تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

چه تفاوت غریبی ست

                          میان رفتن و دل کندن

من ...

          عاشقانه رفتم

                             و تو...

                                         صادقانه دل کندی!

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 15:2  نویسنده  سپیده ایازی  | 

 

طلوع

و انتظارت را می سرایم

در این غروب خسته ی پاییزی

رنگ برگ ها

در آسمان منعکس شده

 و باد برگها را به یغما می برد

آسمان تیره می شود

دیز است تا طلوعی دیگر

طلوع را٬

از روزنه ی پلکهای خسته ی نیمه بازم جستجو کن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 14:24  نویسنده  مهسا دوستی  | 

حیاط خمیازه می کشد

 و تو...

در حوضی به کوچکی

                          دلخوشی های من

موج سرخی می کشی

                                             از مقابل چشمانم

                    تا

                                 افق های روشن دور !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 9:20  نویسنده  سپیده ایازی  | 

گاهی وقت ها اشکال سنگ بودن این است که دیگران گمان کنند دل نداری...!

آن وقت است که دل زمین هم برایت تنگ میشودو...،تومی مانی ودست های گرم  گدازه هایآتشفشانی...!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 10:50  نویسنده  سپیده ایازی  | 

 دوستان خوب دوچرخه ای!

خوشحالم ازاینکه در کنار شما هستمازاینکه با خوندن مطلبام حال کنید

خوشحال تر می شم ...وموندن توجمع دوچرخه ایها تا همیشه خوشحالم می کنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 10:39  نویسنده  سپیده ایازی  | 

به تماشا ایستاده اند

فلاش های خاموشی

حتی در اولین پله هم

سقوط

به اسم صدایم می کند 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 14:42  نویسنده  شاهین سجادی  | 

برگ ها در باد

برای رفتنت دست تکان می دهند

و من بی پروا

ایستاده ام در کنار آنها

و می نگرم به

انتهای جاده ی بی انتهای تنهایی./

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 11:26  نویسنده  مهسا دوستی  | 

در لحظه ی تماس نور با افق های تیره ی پلک 

رویای خیس مرا گیره می زنی به باد

تلخ می شود گلوی احساس خشکم

و من مثل غروب ها

از کوتاهی دست های روز دلگیر می شوم

باز هم تقصیر هیچ کس نیست...!

                                               سپیده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 8:30  نویسنده  سپیده ایازی  | 

*نمی دانم کسی که ترم اول دانشگاه است،یک ماه دیگر نوزده ساله می شود و قهقهه هایش کمرنگ تر شده حق دارد روز نوجوان را به خودش تبریک بگوید یا نه!

نمی دانم دوچرخه خوانی ملاک نوجوانی است یا نه؟می شود قاچاقی تا چندین و چند سال دیگر نوجوان ماند؟

روز نوجوان را به خودم و تمام دوستان عزیز نوجوان و دوچرخه ای تبریک می گویم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 20:1  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

گاه ارزو می کنم

می توانستی جند صباحی چون من باشی...

بیندیشی ان چیز که من می اندیشم

بینی ان چه من می بینم

احساس کنی ان گونه که من احساس می کنم

دریابی اشفتگی ترس تحسین و

دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم

همه را یکباره و با هم

اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی

می توانستی بینی که دنیای من چگونه سرشار از مسولیت هاست

و عجیب انکه اغلب به تو می اندیشم

می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای

می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم

بخندم سر خوش باشم و ازاد چون کودکان

این همه را از تو دارم.

اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی

می دیدی ان سپاس و تحسین را

تحسین نه برای انچه که هستی

بلکه برای انچه که بذل می کنی تا من این باشم

و خواهی دید که تا چند

این همه را حرمت می دارم

اما انچه که بیش از همه به حیرتت وا می دارد

تمام ان عشقی ست که به تو دارم

و ان گاه که این را احساس کردی

همیشه به یادش خواهی داشت

درک خواهی کرد

که گرچه پیوسته نمی توانم ژرفا و شکوه ان را بیان کنم

اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است.

"تریسی ا.گیبز"

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 17:22  نویسنده  فریبا دیندار  | 

سلام سلام سلام!

دوباره سلام!

خوشحالم که متحولتون کردم!تازه این اولشه!صبر کنید!هنر نمایی خواهم کرد اما به موقع!

نظر یادتون نره!این از همه مهمتره!

بازم تحول ایجاد خواهم کرد اما حالا نه!

پرنیان جون به تو هم ثابت شد که دوست خوبی هستم و تحمل این جوری بودنت و ندارم!

سبز باشید دوستان !سبز مثل چمن و بهاری مثل...هرچی که شما می گید!!

دعا کنید برام !منم دعاتون می کنم!خیلی زیاد!

اینم یه شعر توپ رای تحول دوبارتون!

من عاشق تحولم و اصلا برای تحول به دنیا اومدم!

بازم میام!

فعلا بابای  همگی!

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 17:21  نویسنده  فریبا دیندار  | 

سلام بر همگی!

امیدوارم حالتون خوب باشه!لازم به گفتن نیست!خودم میدونم که به طور خیلی عجیبی همه چیزو متحول کردم!

ازم یاد بگیرید!نصف شمام!هرچی داشتم و نداشتم فرستادم تا روحتون رو شاد کنم!

در ضمن!اقای مرسلی!چرا افاتون رو چک نمی کنید؟

راستی!اگه قول بدید موقع خوندن مطلبام هول نشید بازم مطلبامو می فرستم!!!!!!!!

با ارزوی بهترین ها برای همه شما دوستای گل

منم سال سومی ام!ژس برام دعا کنید!خیلی زیاد!این طوری

بابای!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 21:19  نویسنده  فریبا دیندار  | 

گل های دل من

 

نگاهم که می کنی

بذر حرف های نگفته در دلم

جوانه می زند

شعر می شود

می گو یی با این همه گل چه کنم؟

 

عادت

کفش هایت پر از رفتن

چشمانت پر از جادهای دور

و کوله پشتی ات پر از حرف نگفته

به تو حسودی ام می شود

چقدر خوب دستانت را به فاصله عا دت داده ای

پاهایت را به رفتن های دور

لب هایت را به سکوت

و خاطره هایت را به فراموشی!

به تو حسودی ام می شود

تو که به داشتن قلب سنگی عادت کرده ای !

 

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 20:51  نویسنده  فریبا دیندار  | 

Free Page Rank Tool