تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

سلام!!!!!!!!

شعر جدید ندارم ، اما این اولین شعریه که من نوشتم و قبلش اصلا نمی دونستم شعر چیه!و این اولین کاری بود که از من تو دوچرخه چاپ می شد(می خوام یه خورده بخور کنم ، برای بی بخاری بد نیست!!)

قاب های خاطره

خاطراتم را                                                      در حال پروازم

قاب می کنم                                                   قاب ها را با سنگدلی تمام

و به دیوار می زنم                                             به قلبم می کوبم

خاطراتی که                                                    تا همیشه پیش چشمانم باشند

یادآور زندگی است                                            و با چشمانی خسته

و به من امید می دهند                                      به خوابی که نظیرش را ندیده ای 

و مثل یک بستنی                                             فرو می روم!

دهانم را شیرین می کنند

با آنها مانند یک پرنده                                        (۲ تیر ۸۴ شماره ۲۹۸ دوچرخه)

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 7:30  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قايقي خواهم ساخت،


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 14:54  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

omran.jpg

وقتی کسی که نام و رسمی دارد می میرد وبلاگ ها و روز نامه ها  پر می شوند از مطالب و خاطراتی از آن شخص که البته طبیعی است.تجربه روزنامه نگاری ندارم ولی فکر می کنم یک روزنامه نگار خوب به خاطر دید حرفه ای که دارد باید مطالبی آماده برای «مرگ» افراد داشته باشد تا در اولین ساعات خبر خود را مخابره کند.

ولی فکر نمی کنم هیچ روزنامه نگاری مطلبی برای عمران صلاحی آماده می  داشت...شاید مطالب آماده ای برای استاد احترامی وجود داشت ولی برای عمران صلاحی نه. 60 سال برای عمران صلاحی خیلی کم بود.در مورد مرگ افراد صحبت کردن احتیاط خاصی می خواهد.حتی از صحبت در مورد انرژی هسته ای هم سخت تر است.مدام باید مواظب باشی که به جای «مردن» از درگذشت و بازگشت و ...استفاده کنی.ولی همه ما به طورطبیعی حتی اگر از گفتنش واهمه کنیم قواعد بازی را پذیرفته ایم،تجلیل هایی که از افراد می شود اکثرا بر حسب نزدیکی افراد به مرگ است.(مثل مراسم چهره های ماندگار که هردفعه پس ازبر گزاری کلی تلفات دارد).از این جهت عمران صلاحی شانس زیادی نیاورد.با وجوداستاد مطلق بودنش هنوز به خاطر اینکه سفیدی موهایش کامل نشده بود لقب استاد ،کاملا مقابل نامش جا خوش نکرده بود.قد بلند وچارچوب استوار بدن هم عزرائیل را از چند فرسخی فراری می داد.  ولی کسی یادش نبود  صلاحی وقتی چیزی تعریف می کرد و همه از خنده روده بر می شدند ،خودش  نمی خندید.حتی لبخند هم نمی زد!آری خنده برای قلب  خوب است ول عمران صلاحی نمی خندید و می خنداند و همین کار دستش داد.

عمران صلاحی را بیشتر طنزپرداز و شاعر می شتاسند.ولی در باره عمران صلاحی رمان نویس و عمران صلاحی سعدی پژوه کمتر گفته شده است.مخصوصا که خودش هم به رمان نویسی دلبستگی خاصی داشت و در یک از مصاحبه هایش خواندم که آرزویش، ادامه کارش با رمان نویسی است. در «موسیقی عطر گل سرخ» هم به نظر من با یکی از بدیع ترین و برترین آثار چند سال اخیر روبرو هستیم.شعر های ترکی آذرباجانی صلاحی هم برخلاف اشعار فارسی هیچ رگه ای از طنز ندارند.گویی زبان مادری زبان درد و رنج ودرونیات شاعر است.

عمران صلاحی خیلی زود نوشتن را شروع کرد و خیلی زود هم آن راتمام کرد.آرزو می کردم قلبش چند سالی هم به او مهلت می داد مخصوصاکه مطمئن بودم نظم و نثر سهل وممتنع و سعدی گونه اش  از این به بعد حکم کیمیا را برای بیان نگفته ها داشت.

 دو شعر از صلاحیُ یکی فارسی و یکی ترکی آذر بایجانی 

نام کوچک

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن! 

****************************

پارچالانديق سينماديق

داش آتانلار بيلمه ديلر

پارچالانميش آينادا

بير آيدان مين آى چيخار

بير گونشدن مين گونش

بير اولدوزدان مين اولدوز

پارچالانديق آينا كيمى

چوخالاريق٫ چوخالداريق ايشيغى

گوندوز گونه عادتى وار٫ گئجه اولدوزلارا٫ آيا

بوداقلار باهارا

ميوه لر يايا

گمىلر دنيزه٫ باليقلار چايا پنجره لر آچيلماغا٫ بير آز تازا هاوايا

آچيق يئلكن عادتى وار يئللره

آراز دلى سئللره

آينا گؤزه للييه٫ داراق تئللره

غريب آدام عادتى وار وطنه داغلار دومانا٫ چنه

آيريليق گونلرى منه

من سنه!

ع.مرسلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 21:1  نویسنده  علی مرسلی  | 

سلام...بعد از مدت ها هوس کردم یه شعر بذارم. یه شعر که الان (همین الان!) از تنور دراومده و داغیش دستتونو ممکنه بسوزونه! پس مراقب باشید که نسوزید! راستی، دعا فراموش نشه ها! آخه من این روزا با این کنکور حسابی درگیرم! پس تا بعد!

حیله

مثل یک مادر

دستم در دستت

            ساعت ها قصه گفتی

                         و من آسودم!

صبح که برخاستم

نشانی  ـاز تو ـ هیچ نبود!

اشک هایم خواندند:

         رویاها ، همه کابوسی بیش نبود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 13:35  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

حسم بعد ار خواندن کتاب:لیلی نام تمام دختران زمین است(عرفان نظر آهاری)

و خدا لیلی شد
او که مجنون ترین مجنون هاست
خدا لیلی شد
و مرا به نام خواند
و من مجنون قصه او شدم


پی نوشت:پاییز بر باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 21:8  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

Free Page Rank Tool