تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

نقطه چین

...و یک علامت سوال

که سنگین نشسته است

پشت چند علامت تعجب

...و یک "من"

که ساکت

با دستانی پر از نقطه چین

خیره است به" تو"

...و یک "تو"

که همه ی حرف هایش

داخل پرانتز است

...و دوباره یک علامت سوال

یک علامت تعجب

و چند نقطه چین...

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 20:27  نویسنده  فریبا دیندار  | 

نخند
ان وقت لب هایت مثل یک دره می شوند
شاید برای به پست انداختن
انداختن امید به هم دردی یک نفر
دختر
مگر اشک هایم را نمیبینی؟
شاید می خندی
تا اشک هایم هنگاکم بوسه دادن
در چین گونه هایت اسیر شود
حتی فرصت مرگ نداتشه باشند
تنها اسارت و اسارت×!!!
نخند
تو مگر ترازدی را کمدی می بینی؟
نخند
ان وقت دندانت از پرده سر بیرون می اندازد
بگذارد سیب
بی ترس به دهان طعمه ات بیاید
با ولع بیاید
که سیب کودک ترسوییست

الف.باران
+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 13:36  نویسنده    | 

روز چهارشنبه یکی از بهترین و خاطره بر انگیزترین روزهای زندگی من بود روزی که به خاطر اومدنش تند و تند امتحانارو به پایان می رسوندم تولد قرار بود 2 شروع بشه و من ناراحت بودم از اینکه نمی تونم 2اونجا باشم چون تازه ساعت 2:30 تعطیل می شدم ولی وقتی ساعت 1 مدیرمون گفت که معلم ندارین و می تونین برین خونه دلم می خواست یه جیغ بنفش بکشم و بپرم مدیرمونو یه ماچ آبدار بکنم(با تمام تنفرات و انزجارهایی که نسبت به ایشون دارم) ساعت 2:30 رسیدم دوچرخه با دیدن دوستهای قدیمی و جدیدم کلی خوشحال شدم و ذوق کردم دلم می خواست روز 27 دی هیچ موقع تموم نشه اما بر خلاف میل من خیلی زود تموم شد زود تر از انچه که بخوام تصورش رو بکنم امیدوارم که دوچرخه بهترین و صمیمی ترین و مهربون ترین دوست من سال ها و سال ها رکاب بزنه و من وسایر دوچرخه ای های شیطون وآروم بریم اونجا و اونقدر شلوغ کنیم که در آخر با زبون خوش بگن لطفاٌ هر چه زود تر این جا رو تخلیه کنید خلاصه اینکه جای همه ی دوستای خوبی که نتونسته بودن بیان خالی بود خیلی خوش گذشت و خیلی زود تموم شد ./

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 13:13  نویسنده  مهسا دوستی  | 

دیروز هم گذشت...و من و بقیه همگی سرشار از شور و هیجان و زندگی بودیم. فضای کوچولوی دوچرخه سرشار از انرژی بود. سرشار از شادی و انرژی مثبت افرادی که برای جشن گرفتن یه حادثه ی زیبا دور هم جمع شده بودند. همه چیز عالی بود. و من تنها آرزوم این بود که ۱۰۰۰ سال دیگه هم چنین روز هائی رو ببینم. همه ی ما خوشحال بودیم. همه شادمان بودیم. و من هر لحظه خدا رو به خاطر چنین لحظه هائی شکر می کردم. به خاطر این که به ما فرصت دیگری داده شد تا یکدل و یکرنگ برای منظور واحدی دور هم جمع باشیم و برای دغدغه ی واحدی جشن بگیریم. همه چیز بامزه بود. عده ای (مثل خودم!) اومدن به دوچرخه برامون تازگی نداشت. و چون قبل ترها بارها رفته بودیم،بیشتر تو نخ آدما بودیم. بعضی های دیگه هم اولین بار بود که به اون جا می اومدن و خیلی هیجان زده بودن. یاد خودم افتادم. یاد اولین باری که رفته بودم. و یاد این که هنوزم هر بار می رم، با این که شاید الان دیگه ۱ ماه یه بار مرتب سر می زنم، اما هنوزم سر کوچه ی تندیس که می رسم هیجان زده می شم! نفس نفس می زنم و اون یه تیکه ی راهو دوون دوون می رم. پشت در بخش دوچرخه که می رسم، دیگه فقط منم و هیجان و چشم های براق از شوق و دستای از هیجان یخ زده و سلام الیکای هول هولکی با تحریریه و شنیدن این حرف از اونا که : "چرا دستات این قدر سرده؟!! ..." و باز منم و یه خنده ی شیطنت آمیز که می گم: "به خاطر سردی هواست!" و لبخند معنی دار اونا که یعنی این که" پس چرا تابستونا هم این طوری میشی؟! ..." و بازم همه ی اینا حکایت ها داره .. .. ..

***

دیروز خیلی از بچه های قدیمی رو دیدم. خیلی ها رو هم برای اولین بار می دیدم و این خیلی برام هیجان انگیز بود. بعضی های دیگه هم بودن که خیلی خیلی قدیمی بودن و من نمی شناختم. مثل همون نیما افجند. از بچه های خیلی قدیمی بود. مال زمان آقای خلیلی. و اون موقع هنوز پای من چندان به دوچرخه باز نشده بود. راستی ... یه چیزی رو هیچ کدومتون نمی دونستینا ... (!) قرار بود که من آقای خلیلی رو هم دعوت کنم. و آقای خلیلی خیلی سرزده بیاد و همه از دم غافل گیر بشین!!! اما به دلایلی اونم جور نشد. در ضمن، بعضیاتونم بی معرفتی کردینا...مثلاْ!! من خیلی دوست داشتم سپیده رو می دیدم که نشد. یعنی در واقع وقتی سپیده اومده بوده که من همون یکی دو دقیقه قبل رفته بودم! به هر حال ... خیلی روز خاطره انگیزی بود. از سحر و طاهره و بقیه ی کسانی که بیشتر زحمت ها روی دوششون بود تشکر می کنم. و همین لحظه یه بار دیگه از ته دل آرزو می کنم که در آینده هم چنان سال های سال این روز رو دور هم جشن بگیریم.

راستی یه چیزی که خیلی خنده دار شده بود قضیه ی عکس گرفتن و فیلم گرفتن بچه ها بود. مخصوصاْ وقتی خاله داشت کیکو می برید ، از ۲۱ نفر بچه ها ۱۸، ۱۷ نفرشون یا تند تند فلاش می زدن یا فیلم می گرفتن. به قول آقای مولوی مثل مراسم اسکار شده بود که مثلاْ یه آدم خیلی معروف (که در این جا طفلی خاله نقششو بازی می کرد!!!) میره روی صحنه و بعد، هی فلاش و فلاش و ...!! خیلی به این مسئله خندیدیم!

خلاصه این که ... همه تونو دوست دارم و آیده ای پر از بادکنک و کیک تولد و شمع فشفشه و شادی و خنده برای دوچرخه و خودم و همه آرزو می کنم. به قول این مجری های تلویزیونی : پس به امید آن روز!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 13:56  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

 


مقدمه:

دیروز من اونجا بودم....دقیقا همون جا...جایی که ۳ هفته انتظارشو کشیدم و وقتی مامانم گفت نه اجازه نمی دم انگاری آب یخ روم ریخته بودند....درست مثل پارسال....اما من باید می رفتم و ...هرچند فقط ۷ساعتش را تو راه بودم (رفت و برگشت)

امسال ۲۱ نفر بودیم : خودم ، سحر منصوری ، سحر عظیمی ، ارغوان جهانگیری ، فتانه ارجمند ، یاسمین رضائیان ،یاسمین حاتمی ، فرشته شریعتی ، تینا و صبا تیماج چی ، طاهره یافتیان، مهردخت الهیار کیا، مروارید اسلامی ، یلدا انگالی ، مهسا دوستی، فریبا دیندار ، فرزانه گلستانی ، سپیده ایازی و دوستش (؟!) ، تهمینه حدادی ، (اون دو نفر دیگه یادم نمی یاد کی بودن اما اسمشون تو لیست بود!) خلاصه جای همه ی دوستان به خصوص نیلوفر علی محمدی ، بیتا کاظمی نژاد ، دنیا مقصودلو ، مینووش رحیمیان و انسانهای (...)ای مثل نگار یاریان و مریم محمد خانی و سپیده الوندی خالی بود!
از اعضای تحریریه هم  ۱۳ نفر بودند: خانم رستگار، خانم حریری ، خانم خانی ، خانم عطیف ، خانم فتوحی ، آقای رستمی عزیزی، آقای حسن زاده، آقای تربن ، آقای فروزان ، آقای مولوی ، آقای خلج ،آقای نیما افجاری و آقای صفری

شرح:

-ساعت ۲ تازه تزئینات در حال نصب شدن بود و طاهره در حال کشیدن یک سری نقاشی روی بادکنک ها.کیک را تقریبا ساعت ۳.۲۰ آوردن که همه بچه ها اومده بودن (به جز سپیده و دوستش که ساعت ۵.۱۰ اومدن!) و یک ابتکار جالب که کلی کیف کردیم، ابتکار یاسمین رضائیان و فتانه ارجمند بود که روی یک سبد حصیری (که با سلیقه ی منحصر به فردی درست کرده بودند) پر از پفک نمکی مینو بود!

-دوتا از بچه ها ۲۰ تا فشفشه رو همزمان روشن کردند که احساس چهارشنبه سوری در ما و احساس ترس از آتش سوزی در اعضای تحریریه ایجاد کرد . بعد از آن کادوهایی که آورده بودند، که جالبترینشان یک عروسک گاو و دیگری به تعداد اعضای دوچرخه قورباغه ی چینی بود...!

-بعد از میل کردن پفک و شیرینی و میوه و کیک و شربت نوبت عکس گرفتن و یادگاری نوشتن شده بود و در آخر کادوی خانم رستگار به ما که یک تی شرتی بود و رویش لوگوی قشنگ دوچرخه!

اینم یه عکس از میز اصلی برای تمام کسایی که اومدن و نیومدن....!

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 7:8  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

*به نام خدای مهربان*

سلام. امروز رفته بودیم دفتر دوچرخه٬ تولد! حال داد. خوب بود. یه دفتر کوچولو با کلی آدمای شارژ!  هر کدوم یه جور انرژی داشتن توأم با لبخند های از ته دل. مهربون. خاله لیلا که خیلی مهشر بود!

کلی در و دیوار تزیین شده بود. من که تا حالا نرفته بودم اونجا. نمی دونم توی روزای معمولی هم انقدر بهش می رسن یا نه. کیکمون یه قورباغه بود. اولش که وارد شدم هیچ کس رو نمی شناختم. اولین نفرم که خودشو معرفی کرد٬ سحر منصوری بود (سحر از نوع منصوری!).

یه ذره با بچه ها آشنا شدیم. اسم فریبا رو ده هزار بار ازش پرسیدم!

حالا نکته ی جالب توجه اینجاست که این همکارای عزیز٬ بنده رو اشتباه شناختن!!! من؟... مظلوم؟.... عمرا! خوب مشکل اینجاست که معمولا توی برخورد اول٬ آدمی خجالتی به نظر می رسم.(البته اگه من توی یه جمعی تازه وارد باشم وگرنه اگه خودم از قدیمیا باشم که مجلس رو به توپ می بندم!). خوب حالا بازم: من؟... مظلوم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 19:6  نویسنده  مروارید اسلامی  | 

اطلاعیه ی فوری :

 

سلام

 27ام کسانی که می خوان بیان دوچرخه توجه کنن:

1.سر ساعت 2 اونجا باشید.(چون معمولا ساعتی که می گیم بچه ها بد قولی می کنن و نیم ساعت ، یک ساعت دیرتر می یان خواهشا سر 2 اونجا باشید که واسه دفتر که لطف کرده اجازه داده یه جشن کوچولو بگیریم مشکل ساز نشیم.....پارسال بچه ها دیر اومدن کار دفتر یکمی مختل شد.)

2.مسئله ی بعدی مسئله حجاب و از این حرفاست....آرایش و مانتو و.... (خواهشا رعایت کنید چون همشهری قوانین خودش رو داره و مطمئنن این مسئله ممکنه برای دفتر مشکل ایجاد کنه.)

3. برای کسانی که مدرسه دارند مثل مهسا ی عزیز! اگر امکانش هست یک ساعت زودتر از مدرسه خارج بشید و بیاید....(به همین سادگی دودر کنید!!)

4.همین ۲ تا رو رعایت کنید! (این تاکید روی حرفه!)

امیدوارم که بتونید بیاید....همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 19:18  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

گاهی

گاهی

تمام روز منتظرت می مانم

تمام روز به تو فکر می کنم

تا دوباره در ذهنم

ارام بیایی

کنار رویا هایم بمانی

گاهی

ساعت ها تو را مرور می کنم

تا دوباره روی دیواره ذهنم

قاب شوی

گاهی

تمام خط های دفترم را می بارم

تا از میان کلمات

جوانه زنی

شعر شوی

گاهی

خودم را به تکرارت امیدوار می کنم

اما تو تکرار نمی شوی

تو سال ها پیش

از دفتر خاطراتم پاک شدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 13:44  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

*به نام خدایم*

غرور!

چته؟ چرا همه رو از نوک دماغت نگاه می کنی؟ فکر می کنی خیلی از بقیه سری؟ به نظر خودت اگه یه ذره سرتو به زمین نزدیک کنی بهتر نیست؟ آخه مگه تو فرقی با بقیه داری؟ تا یه ذره بوی عطر کنزو  می دی٬ فکر می کنی بقیه هیچن؟ پس عقلت کجا رفته؟ فهمت٬ درکت... آخه انسان٬ بدون که همه می تونن مغرور باشن اما اونی عاقله که انقدر مغرور نشه که دیگه بقیه رو نبینه... فکر می کنی این طوری توی دل اطرافیانت جا باز می کنی؟ یا فکر  می کنی می تونی به دور و بریات دستور بدی! شاید هم فکر می کنی بقیه برات اصلآ مهم نیسن... زهی خیال باطل... آخه اگه بقیه برات مهم نبودن که خودتو براشون نمی گرفتی و به خودت مغرور نمی شدی!

البته یه ذره غرور بد نیست اما حواست باشه بقیه تو غبار غرورت گم نشن...

...................................................................................................................

دروغ!

چی شد یهو؟ چرا راستشو نگفتی؟ ترسیدی؟ از چی؟ فکر نمی کنی یه روز لو   بری؟ یه بار دروغ گفتی و کارت راه افتاد(به خیال خودت)٬ دو بار٬ سه بار٬ اما نه دیگه صد بار! حواست کجاست؟ آخه اگه از اولش بخوای با دروغ شروع کنی که آ خرش کم می آری٬ دیگه می ترسی تو چشماش نگاه کنی! آخه خداییش دروغ گفتن این قدر ارزش داره که بخوای همش تو ترس و لرز باشی؟ آخه آخرش که یه روز لو   می ری.. از اولش عذاب وجدان پیدا می کنی... یه کم که بگذره به اعتراف فکر می کنی... خوب اگه قراره این چیزا پیش بیاد٬ از اول راستشو بگو... بدون که همیشه صداقت قشنگه حتی توی بدترین لحظه ها... بدون اونم باورت می کنه... بهش بفهمون...

اما خودمونیما... هر چه قدر هم دروغ بگی٬ سر اونی که اون بالاست رو که نمی تونی کلاه بذاری...

....................................................................................................................

و اما عشق...

واژه ای آشنا اما غریب! احساس شیرینیه... تا حالا حسش کردی؟ عاشق کی؟ عشق به کی؟ عاشق خدا هستی؟ بهترین عشق... 

در تنگنای نا امیدی و سختی یه دلخوشی داری... اونم عشقه... عشق به خدا... اما فقط توی تنگنا یاد این عشق نیفت٬ همیشه حواست به حضور خدا باشه که اون این حس رو تو وجودت پروروند... بدون خدا٬ هیچی... هیچ!

عشق زیباست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 10:24  نویسنده  مروارید اسلامی  | 

زمین لرزه نیست این
رعشه ی دستان زمین پیر است
که گاه برای ستایش
به سوی خدا دراز می شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 9:45  نویسنده  مهسا دوستی  | 

"سیب"

تو به من خنذیدی و نمی دانستی

من به چه دلهرهءاز باغچه ی همسایهءسیب را دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد ازارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

"که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!...."

"حمید مصدق"

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:47  نویسنده  فریبا دیندار  | 

مادرم چای می ریزد
_چه چای خوشرنگی_

می شنوم بوی چای را

من در کنار پنجره ایستاده ام
گوش می دهم به
سودای دل ابرهای بهاری
و می نگرم به اشک هایشان
که چگونه خاک باغچه
می بلعد آن ها را با ولع
چایم را می نوشم
بوی چای و آسمان بارانی

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 18:58  نویسنده  مهسا دوستی  | 

ان دو خشکی از هم جدا شدند
گریستند و دریا ساختند
ماه ی ها هم پس اهل خشکیند
اگر خشکی گریه نمی کرد
ماهی می مرد
و اگر ادم ها گریه نکنند
...می میرد و ......می.....

وقتی زمین خشمگین شد
ان دو خشکی جدا شدند
شاید اغوش ما نیز جدا شود
وقتی دل هامان به خشم عادت کند


ان دو خشکی جدا شدند
ساکنین وجود شان
دارند می جنگند با یکدیگر
مثل ا..
اما دو خشکی عاشقند
روزی در اولین روز ها یکی بودند
ما جدا شدیم
تو هیچ...
اما ساکنین وجود من نیز می جنگند
با خود !
فکر کن سربازی به خود تیر کمان بزند...
و شاهی توطئه کند خود را بیندازد
راستی تو معنا ی تیر و توطئه را ننمی دانی
لطیف تر از چنینی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دانه را در صورت خاک کاشت
سپس
صورتش را با اب خیس کرد
انگار می خواست
دانه فکر کند خاک از ندیدنش می گرید
عاشقست و .....
تا دانه از صورتش شکوفه زند
سایه گستراند وجودش را
حتی باغبان ها هم .....
گناهکار خاکست
از قدممان اموخته
نکند تو هم باغبان داری
ازین به بعد اشک هایت را می چشم
وقتتی قطراتش بر لبانت افتند
چه لذتی......
+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 14:33  نویسنده    | 

شب بود و من .. .. ..

       و صدائی که می گفت ::

                                               <<باز کن! >

و من باز کردم..

      در همان تاریکی...

  در را ،

         پنجره را ،

هر چه را که می توانستم..

             حتی در قفس پرنده را!

قطع نمی شد..   ..   ..   ..   ..   ..

        <<باز کن!>> .. .. ..

       <<باز کن!!>> .. .. .. .. .. ..

       "باز کن" را می شنیدم.

اما...!

       چه بود که...؟! .. ..

روزی صدا قطع شد... ... (؟!)

        .. .. ..

            آه .. .. .. من .. .. ..

امروز.. .. چشم هایم را گشوده ام !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 14:30  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

"می خواستم حرف بزنم"

می خواستم نامه ای بنویسم و از خودم برایت بگویم.از انچه در دلم می گذرد.از شب هایی که تا سحر بیدار ماندم و بی صدا گریستم.از روز هایی که پشت پنجره نشستم و غروب خورشید را تماشا کردم.از ساعت هایی که زیر باران ءبدون چتر راه رفتم و فقط به تو فکر کردم.از لحظه هایی که فقط نوشتم و نوشتم.واز دفتر هایی که با شعرهایی که نمی شود انها را شعر نامیدءپر شدند.

می خواستم از لحظه لحظه روز های تنهایی ام برایت بنویسم.

می خواستم انقدر بنویسم تا تمام حرف هایم را به کسی گفته باشم.

اما ترسیدم.ترسیدم نامه ام را نخوانده پاره کنی.ترسیدم تو هم مثل بقیه به حرف هایم بخندی و احساساتم را باور نکنی.

ترسیدم حرف هایم انقدر روی دلت سنگینی کند که مجبور شوی با کلاغ های پاییز درد و دل کنی.

به خاطر همینءمثل همیشهءتمام حرف هایم را بلعیدم و رازهایم را میان خود و تنهایی ام تقسیم کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 23:5  نویسنده  فریبا دیندار  | 

سیگار حتی در ان هنگام که دو انگشت لندهور
او را به اغوش گرفتند
از سوز مجهولی به اتش امده بود
دود اه بلند می کرد
هزاران بوسه و نوازش برایتان
ان وقت .....
سیگار وقتی زیر پا له شد
دیگر دود اه و ناله نداشت
درد مندان واقعی
مثل همان زیر پا له شده ..

سلام
اینجا محل مناسبی برای گذاشتن شعر بلندنیست انگاری من سبکم با همتون فرق میکنه
من به سبکک خودم عادت کردم اما خوب تو اینجا دیگه سعی می کنم کوتاه بزارم
نظرتونو لطفا بزارید
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 17:40  نویسنده    | 

پرنیان توی یکی از پستای قبلی چیزی نوشته بود که خیلی دلم می خواست راجع بهش حرف بزنم. می دونید...شاید پرنیان راست بگه...شاید اون طوری باشه که پرنیان می گه...اما...اما راستش من خودم شخصاْ هیچ وقت چاپ شدن کارام توی دوچرخه یا نشریات دیگه باعث نشده که  سعی کنم نوشته های بعدیم رو هم شکل اونی که چاپ شده بنویسم یا همچین چیزی. در واقع من با هر بار چاپ شدن کارام ،درست مثل دفعه ی اول هیجان زده می پریدم بالا و از خوشحالی جیغ فرابنفشی می کشیدم و بعدش هم تا وقتی به ۱۸۹۶ نفر نشونش نمی دادم آروم نمی گرفتم!! ولی هیچ وقت حتی به این موضوع فکر هم نکرده بودم که حالا که اون مطلبم چاپ شده، پس بیام از این به بعد مثل همون بنویسم. بلکه با هر بار چاپ شدن نوشته هام اعتماد به نفسم بیشتر می شد و به خودم اطمینان بیشتری پیدا می کردم. پرنیان عزیز، واقعیت اینه که هر کدوم از ما ها استعدادمون توی یه چیزه. یکی رو می بینی که فقط و فقط شعر می گه، اونم شعرای قوی. و یکی دیگه فقط داستان های خوب می نویسه و ... همین طور تا آخر! مثلاْ من هیچ وقت نمی تونم به خوبی مهسا و فریبا و سپیده شعر بگم. یا این که مثل مدادسیاه داستان ها و نثرهای خوب بنویسم. یا مثل خودت نقد های خوب بنویسم. حقیقت اینه که هر کدوم از ما ها توی چیز خاصی استعداد داریم. و همین متفاوت بودنه که دنیای اطراف ما رو زیبا می کنه. اما گذشته از این حرفا...وقتی می گی که پنجشنبه از ذوق چاپ شدن مطلبت ۳ تا همشهری گرفتی (!) پس دیگه هیچ وقت نگو که می خوام از دوچرخه خداحافظی کنم. دوچرخه برای خیلی از ما ها نقطه ی آغازی بود که ما رو در مسیر قرار داد. دیگه با خودمونه که این جاده رو تا آخرش بریم. مگه نه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 17:22  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

خوب امروز یکشنبه میلی داشتم از تهمینه ی حدادی...دفتر واسه بیست و هفتم تصویب کرد!۳تا ۴ خوبه...کسی مخالفت داره بگه تا هماهنگ شیم...بیست و هفتم منتظریم!

واسه اطلاعات بیشتر به پست های قبلی به همین نام مراجعه کنید...

 

از دوست خوبم..ماهی قرمز کوچک ممنون واسه خاطر همکاریش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 1:2  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

 
دوستان خیلی خیلی خوبم سلام:
 با تمام سختی ها و دشواری هایی که باید متحمّل شوم,اما حتما میام تولد دلم برای همتون تنگ شده وخیلی دلم می خواد دوباره ببینمتون.بی صبرانه منتظر روز موعودم!!!
 
 
شکوفه
ابرها بر هم می خورند
جرقه ای می شکفد میان آن ها
 همه جا
 شکوفه باران می شود!
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 19:21  نویسنده  مهسا دوستی  | 

کم داشت،

             آری!

                   دنیا ما را کم داشت،

                                             اما،

نه نقطه چین ...

                      ...که زود برگردیم...

ـ خط فاصله ـ

                        گذاشت

                                         و ـ رد شد.

دنیا،بدون ما

                      بد شد.

                                 بد شد .

                                             بد شد. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 14:26  نویسنده  سپیده ایازی  | 

شکمش را پاره کردند رنگ قرمز فرش را فرا گرفت.ترسیده بودم.دائم به پشت سرم نگاه می کردم تا کسی نیاید٬ اگر مادرم می فهمید چه می شد؟

صدای هرهر بچه ها در گوشم می پیچید٬ سعی می کردم ساکتشان کنم.

-"تمومش کنین دیگه!زود باشین جمعش کنین!بدبخت می شم اگه کسی این وضعو ببینه!"

با لبخند یک قاچ هندوانه ی شیرین به دستم داد و دستمالی برداشت تا فرش را که از آب هندوانه مثل صورت عصبانی من سرخ شده بود پاک کند ولی هرچه تلاش کرد فایده ای نداشت٬ چون فرش توانست سرخی خود را حفظ کند ولی من نتوانستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 12:37  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

*به نام مهربان ترین مهربانان*

سلام. اولآ عید همگی مبارک باشه. یادتون نره برنامه ی تولد شبکه ی ۳ رو ببینیدا.

بچه ها یه سوال داشتم. قرار تولد دوچرخه چی شد؟ اصلآ هنوز قرار پابر جا هست یا منتفی شده؟ ساعتش چی شد؟ منم در جریان بذارین بابا !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 12:5  نویسنده  مروارید اسلامی  | 

سلام!

یه وقت فکر نکنید سرقت ادبی کردما!اینو تو یه مجله انگلیسی خوندم خوشم اومد گفتو شما هم فیض ببرید!

اینو گفتم تا قابل توجه کسانی که این شعرو قبلا خوندن باشه!

if one day...

if one day you feel like crying...call me

i dont promise you that...

i will make you laugh

but i can cry with you

if one day you want to run away-(from yourproblems)

dont be afraid to call me

i dont promise to ask you to stop

but i can run with you

if you one day you dont want to listen to any body

call me and...

i promise to be very quiet

but...

if one day you call and there is no answer

come fast to see me...

perhaps i need you...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 11:3  نویسنده  فریبا دیندار  | 

میان زمین و آسمان...گلوبند کسی از جنس طناب است...میان زمین و آسمان...اینجا کسی پرواز را با طناب پیچ خورده تاب می خورد

به عزیزترین عزیزم...سهراب سپهری

                                       مداد سیاه(-.-)

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 1:29  نویسنده  مداد سیاه  | 

آن روز که من محکوم شدم.

                    همه چیز روال عادی خود را داشت...

تنها..

    تنها آسمان را بوسیده بودم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 19:8  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

تلخی

خسته ای

و عصبانی

چایت را داغ داغ سر می کشی

بدون اینکه

نگاهی به قند های برفی قندان بیندازی

حتی

به شیرینی هایی که برای روز تولدت خریده ام

و من متعجب به تو می نگرم

که چگونه این همه تلخی را

تحمل می کنی!

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 10:50  نویسنده  فریبا دیندار  | 

غروب . زوزه . عشق

چه گرگ زوزه کشیست عشق
در غروب ساده لوحی
در وداع افتاب عقل
به کوه فکر می رود
و در بلندا ی پیروزی خویش
زوزه ی درد خود را به اصتحکاک وجود می اورد
چه گرگیست
چوبان و سگ اراده اش
ازین شبح بی پروا می ترسند
گله ی امید و هرچه نورست تنها می ماند
با گرگی که خواهد درید
چه گرگیست
شبان ها . سگ ها خاموشید؟
گرگ عشق امده است
چوپان قلب چوبت؟
گرگیست که دستش را با ارد فریب
سفید کرده
به خانه ی بره ها ی چشم می رود
و ارزو را می خورد
گرگی که دستانش از پشت در سفیدست
ولی طعم تلخ ورودش
سیاهست
اری
گرگ حتی دندانش از سفیدی برق می زند
اما ان دندان. می درد
و عشق سفیدست در نگاه اول
اما ان می درد
هر سفیدی . شاید سیاهست
چه گرگیست
در طلوع
کمین می کند برای پرتاب ناخوانده ی شب
در غروب زوزه ی تهدید و دلهره می کشد
در شب می خورد
چنیدن سالست عاشقم
سیر نمی شود ؟
مگر یک مخلوق چند گله ی ظرفیت دارد ؟
از نظرای خوبتون ممنونم
مخصوصا از نقدای منطقی مداد سیاه
منتظرم باز!!




+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 20:38  نویسنده    | 

آرام آرام میان دود سوخت

 

سر صحبت را باز می کند و به من حق می دهد...برای انتخاب درستم و من با چشمهایی که محصور چراغهای شهر شده اند از او برای کارش تشکر می کنم با اینکه حوصله ی انتخاب مرا نداشت و انتخاب خود را مقدم دانست و حالا با لحن صدایش از من عذر می خواهد...

چشم هایم از خستگی با چراغهای شهر تانگو می رقصند...مرد از من اجازه ی خودکشی می خواهد...مردد می مانم و چند لحظه بعد...تق...صدای فندک و حلقه های دود در آغوش هوا گم می شوند.مرد آرام آرام در میان دود سوخت و چشمهای من همچنان می رقصند و من از غم به صدایی که از پشت سرم می آید گوش می کنم...صدایی که از غم دوری دلدارش ناله سر می دهد و به قاصدک می گوید که برو و به خدا بگو که دلدارم دیگر دوستم ندارد و من در دلم زمزمه می کنم که می شود پیغام مرا هم با خود ببری قاصدک؟من دلدار ندارم اما حرف بسیار دارم.

هوا بس ناجوانمردانه سرد و گرم است... نگاهش نمی کنم...نمی دانم چقدر تا لحظه ی مرگ فرصت دارد...جوان است..بسیار جوان...اما می دانم که همچنان در حال سوختن است بوی تند دود بینم را رها نمی کند.

و سکوت و بوی تند سوختن و هوای سرد زمستان و لبخندهایی که از کنارم می گذرند...همه چیز هست ...همه چیز در کنار چشمهای خسته و فکرخسته ترم که مانند نخهای کاموای مادرم گره های کوری خورده هست...همه چیز هست برای خنده باران و حتی برای اشک ریزان.

شلوغ می شود شلوغتر از انکه فکرش را کنی...همه جمع می شوند اما نه برای دیدن مردن مرد...پشت چراغ قرمز میان رنگها...میان نشانها...میان خنده های گرم و سرد همه در کنار هم جمع می شوند...لحظه ای برای چند ثانیه ی ناقابل همه در کنار هم هستیم و همه چیز در همین چند ثانیه ناقابل می گذرد...مردی که آرام آرام خود را با دود می کشد...

پشت چراغ قرمز آرام می گیرم ومرد در سکوت گم می شود...بوی تند توتون هنوز هم در اغوش هواست و پنجره تا نیمه پایین... دندانهایم روی هم ضرب می گیرند...مرد راننده از من اجازه خودکشی می گیرد...مردد می مانم...اجازه می دهم سیگار بکشد و شاید این حق اوست با اینکه من مسافرم و  او راننده ی آژانس...تق...صدای فندک و حلقه های دود در آغوش هوا گم می شوند...پشت چراغ قرمز سرم را که برمی گردانم او دیگر سیگار نمی کشد آرام گرفته است،آرام مثل کودکی نو پا...مرد در سکوت گم می شود...

من خسته تر از همیشه به خانه فکر می کنم و بوی غذای گرم مادرم که هیچ شباهتی به  بوی تند سیگار ندارد و چشمهایم که در طلب خوابند...

در ماشین کناریمان مردی آرام آرام در میان رقص دود سیگار گم می شود...چشمهایم می خوابند.                                                       

 

                                به عزیزترین عزیزم ...سهراب سپهری

                                                                                                       مداد سیاه(-.-)

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 1:28  نویسنده  مداد سیاه  | 

یک سوت از سه سوت امروز با من!
تا حالا شده بعد از یک هفته انتظار بهش نرسی؟..به چی؟...
دوچرخه دیگه!
همشهری بخری و بیای خونه ببینی دوچرخه نداره!!!                                                                    (مثل این می مونه که بری سی دی به اسم هری پاتر بخری ببینی پلنگ صورتیه!!!)

اینقدر فسرده شدم که دیگه حوصله ی خوندن حسابان رو نداشتم...اومدم پای نت و اومدم اینجا تا حداقل یه مطلبی از بچه های دوچرخه بخونم...تو این دو هفته که نبودم کولاک کردین...پستهاتون خیلی عالی بود مخصوصا یاسمین و نیوشا وسپیده و شهاب وصالی که تن حافظ رو خوب لرزوند!

خلاصه همین طور که غرق افکار دوچرخه ای بودم پدرم صدام زد!!!
بله!همینطوره!!!دوچرخه پیدا شده بود...کجا؟حدس بزنید!!!لای روزنامه ی ورزشی بود!!!

تا اینجا یکی از دغدغه هام حل شد!
موضوع دیگه چاپ مطلبم بود!
با نا امیدی ورق زدم و ورق زدم...هی...اینبار هم ....بله!!!اینبار چاپ شده!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 22:18  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

هیچ مسئله ی زمان را حل نکرده ام
معلم سر نوشت بر ورقه ی امتحانی دل
نمره ی صفر درد را نوشت
ای که حسرتت دارم
هم اکنون مثل عدد دو می مانی
بیا در کنار درد هایم باش
انوقت برگه بیست میشود
تمام سوال های مغز با جواب!!
تو که نمی خوا هی باز در شهریور ضجه
به کلاس ابراز وجود بیایم؟!


عزیزم درین جا
که جیغ های پیانو را
وقتی بر جان زخم خورده اش ناخنک می زنند
با نام موسیقی دلنواز خود می شناسند
درین جا که قتل گل
و گذاشتن در صحنه ی متروک طاقچه
احساسی بودن یک احمق می دانند
تنهایی مرا لذت می دانند
چه توقعیست ازینها؟!
بیا در کنارم باش


+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 11:12  نویسنده    | 

"فاصله"

دور دور

یا نزدیک نزدیک

مثل دوبارء

نا همنام هم که باشیم

فاصله بی معنا می شود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 18:39  نویسنده  فریبا دیندار  | 

احساس می کنم مغزم متورم شده...درد کلمات دارم .فقط کافی است تکه کاغذی پیدا کنم تا روی آن بهترین واژه ها را دانه به دانه منتقل کنم.خیلی حرف برای گفتن دارم٬ آنقدر که ذهنم فراتر از دستم حرکت می کند نمی توانم سرعت فکرم را با قلم هماهنگ کنم٬ به هیجان آمده ام.

عصاره ی وجودم را از خودکار به روی کاغذ می چکانم .کاغذ سیراب نمی شود!سرچشمه ی من تمام نمی شود و می نویسم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 10:46  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

 سکانس آخر...خداحافظ دوچرخه!!

 

وقتی واسه یه نشریه مثل دوچرخه می نویسی، وقتی کارت توش چاپ شد دفعه ی بعد سعی می کنی باز هم تو همون سبک بنویسی...بعد از مدتی هم دیگه فکر می کنی حتما کارت بی اشکال بوده که چاپ شده و بعد همین جوری ادامه می دی تا آخرین قطرات استعداد متفاوت نویسیت خشک می شه...تو همون محدوده کار می کنی، محدوده ی مطبوعات پسند رو می گم و روزی که سعی می کنی به محدوده ی جدیدتری وارد شی...مطبوعات چیز دیگه ای از تو می خواد...دچار دوگانگی می شی یا مطبوعات پسندانه همون جوری  در محدوده ای ادامه می دهی و اونها با گذشت زمان برات مرز ها روتنگ تر می کنن واستعداد های تو محدود تر می شه...یا اینکه می توانی راه دیگری را بروی...وقتی دچار تردید شدی ، وقتی احساس کردی مرزها روز به روز تنگتر می شوند و استعدادهایت در حال تحلیل رفتنه...دیگر مطبوعاتی ننویسی و برایت مهم نباشد که چاپ می شود یا نه...و نشریات و مطبوعات را برای جایگاه نویسندگی ترک کنی...

من ، راه دوم را برای ادامه دادن بیشتر دوست دارم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 15:13  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

نرم بودیم و اکنون سختیم
پنبه بودیم و اکنون با دستان روزگار ریسیده شدیم
شده ایم ریسمانی سخت و ضخیم
یا در لباس فایده
که می پشاند تن عریان سیاهی را جزر و مد داریم
یا در ان هنگام که تقدس به اسارت می گیرند
طناب دار می شویم
نرم بمانید ای سخت ها
که قیچی فریب ابلس می تواند ببرد ریسمان را
اما پنبه ها را بریدن مثل اب را تکه کردن هست
نرم شوید
امروز اگر زمینی .یخ سخت رویش خلق شود
خورشید مهر را دور می اندازند از اسمان زندان هاشان
انقدر نمک بر روی این زخم یخی می پاشند تا که اب شود
خود نرم شوید تا که این ادمان خود سخت .ادعای نرم کردن نکنند
نمک بر زخم پاشیدن از رسم دین قرون جدیدست
(در باره ی بد کردن با بد در حالی که نادانیم که ان بد خود از بد به وجود امده و با بد کردن با او بدتر خواهد شد
مثال همین صدام اون دنیا تو جهنم خدا می دونه چه عذابی خواهد کشید اکنون وقتی داره میره لطفا این همه شادی نکنید بی رحم ها شماهاذ که بی رحم ترید!!)
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 14:21  نویسنده    | 

یادم می ماند

یادم می ماند که دامنم را پر از یاس کردی.

یادم می ماند که سبدی پر از سیب سرخ به دستم دادی.

یادم می ماند که ستاره ها را چیدی و از انها برایم گوشواره درست کردی.

یادم می ماند که باد بادک هایم را به پرواز در اوردی.

یادم می ماند که از خنده سرشارم کردی.

یادم می ماند که هر شب برای پنجره ام شعر خواندی.

یادم می ماند که گلدان های حیاط دلم را اب داد.

.یادم می ماند که چشمانم را با افتاب و دلم را با عشق گره زدی.

.یادم می ماند که گفتی کلاغ هم مثل طوطی زیباست.

.یادم می ماند.خوب خوب خوب یادم می ماند که تو بودی که زندگی را برایم معنا کردی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 13:2  نویسنده  فریبا دیندار  | 

می روی و من تمام لحظه های رفتنت را قاب می کنم غصه نمی خورم اشک نمی ریزم صرف "رفتن" را خوب اموخته ام "من می مانم تو می روی تو می روی تو می روی ..."
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 10:41  نویسنده  فریبا دیندار  | 

شعر خونین
در تیتیر روزنامه ی عصر اجبار به خاموشی ها
انقراض واکنش
در قطب سرد ظلم نوشته شده است
مثل خون شده ایم
در تن مردنی ساده زیستن
اگر جریان اعتراض داریم
اما هیچ چشمی اندرون این پیکر خاموشی را نبیند
ای خون ها اگر جریا ن دارید
باری طغیان کنید
تا که حسی . چشمی . گوشی
بفهمد که شما نیز انسانید
هرچه جریانست در تن است
ای ادم ها
مگر نمی بینید که اتش ها را روشن کرده اند
اتش ها با تمام گشتن هیزم مظلومیت ها نشوند خاموش
پیش می ایند
تا در ان هنگام که چوب قلب براردر هایتان نیز بسوزد
ای ادم ها
مثل خون شده اید
باید حتما سنگ اشکاری
بر سر زندگیتان کوبیده شود
تا که از بعد پنهانی ها
طغیان بکنید
تا که سرخی جودتان را چشمی ببیند؟
این همه سنگ سیاستی پنهان به دلتان خورده است
کافی نیست؟
از دلتان خون امده باز به قلب هاتان
برای طپش های امیدی ابکی پست شده
با پستچی حرف هایی که نیستند
زمزمه ها و جاری شدن ها کافیست
سیل شوید
انان را که به خون می کشانند را
به خون بکشانید
خون اندر تنتان است برای به خون کشاندن خون خواران
خون خواران اگر خون خواهند
خون خودشان را به خودشان بدهید
+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 17:10  نویسنده    | 

ز دو ديده  خون  فشانم  ، ز  دروس امتحاني            

                                       چه كنم كه هست اينها،نتيجه ي درس نخواني

همه شب زده ام خر ، چو چاروادار بر حماري            

                                        كه   نگيرند   رتبه  ي  من ،    متحول    رقبايي

جزوه ها و دفترانم ز چه رو هميشه باز است            

                                        به اميد  آن كه شايد شوم  چون   سميعياني۱ 

حس و حال درس ندارم،ز چه رو روم قلمچي            

                                        كه چشيده ام ز درس ها همه طعم تلخ ساني

به كدام مذهب است اين،به كدام ملت است اين      

                                        كه   كشند بچه اي  را  كه  تو   تجديد  چرايي؟

به بيليارد  چو   رفتم  ،   همه   پاكباز   ديدم           

                                         چو  به مدرسه رسيدم ، همه خر خوان  ريايي


                          در دانشگاه زدم من ، كه  ندا ز  در درآمد
                          كه برو ، برو وصالي كه تو نه ، از آن مايي


۱. سميعياني : سميعي نوعي.  سميعي دبير فيزيكمونه كه رتبه ي 76 كنكور سال 1380 رو به دست آورده و فيزيك جامدات شريف خونده و هنوز هم هر روز رتبه ش رو به ياد ما و خودش مياره و باهاش حال مي كنه! لازم به ذكره كه برف چند روز پيش تهران رو هم همگي مديون تيكه هاي يخي كه اون سر كلاس ميندازه هستيم!


+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 12:33  نویسنده  شهاب وصالی  | 

فقط یک نفر

در عبور لحظه ها پرسید

خانه ی دوست کجاست؟

فریادش هنوز هم در گوش آسمان

طنین می اندازد

و حالا من می خواهم به او جواب بدهم

خانه ی دوست

خانه ی خداست

جایی که همه چیز با وجود او در می آمیزد

و هم رنگش می شود...

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 18:43  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

بازم سلام.

مثل اینکه اینم آخرین پست نیست.هنوز ساعت دقیقی به من نگفتیدا.زود باشید لطفا!

خوشحالم که خیلی از شما ها رو خواهم دید.امیدوارم واقعا اینطوری که اینجا دارین امادگی تو ن و اعلام می کنید بتونید بیاید.من از اقایونمونم دعوت می کنما.بعد نگید فقط دخترارو تحویل گرفت.

چون صبح با تهمینه حدادی دوست خوبم که رابطه بین من و دفتر شده و ازش تشکر می کنم دو تا نکته ی خیلی مهم و گفت باید بگم...

ازتون می خوام که واقعا توجه کنید که این جشن مثل مراسمای دیگه برای ما و هم برای همکاران دوچرخه خاطره شیرینی بشه.و اگر ما داریم جشنی می گیریم همه اش از لطف همکاراس و ما نمی خوایم به خاطر شادیه ما براشون مشکلی درست شه.

نکته ی اول راجع به همراهاتونه!اینو جدا می گم که درسته شماها با مادر یا خواهراتون ممکنه بیاید و خوب این مشکلی نیست.اگر لطف کنید و حالا دوست و اشنای زیادی با خودتون نیارید خیلی ممنون می شیم.بالاخره اونجا یه محیط اداری دولتی و خوب مقرراتی داره که همه باید اجرا کنن.همکارای دوچرخه واقعا خوشحال می شن که شما هرکسی و دوست دارین با خودتون بیارید اما اونها هم در برابر یک سری قوانین مامورن و معذور.پس ما هم باهاشون همکاری می کنیم چون ما هم یه دوچرخه ای هستیم.

نکته ی مهم دوم راجع به پوشش که خودتون بهتر می دونید و باز هم این هم از مقرراته که همه اونجا باید رعایت کنن.اعم از مانتو و ارایش و روسریاس!این حرفیه که من از جانبه همکاران دوچرخه می زنم و موظف شدم چون پیغامی شنیدم به شما ها هم بگم.ممنون از همه.

(سحر منصوری)

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 15:41  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

با یک جمله دختران را توصیف می کنم

((تعداد در جنگ جملات حکم نمی کند یک جمله می تواند لشکری از جملات را بکوباند))

دانشمندان درک نکرده اند که این همه سنگ و خار و خاشاک در تن ظریف زنان چگونه است که ان را پاره نکرده
شما در ک می کنید
چه کسی جواب میده؟
واقعا چگونه است؟



ای درختان این جنگل بشر
اگر شاخه ها ی لحظاتتان بماند پر برگ
خاک پا ی ریشه هاتان پر سایه خواهد ماند
از کدر بودن همان برگ ها
بهترست کمی باد زجر را دعوت کنید
تا که بی برگ لذت بشوید و خاک پایتان پر افتاب درک
خورشید از برگ ها متنفر است
چون جسمی برای پر سایه شدنند
خورشیدی که به اسمان رفته و تجربه ی پرواز دارد

.................................................................................................................................

ای نقاش نیک بخت
در ان زمان که در خانه ی گرم خویش
از پشت پنجره ها بر صفحه نقاشی تصور هایت
برف را سفید می کشی
بدان مردی که بر تن عریان برف هم بستر شده است
برف را سیاه خواهد کشید

ای که با معشوقه ات برف بازی می کنی
با تمام عشق گوله ها را پرت در هوای اغشته به بوسه هاتان می کنی
بدان برف .کودکی را گوله می کند
به برف ها ی لگد مال شده از پاهاتان پرتاب می کند
و رهایش می کند در زندان خلوت سرما ی شب ها ی زمستانی
کهخ نخواهد بود این چنین جا
به همان زیبایی اغوش معشوقه ی تو

روی این سفره ی برف .همه جا .
رد پا ی کفش ها ی قیمتی هست
در کدامین زمین سرد
روی برف جا ی پیکر خسته و عریانی را
که بر روی همین مهمان نواز به خواب رفته است می جویی؟
انقدر در محله تان عابر زیادست
که اهل خانه ی خیابان عابران پیدا نخواهد شد
کمی به پایین سر بزن
انجا یشتر از قدم ها
جا ی سر ها و پیکر ها را روی برف خواهی دید

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 12:32  نویسنده    | 

سلام بر همه ی دوستای گل

فرا رسیدن فصل زیبای امتحانا رو به همه تبریک میگم!امیدوارم همتون قبول شید!

پیشاپیش عید قربان رو هم به همه تبریک می گم.

وقتی داشتید دعا می کردید منم یاد کنید.

بهترین شیرین ترین وزیباترین خوشی ها رو براتون ارزو می کنم!

لبتون خندون و دلتون شاد باشه!

                                                فریبا

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 12:29  نویسنده  فریبا دیندار  | 

گل های دل من

 

نگاهم که می کنی

بذر حرف های نگفته در دلم

جوانه می زند

شعر می شود

می گو یی با این همه گل چه کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 10:11  نویسنده  فریبا دیندار  | 

اطلاعیه شماره دو!

سلام یه همگی...اول از همه بازم از دوستم تشکر می کنم که می ذاره هی من از اسمش اینجا پست اطلاعیه ای بذارم!

ممنون از همکاری همتون و خیلی خیلی خوشحالم که همه دارن سعی می کنن بیان چون خیلی خیلی خیلی دلم می خواد چه بچه هایی که ندیدم ببینم که اونایی که الان تقریبا ۵ یا ۶ ساله فقط اسماشونو می بینم.

خوب قرض از مزاحمت واسه اینه که بگم بیست و هفتم دی تایید شده!می شه چهارشنبه.

روزش که همینه.اما...اما بچه ها با ساعتش مشکلات دارن.خدایی می خورین به تاریکی واسه همین می گم تا چهار اما بچه هایی که مدرسه هم می رن حق دارن.دیر می رسن واسه همین ساعتش پای شما.ببینم از پس هماهنگ شدن بر می یاد .من که می گم سه بیاید تا چهار.این رنج اصلیه.

ساعتشو پس دقیق باهم توافق کنید من که گفتم سه تا چهار.بابا بیاید یه روز مدرسه رو زودتر تعطیل کنید!به چند ساعتی زودتر بزنید بیرون.اما می دونم که همتونم نمی تونید این کارو کنید.پس ساعتش پای شما برو بچ محصل.

اما یه چیز دیگه...شنیدم گفتن بچه ها بیشتر از بیست نفر نشن!گنجایش نداریم!جدی می گما!

این به این معنی نیست که نیاد..به این منیه که اگه خواستین همراهی از قبیل دوست بیارید کم بیارید!

ممنون!خودتون اما بیاید.جا واسه همه هست.من که می گم هر چنتا می خواین دوستاتونم بیارید!

دیگه اینکه...آهان..یه چیز مهم و اساسی!حتما حتما اگه اومدنتون جدیه بگید چون باید یه آمار نفری دقیق دستمون باشه.اینجا کامنت بذارید یا بهم بزنگید یا به طاهره یافتیان بزنگید یا به من میل بزنید!حتی خالی که خسته ام نشید!ادرسه میلمم که اینجا تو پست قبلی گذاشتم!

پس به من خبر ساعتشو بدین.واسه کمکهای نقدی و غیر نقدی هم به طاهره بزنگید یا باز می خواید به من بزنگید.اگرم نبودم واسم شمارتونو +نام پیغام بذارید می زنگم!می تونید اف یا میلم بذارید و بزنید!

امیدوارم همه چی و گفته باشم.اگه با ساعتشم موافقت کردین بگین که ایشالله پس سومین پست  اخرین پست و تکمیل کننده ی قرارامون باشه.

راستی بچه ها امروز تو نامه های رسیده یه نفر به اسم ماهی کوچولو نامه داده بود!دوست من کلی شاکی شد!اسمه اونه اخه!اون ماهی کوچولو از بچه های اینجاس؟اگه هست کاره خوبی نیستا!!!!یه اسم دیگه انتخاب کن!

راستی سپردیم به دفتر هم خبر می دن که بیست و هفتم چهار شنبه اس نه سه شنبه!امیدئارم چیزی نگن!

(سحر منصوری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 23:53  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

سلام...

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد...                                            [فروغ]

گاهی دل آدم آنقدر می گیرد که دلت می خواهی سر روی شانه های یک "دوست" بگذاری و زار زار...
دی ماه نقطه ی آغازهمه ی دلتنگی های خیس است!
و این روزها شانه های سبز خداوند به انتظار تمام دلتنگی هاست...

کاش می شد مهربانی های خدا را درک کرد و کاش می شد جواب این همه خوبی را داد...
دریا همیشه منتطر عاشقانه هاست...
باید باله ها را حرکت داد و در روح لایتناهی خداوند غرق شد...

                                         وقت جاری شدن اشکات تو روز عرفه یاد منم باش...

                                                                _  سپیده الوندی  _

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 21:1  نویسنده  سپیده الوندی  | 

ارام می شوم ارام

وقتی گونه هایم سر سره ای می شود

برای بچه اشک های بی قرار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 7:12  نویسنده  فریبا دیندار  | 

اطلاعیه خیلی خیلی خیلی خیلی مهم

امروز یعنی چهارم دی ماه طاهره یافتیان رفت دفتر دوچرخه و با دفتر صحبت کرد راجع به مراسم جشنمون.دفتر با تاریخ بیست و هفتم دی ماه موافقت کرد.لطفا هماهنگ بشید چون اگه بخوایم بازم تغییر بدیم بازم یه عده اعتراض می کنن.پس لطفا هماهنگ بشید.طاهره داره کیک سفارش میده!

اکثریت دانش آموزید و هر روز یه مشکلی هست اما از الان داریم میگیما که بیست و هفتم اکی شده!پس ما مراسمو بیست و هفتم می گیریم!ام طاهره به من گفت می یفته سه شنبه اما الن دیدم می شه چهر شنبه اینو ازش می پرسم اگر فرقی کنه تو یه روز می فرفه!تو رو به خدا دیگه این تاریخ و تغییییرش ندین ما برنامه ریزی کردیم!

ساعت سه تا چهر بیشتر نمی ذاریم که بچه ها به تاریکی نخورن!

ازتون خواهش میکنم خواهش می کنم و بازم خواهش می کنم حتما حتما به من میل بزنید که دارین میاد یا بزنگید و چه بهتر که پنجشنبه ها بزنگید که کمپلت خونه باشم.اگه منو پیدا نکردید به طاهره بزنگید و اگه دلتون خواست باز به من زنگ بزنید و برام پبغام بذارید من بهتون زنگ می زنم!

و واسه خرج و مخارجم تا پنجشنبه دیگه که می شه 14 دی به من میل بزن یا زنگ بزن یا به طاهره.مسئول هماهنگی خرید اونه.اما اگه شمارشو نداری به من حتما حتما بزنگید.ممنونم امیدوارم همتون بتونید بیاید اگه هم می تونید ساعت زودتری بیاد بگید که هماهنگ بشیم باهم.بازم زنگ بزنید بهم یا به طاهره

از دوست خوبم ماهی قرمز کوچک ممنونم که گذاشت از اسمش استفاده کنم!از همکاری شما هم ممنونم!(سحر منصوری)

پس حتما حتما اگه شده اعلام امادگی واسه حضورتونو با یه میل خالی بهم بگید بگین.اگرم زنگ بزنید پنجشنبه ها که خودم صداتونو بشنومو شرمندتون نشم که اگه یه وقت زنگ بزنید و نباشم یا سر درس باشم  خیلی خیلی خوشحالم می کنید.

قربونه همه.

میلمو که دارین؟اگه ندارین می ذارمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 23:24  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

ابر هایی که در کنار هم بودند
می خواستند بمانند
در صفحه ی معادلات بی قانون ریاضی اسمان
با یکدیگر جمع می شدند
در معرکه ی نزدیکی و اغوش
طبل صاعقه را به صدا می اوردند
پس از انکه
در چرخه ی مسخره ی روزگار
برف و باران شدند
زیر رادیکال مشیت ها رفتند
و جذر دردشان گرفته شد
هیچ قطره بارانی در دریا
نمی شناخت قطره بارانی را از ابر همسایه
که اکنون شاید جاریست روی برگ ها ی گلی
هیچ دانه ی برفی از ابری
جا گرفته در درون قلب یک ادم برفی
در هوای زمستانی دور شدن ها
نشناخت دانه ی برف بدبخت اب شده ی دیگر را
که از همان ابر هم بسترش می امد
اینک شاید ما ادم ها ابریم
و قرارست در فصل بعد زندگی
برف و باران جدا از هم شویم
پس تا می توانیم بهترست بدانیم قدر یکدیگر
که این اسمانست
زمینی پست انتظار می کشد
اگر اندکی به پایین خم شدن را تمرین کنیم
درد جملات را شاید بتوانیم عمیقانه بنوشیم
ممنون میشم اگه کاملا روراست در مورد این مطلبام نظر بدیدد
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 15:10  نویسنده    | 

*به نام خدایی که زمان را قرار داد*

خانه آرام آرام است. حتی کمد ها هم غرغر نمی کنند. فقط صدای تیک تاک ساعت در گذر زمان با من هم سفر شده...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 15:30  نویسنده  مروارید اسلامی  | 

۱.سلام.

۲.من مداد سیاهم!لطفا با نظراتتون منو بتراشید!تا همیشه نوکم تیز باشه خوب بنویسم!

۳.خیلی سعی کردم عکس دلخواهمو بذارم اما لینکش مشکل داره!

........................................................................

سرنوشت قهوه ای

قلب کدام طرف است وقتی که تمام بدن می تپد و نمی توان گفت قلب تنها سمت چپ بدن است.یک سوم سرنوشتم به هنگام کله پا شدن فنجان روی ژاکتم می ریزد.من صدایش را در نمی آورم!چراغهاخاموش می شوند!لامپ سوخت.دختری درد دلش را در سو سوی کم نور مهتابی می گوید.زن با موهای بلُند پف کرده شاید دردهای او را در دل قهوه می چپاند.و این دختر است که سرنوشتش را برای زن می گوید!دختر جوان بلند می شود و فنجان را می شوید...غمهایش را به همراه آب روانه ی فاضلاب می کند و آب پاک کننده دیگر پاک نیست.نمی دانم به هنگام تصفیه ی آب یادشان می ماند که غمها را را از صافی عبور ندهند و شاید نه!شاید همین غمها هستند که هر روز با نوشیدن لیوانی آب که برای قورت دادن بغض هایمان می نوشیم به عمق وجودمان رسوخ می کند و ما سر چشمه ی این همه غم را نمی دانیم!نوبت من می شود.یک سوم سرنوشتم را با بستن زیپ ژاکتم پنهان می کنم.سنم را می پرسد و من بی هیچ دلیل یک سال کمتر می گویم.فرصت انتخاب میدهد...انتخاب قسمتی از آینده ام که می توانم امروز ان را ببینم!کارت هایی که همه پشتشان رو به من است و من بی خبر از زیبا یا زشت بودن رویشان انها را انتخاب می کنم.پنج زیبا رو نصیبم می شود.بی اختیار نفسی از روی امنیت و ارامش می کشم.شروع به بافتن ریسمانم می کند...زمین را به آسمان کوک می زند و نخهای رنگی را برای لبه دوزی ها کنار می گذارد!انگار حرفهای زن خیالاتی شده اند!من لبخندم را پشت لبهایم قایم میکنم!میان بافتن ریسمانها که نقش آسمان دارند حرفها لباس سپید حقیقت می پوشند.در دل سیاه قهوه چه چیز ها می بیند!همه اش برایم خوب بود..خوب خوب...من مثل آن دختر جوان فنجانم را نشستم..من هیچ غمی را روانه ی فاضلاب نکردم...شاید بدی ها به خواست خدا در ان یک سوم ریخته شده بودند..من به حرفهای زن فالگیر لبخند می زنم.

                                                   به عزیزترین عزیزم..سهراب سپهری

                                                                            مداد سیاهـ (-.-)

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 15:32  نویسنده  مداد سیاه  | 

Free Page Rank Tool