تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

من اعتراض دارم ، خرما نیاز دارم!

آقا اجازه ، یه هفته دیگه (....) می یاد ،(...)ای که مدرسه ها پشتش قدم رو شروع به حرکت می کنند...آقا اجازه ، ما حتی از اسم این ماه می ترسیم...اصلا از اون همه مدرسه که با چشمای باز منتظرمونن می ترسیم . آقا اگه بدوینین این ماه چه بلایی سر ما می یاره...از همون اول تیر به زور ما رو می کشن مدرسه که مبادا تو این سه ماه تعطیلی رودخونه ی علممون خشک شه و تو ماه (...) افت تحصیلی داشته باشیم...اصلا ما دوازده ماه رو می ریم مدرسه که رودخونمون خشک نشه...آقا اجازه، اسمشو گذاشتن تابستون و تعطیلی...اصلا اسم این کلاسا رو گذاشتن کلاس های فوق العاده که ما اعتراض نکنیم چرا می یایم مدرسه. آقا اون یک هفته ای هم که لطف می کنید به ما می دید واسه تعطیلی ، با ننمون باید بریم دنبال اون لیست کتاب های تقویتی سال ۱۲۸۰ که به ما گفتید بخریم. آقا اجازه ، ما از ریاضی نمی ترسیم ، اما انقدر گفتید ریاضی سخته ، رو ریاضی وقت بیشتری بگذارید ، ما بهمون تلقین شده که سخته و نمی شه حل کرد ، وقتی که خیلی زود حل می کنیم احساس می کنیم جوابشو غلط در آوردیم...آقا به خدا ما دوست داریم درس بخونیم اما شما نمی ذارید...به خدا هر کسی یه جا یا یه زمان خاصی می تونه درس بخونه...چرا برامون تعیین کردید حتما باید بریم تو کتابخونه درس بخونیم و کارت ورود و خروج بزنیم...آقا ما دوست داریم درس بخونیم اما مگه می شه... هر دو سال یه بار جلد کتابارو عوض می کنین به عنوان کتاب درسی با ویرایش جدید می دین به دانش آموزا...آقا ما رفتیم کتابای زمان داداش بزرگمون که ۱۸ سال پیش هم سن ما بوده دیدیم، تمام متن های کتابهاش مثل کتابای الان ماست آقا ، فقط ویرگولاش جا به جا شده....آقا رو کتاب ادبیاتمون نوشتین قیمت کتاب ۲۸۰ تومان درسراسر کشور، رو کتاب ریاضیمون ۳۲۰ تومان و .... اما جمع که برامون می زنین ۴۳۰۰ تومان باید از جیب بابای بیچارمون بدیم...

آقا به خدا ما دوست داریم درس بخونیم اما انگار شما نمی خواید، شمائی که مطلبای بی خاصیت و با خاصیت رو با هم به خوردمون می دید، شمائی که حتی یه بار مطلبای کتابهای مزخرفی که تو طول ۹ ماه به خورمون می دیدو نخوندید، شمائی که هی می گید فرار مغز ها اما نتونستید این مشکل رو حل کنید ، شمائی که وقتی می گیم می خوایم دکتر شیم بهمون می خندید و می گید دکترا الان بی کارن اما واسه بی کاری هیچ فکری نمی کنید و شمائی که ۱۲ سال ما رو بی خاصیت رو صندلی های سفت و خراب مدرسه از صبح تا غروب می شونید تا با یک سال کنکور سرنوشتمونو بسازیم...

آره با شمام ، با شمائی که ادعا می کنید می خواید علم و گسترش بدید ، همین شمائید که نمی گذارید ما درس بخونیم و همین شمائید که ما رو حتی از زندگی کردنمون سیر می کنید.

 

«آره آقا ما دیگه از شما نمی ترسیم...نه از شما،نه از بزرگتر از شما»

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 9:28  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 


www.tina90.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 12:32  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

       ساعت را نگاه مي كنم. ده است. آخ چه قدر خوابم مي آيد! حتماً همه رفته اند . مانند هر سال .  انگار نه انگار كه ديشب تا كنون نه ساعت خوابيده ام . اين قدرخواب هاي جورواجور و مزخرف مي بينم كه احساس پريشاني عجيبي بهم دست مي دهد. هنوز به چند ساعت خواب ديگر نياز دارم.  اگر مثل سال هاي گذشته رفتار كرده باشند حتما پدر نرفته است . عادت باقي اعضاي خانواده است كه در «روز سپيد» هر سال اول صبح به محل عبادت با جماعت مي روند. من هم دو سال همراهيشان كردم اما چيزي دستگيرم نشد و هيچ سودي در اين كار نديدم ! بعد فكر كردم كه وقتي در اين روز پدر اين قدر مهربان است چرا بايد مهر او را از دست داد و براي عبادت همگاني _كه بي نتيجه هم هست_ رفت!؟ باري به اين نتيجه رسيدم كه بهتر است امروز در خانه بمانم و از لحظاتم بهتر استفاده كنم.   با اين كه احتياج به خواب دارم ، اما بايد برخيزم ! بايد از امروز به خوبي استفاده كنم . به صورتي مبهم به ياد مي آورم كه صبح مادر دستوراتي به من داده است. اما اهميتي ندارد زيرا كارهاي مهم تري دارم. امروز همه جا حسابي تميز و صامت است ! اصلا اسم « روز سپيد » را من به همين خاطر براي اين روز انتخاب كرده ام . همه چيز پاك است و در خيابان ها نيز سر و صدايي وجود ندارد. البته نفس و روح مردم نيز تا حدي پاك مي شود و در مجموع همه چيز سپيد است!    علت اين كه ديشب خواب هاي پريشان مي ديدم اين بود كه : قصد داشتم امروز به عبادت نروم و ديشب هي با خودم كلنجار مي رفتم كه آيا كار درستي مي كنم يا نه؟ اين قدر فكر كردم كه افكارم حسابي پيچيده و در هم ريخته شدند.   ليكن بايد برخيزم كه كارهاي زيادي دارم.

       لباس هاي زيبا ترم را مي پوشم ؛ به پدر سلام مي كنم و او همراه لبخندي جوابم را مي دهد و احوالم را مي پرسد و من هم با خوش رويي پاسخ مي دهم .   دارم اتاقم را تميز مي كنم كه فكرم سراغ پدر مي رود. از همان لبخند آغاز صبحش دريافتم كه امروز هم ، چون سال هاي پيش با مهر خاصي رفتار مي كند. بايد به سراغ نقاشي نيمه كاره ام بروم . هنوز فكرم پيش پدر است . ناگهان به اين فكر مي كنم كه او در روز سپيد چه گونه عمل مي كند؟  اين قدر ديشب فكر كرده ام كه اكنون قدرت تفكر چنداني ندارم ، ليكن اين يكي ، از آن دسته فكرهاي سخت نيست . پدر ساعات يا دقايقي را به تنهايي در اتاقش به سر مي برد و باقي ساعات روز را همراه ماست و با خوش رويي با ما صحبت و كمكمان مي كند. اما نمي دانم در آن ساعات تنهايي چه گونه تزكيه ي نفس و روح را انجام مي دهد  و يا اصلا انجام مي دهد؟ البته از رفتارش روشن است كه نسبت به اعمال خاص روز سپيد بي تفاوت نيست. حس كنجاوي شديدي در من پديد آمده و البته همواره به اين اميد وارم كه همان گونه كه كارهاي پدر هميشه بر من تا ثير گذاشته ، تهذيب نفس او نيز بر من خاصه بر افكار بي نتيجه و خسته ام  اثر كند. با اين كه انديشه ام امروز پريشان است ، نمي دانم چرا اين قدر حال دارم و خوش بختانه همين حال و حوصله ، افكارم را در بهبودشان ياري مي كند . با اين وجود جلوي عملي كردن كنجكاوي خود را مي گيرم . آه ! من احتياج به يك طرح تازه دارم ! نقاشي را باز نیمه کاره می گذارم و به سراغ ويلون مي روم . با نواختن آن شور و احساس عجيبي در من ايجاد مي شود . . . بي اراده ويلون را رها مي كنم و به سراغ پدر مي روم . احساس مي كنم دلم مي خواهد با او باشم و با او صحبت كنم . پدر در اتاق است . در را باز مي كنم . ناگهان حس عجيبي در من ايجاد مي شود. پدر احتمالا در حال عبادت است . من كه بسيار منتظر چنين فرصتي بودم ليكن نمي توانم حالت پدر را تشخيص دهم و كم كم هم اين امر را فراموش مي كنم . چهره ي پدر را مي بينم كه با خوش رويي بر من لبخند مي زند . بي اختيار داخل مي شوم و به سوي او مي روم . چهره ي  خود را در آ يينه ي درون اتاق مي بينم كه لبخندي شبيه پدر بر لب دارم . در احساسي عجيب غرق مي شوم  و چيزي به خاطر نمي آورم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 23:8  نویسنده  شهاب وصالی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 12:48  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

به دور دست ها خیره شده ام

سقوط را تجربه می کنم

به آرامی سقوط ساکت ثانیه ها

به همراهی ستاره ای به نام خورشید

در پس بلندایی به نام قله

آسمان دیده تنگ می شود

نگاهم آهسته لمس

و غرق در غروب ساحل خروشان چشمانم

به دور دست ها خیره شده ام

از لابه لای دیدن و ندیدنم ، می بینم

دل خیره سرم را

در فرسنگ ها دورتر از همیشه

در ژرفای افق ، افقی در نزدیک دست خیال

سرمست از نیستی .........

می شکند

به دور دست ها خیره شده ام

به کوه ها

می شنوم پژواک آهنگین شکستن را

< کوه ها باهمند و تنهایند

مثل ما با همان و تنهایان >

و باز هم تجربه می کنم

شکستن را

به همراهی بلورین ستاره ای به نام دل

در پس بلندایی به نام تنهایی

 

                      امضا:      سهیل

  هشتم شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 19:48  نویسنده  علیرضا سوری  | 

سلام!

ای بابا ببین تو رو خدا یه مدت نیومدم چه خبر شده! چرا مطلباتون عنوان نداره؟ اخه مطلبم بدون عنوان میشه؟!

 اصلا"مطلب بدون عنوان مثل ساندویچ بدون خیارشوره!!!

حالا از من به شما نصیحت یا ویرایش کنید یا اگه حسش نیست از این به بعد عنوان یادتون نره تا بتونیم مطالب و تفکیک کنیم!

حالا بگذریم، یه مدت نبودم برای این که پستم خشک و خالی نباشه یه جمله ی قشنگ از بودا می نویسم:

مهربانی زبانی است که لال می تواند با آن سخن گوید و کر می تواند آن را بشنود و بفهمد!

پس یادمون باشه مهربون باشیم

فرشته

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 20:31  نویسنده  فرشته شریعتی  | 

سلام

امروز add listم از ۶ نفر شدن ۳۰ نفر!
دیگه idم شده مخصوص بچه های ۲چرخه!
همه ی اینا رو ممنون بهترین سیم رابط دنیا پرنیان عزیزم هستم!

 

تینا

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 15:39  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

یه مطلب ضروری: هیچ میلی از طرف آی دی یاهوی من باز نکنین. ID:Alimorsali_ahari هک شده.هکر شروع به فرستادن تروجان به Add list من کرده.پس اگه نمی خوایین با من همدرد شین چیزی رو باز نکنید!
+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 15:32  نویسنده  علی مرسلی  | 

Free Page Rank Tool