید آب دهانش را و گفت آرام :
-« نوشته بود
همان٬
کسی راز مرا داند٬
که از این رو به آن رویم بگرداند.»
* * *
نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم .
و شب شط عليلي بود.
مهدی اخوان ثالث ء از مجموعه ی « از این اوستا»