تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

امروز سی امه. و فردا، آغاز زیبا ترین ماه دنیاست! ماهی که دوستی من ، تو و "ما" متولد شده! آغاز ماهی که شروع زیبا ترین بهانه برای دوستی "ما" ست! ماهی گرم در فصلی سرد!

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم! همه ی آدما معمولا روزائی که به روز تولدشون نزدیک می شن خیلی هیجان زده ان! اما من با این که تقریباْ یک نیم سال با روز تولدم فاصله دارم، همون احساسی رو دارم که ۶ ماه پیش وقتی به تاریخ تولدم نزدیک می شدم داشتم! تولد دوچرخه،برای من مثل سالگرد آغاز یک زندگی جدیده! و جایگاهی که در زندگی من داره، خیلی فراتر از جایگاه یک سالگرد انتشار ساده ست!

خب، حالا از این حرفا گذشته،می خواستم بگم که می دونم خیلی ها با نزدیک شدن به تاریخ سالگرد به این فکر می افتن که یه سری به دفتر تحریریه بزنن. مثل سال های پیش! اما راستش نمی دونم که تا به حال با دفتر تحریریه تلفنی تماس گرفتین یا نه! اما اگه نگرفتین، خواستم بهتون بگم که لطفاْ برای جشن سالگرد بی خبر به اون جا نرین. چون به دلیل برخی مسائل کاری و اداری، ممکنه که برای تحریریه ی دوچرخه این موضوع باعث دردسر بشه! اینا حرفای خانوم حریریه! یکی دو روز پیش که با دوچرخه تماس گرفته بودم ایشون این حرفا رو گفتن. و از من خواستن اگه به شماها دسترسی داشتم به شما هم اینا رو بگم.

خب، چه برین دوچرخه یا نه، به همه تون (از حالا!!!) این روز خوب رو تبریک می گم! و امیدوارم که سال شاد و پر از خاطره های رنگی دیگری رو در کنار هم در پیش رو داشته باشیم. پس به امید روز های خوب، و با آرزوهای خوب تر،برای خودم و شما و همه ی دوچرخه ای ها!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 16:33  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

*به نام بهترین سر آغاز*

من عضو جدید این وبلاگم. اینجا رو از راه سرچ پیدا کردم. واقعآ هم از این بابت که دوستای دوچرخه ایم رو پیدا کردم٬ خوشحالم. اسم بعضی هاتون برام آشناست٬ یعنی تو دوچرخه مطالبتون رو خوندم. از من هم یه چیزایی چاپ شده. که اینجا به عنوان اولین پست٬ آخرین مطلبی که تو دوچرخه از من چاپ شد رو می ذارم٬ امیدوارم خوشتون بیاد.

  خط کشی

داشتم خط کشی های خیابان را که با ماشین ها مسابقه می دادند٬ تماشا می کردم. یک لحظه در خودم فرو رفتم. احساس کردم وقتم همینطوری دارد می گذرد و مثل معلم های مهربان نیست که یک لحظه به خاطر رسیدن من صبر کند٬ بلکه از آن سختگیرهاست که می خواهد کاری کند تا من به تلاش کردن بیفتم. حتی خط کشی های خیابان هم مفهوم زمان را درک کرده اند و خودشان را با گذرآن تطبیق داده اند. آن وقت من مدام فکر می کنم که ((چه کار کنم؟ از کجا شروع کنم؟)) به جای این که همین حالا و از همین جا شروع کنم! لحظه ای ترسیدم. گفتم نکند دیر شود؟! این لحظه ها تکرار شدنی نیست! پس با خط های خیابان هم سفر شدم و شدم یکی دیگر از هم سفرهای زمان

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 15:32  نویسنده  مروارید اسلامی  | 

پرواز را بلد نبود
روزی تصمیم گرفت به قله برود
دستانش را باز کند
و مثل پرنده ها به اسمان سرکی بکشد
چند باری رفت و افتاد
اخرین روز جا ی دست ها ی خاکی
فکرش را باز کرد
دید اسمان جای خوبی نیست
اخر ان جا پرنده هایی پرواز می کنند
که دیگر اسمانی ندارند تا انگیزه ی به اسمان رفتن را
به رخ ثانیه ها بکشند
اخر اسمانشان زمینشان هست
پس همان زمینی بودن را انتخاب کرد
تا انگیزه داشته باشد
حال چه برسد چه نرسد
تصمیم گرفت اگر نرسید
ذره بینی اختراع کند
تا دنیا زیرش به جا ی بزرگ شدن . کوچک بشود
سپس ان را وارونه کند
تا این بار هم زمینی ها به اسمانی سرکی زنند
و پرنده ها یک بار هم که شده زمینی شوند
و طعم مقصد اسمان داشتن را بچشند
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 14:15  نویسنده    | 

در آسمان سیاه دلم

تو تک ستاره  ی روشنی

خورشیدم طلوع نمی کند به خاطر تو!

ستاره ی کوچک شب های تنهایی...

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 18:31  نویسنده  مهسا دوستی  | 

بازم سلام بچه ها! اما این دفعه این سلام شاید با همه ی سلام های دیگه فرق داره! بچه ها می خوام باهاتون درددل کنم! این روزا، وقتی کم کم دارم به انتهای جاده ی رنگی نوجوونی نزدیک می شم، گاهی وقتا یهوئی می رم تو فکر! ولی الان با وجود این همه مشغله ای که برای کنکور دارم، و با وجود این که همیشه برای برنامه ریزی کردن و خوندن درسا وقت کم می یارم، اما نمی تونم دوچرخه نخونم، نمی تونم با بچه های دوچرخه ای ارتباطمو قطع کنم، نمی تونم به وبلاگ سر نزنم و ننویسم، نمی تونم سر نزنم به دفتر روزنامه ی رنگی مون! و هیچ کدوم از از اینا دست خودم نیست بچه ها! منشاء اینا چیز خیلی قدرتمندیه!

من با دوچرخه زندگی کردم! شاید بهتر باشه بگم که من با دوچرخه زندگی رو شروع کردم! نمی دونم که در مورد شما هم صدق می کنه یا نه! اما بخش بزرگی از رویاها و خواسته های من از زندگی، لابه لای همون ۲۴ صفحه ی رنگی پنج شنبه ها مخفی و خلاصه شده! شاید حق کلام این باشه که بگم من یکی از دیوونه ترین دوچرخه ای های روزگارم! دیوونه ام! دیوونه ی دوچرخه! می دونم که هیچ کدوم از شماها بهم نمی خندین! از این که با ۲۰ تا هم زبون حرف می زنم خوشحالم!

اما بچه ها! این روزا خیلی چیزا فکرمو مشغول می کنه! گاهی وقتا هول و هراس برم می داره! دلم می خواد که خیالم راحت باشه که غیر از خودم ۱۰۰ ها یا حتی ۱۰۰۰ ها نوجوون دیگه هستن که مثل خودم عاشق دوچرخه ان! که مثل خودم هر کاری که لازم باشه برای دوچرخه می کنن! که مثل خودم اگه لازم باشه با چنگ و دندون از دوچرخه مواظبت می کنن!! اون وقته که خیالم کمی راحت می شه که هیچ وقت، هیچ کس نمی تونه دوچرخه رو ازمن و از شما بگیره! هیچ کس نمی تونه دوچرخه رو از "ما" بگیره! هیچ کس نمی تونه عمو فریدون* و خاله لیلا** رو از ما بگیره! هیچ کس نمی تونه ما رو مجبور کنه که دیگه عاشق چشمای معصوم قورباغه ها و شیطنت مارمولک ها و مظلومی ببرها و شتر ها نباشیم!***

می خوام همه با هم راجع به همه ی این موضوع ها صحبت کنیم. من یه سرا سوالات رو مطرح می کنم. بعد خودم و شما ها همگی به اون سوالا جواب می دیم! اما خواهش می کنم همه حواسمون باشه که هر کدوم از این جواب ها چیزی مثل یه عهد و پیمانه! چیزی خیلی فراتر از شعار! شاید یه روز مجبور باشیم به همه ی حرف هائی که می زنیم عمل کنیم!خوب اینم سوالا :

 

۱.دوچرخه در زندگی شما چه نقشی داشته؟!

۲.برای حفظ و تداوم دوچرخه حاضر هستید چه فداکاری هائی بکنید؟!(مثلاْ حاضرید خودتونو پرت کنین ته چاه؟!؟!)

۳. اگر یک روزی ، زمانی، زبانم لال، برای دوچرخه از سوی افراد دیگری تصمیم هائی گرفته شود که به ضرر همه ی دوچرخه ای ها باشد، برای ابراز اعتراض و احیاناْ اعتصاب برای رد آن تصمیمات، چه کارهائی انجام می دهید؟!

 

* فریدون عموزاده خلیلیی ـ اولین سردبیر دوچرخه (معروف به سردبیر کچل!)

**لیلا رستگار ـ دومین سردبیر دوچرخه (معروف به خاله لیلا!)

***از ماجراهائی که بچه ها با خاله لیلا داشتند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 18:0  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

بچه ها! بدك نيست اگه يه سركي هم اين جا بكشين! تعدادي از بچه هاي دوچرخه هم اين جا فعاليت مي كنن!

                              http://www.zendeyadha.blogfa.com 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 18:59  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

پرنیان می پرسد در اولین ساعات ۱۹ سالگی چه احساسی داری؟

و من می مانم از پاسخ.

امروز هدیه تولد برای خودم دو تا کارتون خریدم:جوجه کوچولو و گارفیلد.

با یک بلوز صورتی پر از شادی شدم.

و با پیام های دوستان قدیمی به هوا پریدم...

پرنیان جان!

روزهای آینده پر از نردبان هایی اند که نمی دانم به کجا می رود

و پشت سرم درهایی بسته شده که دیگر باز نخواهد شد.

اما می دانم نوجوان ماندن به طبقه بندی یونیسف نیست.

به قلب های ماست که تا به ابد برای طعم لواشک های شیرین کودکی و دوچرخه ی رنگی روزهای  نوجوانی می تپد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 21:9  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

بعد از گذر کلی ، دوباره سلام! خوبین؟! دماغتون چاقه؟! ما نیستیم خوش می گذره؟! راستش خیلی می گذره از اون وقتی که من این جا زیاد سر می زدم! یادمه تا دو سه ماه پیش هم این جا خیلی روغن، ببخشید! رونق نداشت! اما یکی دو روز پیش که همین جوری گفتم یه سربزنم دیدم که : نه بابا! مثل این که یه تغییر و تهوع! اوه! ببخشید! منظورم تحول بود! از آثار کنکوره! آره! خلاصه دیدم که همگی این جا جمعتون جمعه و گلتون هم که من باشم کم! خلاصه گفتم بدک نیست یه ابراز وجودی بکنم که یه وقت یادتون نره ما هم در پهنه ی این جهان روزگاری وجود داشتیم! آخه با این که من بیچاره این قدر سرم شلوغه هیچ کس حتی یه حالی هم از ما نمی پرسه! (مخصوصاْ اون مهسا خانوم بی معرفت که من شماره شو گم کردم و خودشم یه زنگ نمی زنه!) بگذریم! داشتم می گفتم که بعد کلی یه چیزی نوشته بودم که هوس کردم این جا بذارم! پس تا بعد! بای!

بی وفا

 

نه! من باور ندارم! باور نمي كنم كه اين قدر زود همه ي اون قول و قرارها
رو يادت رفته باشه!
باور ندارم!!
چه طور ممكنه يادت بره؟؟!! چه طور ممكنه فراموش كني همه ي اون حرفائي رو
كه با هم زديم! و عهدي كه با من بستي رو يادت بره!
تو قول دادي كه هيچ وقت منو تنها نگذاري! چه طور فراموش كردي كه قول دادي
تا ابد با من بموني؟!! (!)
نه! نمي تونم باور كنم كه اين قدر زود همه چيز تموم شد! نمي تونم به خودم
بقبولونم كه همه ي اون قول و قرارا و همه ي اون صميميت و همه ي اون قول و
عهد تو فقط و فقط چند ساعت دوام داشت!
اما حالا ديگه بايد غصه خوردن رو تموم كنم!
بايد به فكر يه راه چاره باشم
حالا كه تو اين قدر بي وفا و بي معرفتي منم بايد برم سراغ يكي ديگه!!(!)
آره كارت اينترنت عزيز!
حالا كه تو اين قدر زود تموم شدي بايد برم و يه كارت اينترنت جديد بخرم!

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 0:59  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

دنیا خیلی کوچک است

آنقدرکه شاید 

زیر قدم های تو جا بگیرد،

و زیر قدم های من !

به شرطی که ما به هم برسیم

بر خلاف کوهها

و... برخلاف آدمها !

 

امیدوارم به رسیدن کوهها به همِِ،واینکه...آدم ها شرمنده ام نکنند...!

*سپیده*

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 11:45  نویسنده  سپیده ایازی  | 

هیچ وقت شده است که کسی بپرسد

این چرت پرت هایی که می نویسم

نامشان چیست؟

ممنونم که کسی دلم را نمی شکند

خوب می دانم که شعر نیستند

فقط چون زبانتان را بلد نیستم

تمرین می کنم

و چرک نویسم را بدون آنکه

ویرایش کنم شعر لقب می دهم

و

چه جسورانه چاپ می کنم 

و چه احمقانه نظر می دهند دوستان

نه اینکه خوششان بیاید

نه

فقط به خاطر آنکه به کسی مثل من

لقب شاعر دهند

تا شاید یکی دیگر بر دوستان شاعرشان افزوده شود.

 

حال

ای دوستان شرمناکم که چه قدر نشناس بوده ام

و

در مقابل این همه لطف

احمق خطابتان کردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 19:52  نویسنده  شاهین سجادی  | 

چینهای پیشانی در تناظر یک به یک قرار دارند
به پاس هر شادی غمی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 16:42  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

در این کنج

در این خیال سرد            در این تیرگی مبهم

تنهایم

و سرد است این تاریکی            اینجا زمستان است

و در این گوشه

در این اتاق

که بوی پوسیدگی و نم می دهد

دست نیازم پیش می رود در تیرگی ها             

و دوباره بی جواب ماندن ها

مات و مبهوت نگاه کردن ها

بی جوا ب بودن از سوال های مکرر

همچون سبوی تشنه

پر از خالی ام                                    و پر از سوال

افسوس!        کسی در این تاریکی

بذر سوال هایم را نمی بیند

که چگونه جوانه می زنند

تنهایم

 و چه خیال سردی ست تنها بودن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 18:7  نویسنده  مهسا دوستی  | 

گلی بود سفید و مغرور

از زیبایی داشت بسی غرور

 شد روزی پروانه ای به عشقش دچار

خود را کرد سنجاقی  به خار

تکه ای از بالش ماند بر تنش

همی شد آن بال برگ تنش

خون عشقش ریخت بر جام گل

گل مغرور شد نادم زین حال خود

همان دم پروانه جان بداد

گل سفید شد سرخ از خون آن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 15:49  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

Free Page Rank Tool