تا به روز برسد
ولی وقتی به روز رسید
عمرش نیز پایان یافت
مهسا دوستی
تا به روز برسد
ولی وقتی به روز رسید
عمرش نیز پایان یافت
مهسا دوستی
امروز آخرین روز از تابستونه ها!...ای بابا...چرا کسی منو درک نمی کنه!...ای خدااااااااا...کمکم کن.
اما گذشته از این حرفا خوش به حال اونائی که می تونن واقعا از تابستون لذت ببرن و استراحت کنن.آخه یه کنکوری هیچ وقت نمی تونه مث بقیه باشه و فقط (!!!) حال کنه.خلاصه این که دعا رو فراموش نکنین!...و اما...یه شعر از خودم.که البته چون مال خیلی خیلی وقت پیشه پر از عیب و ایراده و شخصا میگم که خیلی پیش پا افتاده س!...شنیدین که چی گفتم؟!...پر از عیب و ایراد!!!...پس یادتون نره که عیب هاشو بگین.
واقع بین!
کتاب را بستم....
با چشم هائی که برق می زدند گفت:
((چه قدر کتاب شازده کوچولو قشنگ بود!))
اما...
وقتی خواستم...
واقعا مثل شازده کوچولو باشم
به من گفت:
((واقع بین باش!!!))
چشم هایش مرا ترساند
دیگر هیچ درخششی در آنها نبود!
"یاسمین"
امروز مگر جمعه نیست
پس چرا تو نمی آیی؟
مگر دل ها بی قرار نیست
پس چرا نمی آیی؟
مگر ما چشم انتظار نیستیم
پس چرا نمی آیی؟
مگر عشقت سایه گستر نیست
پس چرا نمی آیی؟
آواز
پر سكوت!!!اطلسي ها با من قهرند
و شمعداني ها بيزارند از من.
آخر از وقتي تو رفته اي
ديگر در سكوت آبشان ميدهم
بي هيچ آوازي!
>>یاسمین<<
دوم: همگی خوبن؟
سوم: این"ماهی قرمز کوچولو" یه سری نظر گذاشته بود که از برخی لحاظ قابل بحث کردنه. البته اصلا دلم نمی خواد بحث کنم پس خلاصه می کنم. اول اینکه خب قبول دارم کمی اشتباه تایپی داشتم. پس سعی می کنم دیگه نداشته باشم. به هر حال شرمنده. از عوارض پیری یکیش همین اشتباه تایپیه! دوم اینکه یه چیزی برام نوشته بود که مخم سوت کشید. برام نوشته بود که چرا متن شعرم ایهام داره و چرا کاری کردم که خواننده دچار دوگانگی مفهومی بشه! خب چون نمی خوام دوباره جوابمو تکرارش کنم می تونین توی نظرات شعر قبلیم بخونین.
چهارم: این شعرمو تقدیمش کردم به :مهدی اخوان ثالث" . البته کار خیلی قوی نیست و مربوطه به مهر ۱۳۸۳ ٬ اما شخصا دوستش دارم. این شعر از جهار پاره درست شده که اگه دقت کنین هر کدوم می شه به تنهایی شروع یه شعر باشه. راستی این شهر سعی داره زمان تولدش رو که مهر باشه (و آغاز برگ ریزان) با تصاویری در نگاه اول گنگ به شما منتقل کنه.
پس فقط خواهشم اینه که به تصویرهاش دقت کنین.امیدوارم خوشتون بیاد. نظر فراموش نشه. ممنونم.
برگ به برگ
درخت٬
سوی جهانی که در آن آب نبود
برگ گشود
باد به باد
برگ به برگ
و طنین بوسه برگ٬
بوسه مرگ!
از صدای بوسه
کمر آب شکست!
درخت٬ آب٬ زمین
باغ بی برگی
برگ به برگ
برگ تمام شد!
مهر۸۳
>>اسمشو نبر<<
اگه یه روز کم اوردی
سرت خم اوردی
به خودت امید بده
نویدوسعید بده
***
رویااینجوری خوبه
که آدم و زنده کنه
که آدم با خیالش
همه غم ها رو فراموش بکنه
***
حتی اگر بدبخت شدی
بیچاره و آواره شدی
سعی کن با رویاهات
سرت و بالا کنی
به دنیا لبخند بزنی
بلکه تو اینجوری
اون رو از رو ببری
بهش بگی:((چه حالی داره حال گیری
که حال ما رو هر روز میگیری؟))
تینا-مهر ۸۳
می کشمت سوی خویش این کشش قلب ماست
قلب تو گر آهن است قلب من آهنرباست
کودک خواب دید...خواب فرشته ای که نه مثل جبرئیل بال داشت و نه مثل میکائیل می توانست بی بال پرواز کند.فرشته مثل هیچ کس نبود٬شانه هایش محکم تر از عزرائیل و قلبش شیشه ای تر از قلب اسرافیل بود...خداوند خدا او را نگاهبان خطاب می کرد و کودک....
کودک از خواب پرید...به مقام خداوند خدا رفت و گفت: بار الهی خواب دیدم...خواب فرشته ای که بال نداشت... پرواز هم نمی کرد... فرشته ای که زیبایی رخسارش را در روی هیچ یک از حوریان نمی توان یافت...لبخندش رازی داشت که تو را محو خود می کرد...نگاهش چنان با نفوذ بود که قلبت را می لرزاند...شانه های ظریفش چنان تاب تحملی داشتند که حتی عزرائیل ندارد...در اوج غم می خندید تا نکند که باران بی فصل چشمهایش دل کوچکم را آزرده کند...آه دانیال...در وجودش...در عمق قلبش...تنگ پر آبی بود...آری تنگ ماهی اما ماهی نداشت...شما او را نگاهبان خطاب می کردید و من... . خداوند خدا کودک را به روی زانووانش نشاند او را در آغوش کشید٬با همان آرامش دل نشینش گفت:-فرزندم٬ او را دوست داشتی؟ کودک با هیجانی مضاعف رو به چشمان خداوند خدا کرد و گفت:-دانیال...دانیال نگاهش چشمانم را به روی همه چیز بست به غیر تو!طنین صدایش گوشهایم را به روی هر صدایی بست٬به غیر تو...آه ه ه ه ه ه دانیال در دلم چیزی جوانه زد...کودک به نشان خجالت سر به زیر انداخت.خداوند خدا با آرامش کودک را روی زمین گذاشت و آرام در گوشش خواند:-آماده ی رفتن باش...تو خود او را پذیرفتی...و کودک آماده شد و رفت...کودک زمینی شد.....
در شبی خواب دید...خواب خداوند خدا را...با شتاب بسویش دوید و او را سخت در آغوش کشید...با تمام وجود روی ماهش را بوسید و گفت:-دانیال دانیال...اینجا فرشته ایست٬فرشته ای که دیگر بار او را دیده ام...فرشته ای که بال ندارد٬پرواز هم نمی کند...شما او را نگاهبان خطاب می کنید و من...من...من٬مادر!!!!او را بسیار دوست دارم...صدایش انعکاس صدای توست و لبخندش لبخند تو...نگاهش نگاه تو و گرمی وجودش گرمی تو...بار الهی...تنگ خالی قلبش را یادت هست؟حال من ماهی قرمز کوچک آن تنگم!!تو را هزاران بار شکر که تو بر همه چیز توانا و قادری.
تقديم به يگانه بانوي زندگي بخش و زندگي سازم :
مـادر
خدايگونه زميني و زميني آسماني سيرتي كه پيغامبروار ، عمري را گرفتار سرنوشت من است. پاك باز مهرباني كه در قمار مهر مادري بباخت آنچه بودش و بنماند هيچش الا هوس جانفشاني قمارگونه ي ديگر...
چتر
آنروز آفتابی بود
باران می بارید
رنگین کمان،بی رنگ
در نا کجا آباد خود نمایی می کرد
و من در آرزوی چتر نگاهت
آسان در باران غرق شدم
(ماهی قرمز کوچک)>(((:>
۲.البته رو خط اخر هنوز مشکل دارم...آسان غرق در باران شدم یا آسان در باران غرق شدم!!!!کودوم باشه بهتره؟
بیرون از میله های قفس
به پنجره ای می رسد
که با نرده های آهنی
مسدود شده
*مریم محمدخانی
دوم: این بار خوشحالم. مدتی به شعر های اعضا به شدت زوم کردم و با دقت خوندم. به خودم افتخار کردم که با چنین نوجوون هایی هم گروهم. آفرین و صد بارک ا...!
سوم: اما هنوز هم نظرات آن جور که باید عمیق نیست. به نظر من و با تکیه به تجربیاتم نظر در مورد شعر ها خیلی در پیشرفت یک شاعر نوجوون معصر است.
چهارم: این شعرم مربوط به یه روز بد زندگیمه. در اسفند ۱۳۸۲. بنا بر این این شعرم برام با بقیه شعرام متفاوته:
مرگ
این منم.
با بال هایی آشفته
با فراق طنین خیال
هر بار و هر بار...
تو اعتقاداتت را مصلوب کرده ای
ولی
سایه هامان در آغوش می کشند یکدیگر را
هر بار و هر بار...
تو روی صورتم ضرب می گیری
و
من تارهای گیسوانت را می نوازم
هر بار و هر بار...
تو خواهان پایانی
و من می گویم:
"این تنها مرگ است!"
که می تواند...
موسیقی را قطع کند.
اسفند۸۲

>>اسمشو نبر<<
بعد از یه غیبت طولانی بالاخره برگشتم.دلم برای همتون یه ذره شده بود!....اما دوباره برگشتم.(( خواهش می کنم.تشویق لازم نیست!))....اما مث این که توی این چند وقته ( کمتر از ۱ ماه و نیم!) تغییرات زیادی این جا رخ داده.(یه ده پونزده نفری بهمون اضافه شدن!!!)...خوب...خوش اومدن...قدمشون روی چشم...میگما...اگه با همین سرعت ( و به صورت تصاعدی!! ) عضو گیری کنیم به جان خودم رکورد میشکنیم و اسممون رو توی کتاب گینس می نویسن.(شوخی کردم!)...خوب...بعد از مدت ها...یه شعر از خودم.((نظر فراموش نشه!))
چشم هایم می سوزد
در لحظه ی خداحافظی!
اما تو به رویت نمی آوری
و من
عینک دودی ام را به چشم می زنم!
> یاسمین حاتمی<
سقف ندارد
تنها دیوارهای بلند دارد
آزاد و رها از دیوارها بگذر
تا دنیای واقعی را ببینی.
مهسا دوستی
مهاجرت:

کودکی ، خاطره ای ملموس ، دیروز
کوچه های گرگم به هوا
می شوند اتوبان ، امروز
در فردای روستا ،
آمده اند غریبه های سیاه پوش ، هر روز
و تو اینجایی ، جای دیگر ، امروز
سکون :

مه غلیظ در آسمان
دریای کف آلود ، روبه رو
در گوش باد ، در بی کران.
<ـ پرنیان فلاحی ـ>
دوم: فکر نمی کردم که حرف هام تند بوده باشه و کسی یا کسانی این همه ناراحت بشن. اگه کسی رنجیده شرمنده.
سوم: چرا این قدر کم کارید؟ چرا؟ الان که تابستونه٬ پس معلومه کجایید؟ یکم بیشتر فعال بشید لطفا!
پس فعلا!
>>اسمشو نبر<<

درخت پر از شکوفه
شکوفه ها پر از عطر
عطر ها پر از تو
***
آسمان پر از خورشید
خورشید پر از نور
نورش پر از گرما
گرما پر از تو
***
چشمهایم پر از تو
اشک هایم پر از تو
وجودم پر از تو
تو٬ پر از تو
مهسا دوستی
دوم: از اول قرار بوده و هست که با اسم مستعار توی وبلاگ باشم. اين موضوع يه دليل كاملا شخصي داره. بنابراين از همه تقاضا دارم براي شناختن من كنجكاوي به خرج ندن.
اين هفته دو نفر اين كار رو كردن. اگه قرار بر اين باشه، مجبورم با تمام علاقه ام به اين وبلاگ از شما جدا بشم.
سوم: از نظراتتون در مورد شعرم صميمانه ممنون اما چرا همه از خوبي هم مي گن؟ چرا كسي شعر كسي رو نقد شعري نمي كنه؟
چهارم:
اين شعر هم از خود بدبختمه! مربوطه به مهر ماه 1383
جريمه
مثل خشك شدن نور٬
به سلامتي تو
از خود گذشتم.
مثل خورشيد نيمه شب
زير غرور تو
به فرسايش٬ خاك شدم!
جريمه سينه سرخ تنهايي است!
به سلامتي تو...

آخر: ممنونم!
>>اسمشو نبر<<
با چشمانی باز منتظرت هستیم
در خمیازه یک انتظار
و... احساسی که فقط با تو سیر می شود!
ریما حازم
نیکوتین صد میلی گرم
قطران هزار میلی گرم
عامل اصلی بیماری های قلبی
و برای سلامتی زیان بار است
جهت فروش در بازار عشق فروشان جمهوری اسلامی ایران
«شاهین سجادی»
ب
بالا بالا ها را نگرد!
همین جا هستم.
روی زمین ...نزدیکت!
ریما حازم![]()
خدایا!
اگر دوزخ را به من ببخشی هرگز هیچ عاشق را نسوزانم از بهر آن که عشق خود او را صد بار سوخته است !
لبخند اون روز تو چه طعم خوبی داشت !
ريز ريز خنديدنت مثل يک آبنبات بود که تو دهنم آب شد !
خندههای نخودیات....
مثل يک دونه نان خامهای بزرگ بود !
قاه قاه خنديدنت از هر چی عسل تو دنيا بهتر بود !
حالا چرا اخم میکنی؟!؟!؟
خب خوشمزه میخندی ديگه!!!........
*** نگار ياريان ***( آلبالو لهيده و گنديده.......)
آه ، کوچه های کودکی ! – چه غم انگیز وقتی بعد از سالها به کوچه ای می روی که بر روی آسفالتش چندین هزار بار با گچ خونه هایی برای لی لی ات کشیدی…با بچه های محل ، مسابقه دوچرخه سواری گذاشته ای و چندین بار با دوستانت سوار بر دوچرخه از سراشیبی کوه عظیمیه پایین امده باشی و یک بار ، تنها یک بار با ان سرعتی که پایین می ایی به درخت خورده باشی و برای پنج ساعت در جوی اب با درد از هوش بروی ، تا دوچرخه سواری برایت خاطره ای تلخ شود…
گاهی روزها باران می بارد شرو شر
گاهی روزها خورشید می تابد گرم و صمیمی
ولی من هنوز هم رنگین کمان را ندیده ام
رنگین کمان مدت هاست که با آسمان شهر ما قهر کرده است
لابد چون خورشید با باران قهر است
کاش خورشید با باران آشتی کند
تا چشم من به دیدار رنگین کمان روشن شود./
مهسا دوستی
دوم: حالم اصلا خوب نیست! به خاطر باخت تیم ملی آلمان!
سوم: فقط خواستم این بار یک شعر فارسی بنویسم و البته از خودم!
چهارم:
>روی حرف هایم٬
سایه ای بود!
سایه مردی٬ بند کفش هایم را
آرام آرام
در راه جاده می بست٬
و من
در پیچی بلند غرق شدم!<
آخر:نظر فراموش نشود٬ خداحافظ.
>>اسمشو نبر<<
اغفالم کردی که می تونم شعر ترجمه کنم و اینجا بذارم...خدایی خیلی اغفال شدم!! از شل سیلور استاین هست...
خوردن یا نخوردن ، مسئله این است! PIE PROBLEM
اگر یک کلوچه ی دیگر بخورم ، می میرم! !If I eat one more piece of pie , I'll die
اگر یک کلوچه ی دیگر هم نخورم می میرم! !If I can't have one more piece of pie , I'll die
پس حالا که مردنم حتمی است .So since it's all decided I must die
همان بهتر که یک کلوچه ی دیگر بخورم. I might as well have one more piece of pie
اووم ، اووه ، خوشمزه است به خدا ! MMMM---OOOh---MY
به به ، قورت ، خداحافظ همگی شما! .Chomp---Gulp---Bye
< پرنیان فلاحی >
پدرم که بمیرد
«آقای مرسلی» من خواهم شد!
( در واقع مرسلی کوچک خواهد مرد)
عینک و ذره بینش،
احتمالا سال ها،
به دردم نمی خورد!
دفنش که کردم، بنا به وصیتش،
سالگردش را هم دفن خواهم کرد،
و وصیتش را هم!
پدرم که بمیرد
روزی نیم ساعت به احترامش
روزنامه خواهم خوند
و بیست و سه و نیم ساعت دیگر
(به احترام او)
زندگی خواهم کرد.
شعر از ساتامپوچی فراشکا-شاعر فقید آرکلندی !
دوم: نمی دونم چرا یه نفر که حالا به هر علتی٬ دلش نمی خواد توی جمع با چهره و نام اصلیش حاضر بشه این همه مخالف پیدا می کنه! خب شاید یه مشکلی داره!
سوم: یکی از دوستان لطف کرد و بنده را به باد انتقاد گرفت که این وقتی شعر فارسی هست چرا گیر داده ای به شعر بی بند و قافیه ژاپنی! این دوست ما گویا از شعرهای خارجی خوشش نمی آید. البته به نظرش احترام می گذارم اما به ایشان توصیه می کنم که کمی به مطالعه در رابطه با دیگر فرهنگ ها هم بپردازد چون ایران تنها تمدن بزرگ دنیا نیست!
چهارم: خودم به شعر خارجی علاقه به شدت علاقه دارم٬ البته بستگی داره که ترجمه خوبی هم باشه!
پنجم: این یه شعر فرانسوی از شاعر نه چندان مطرحی به نام "لویی ژانه" است که برایتان می نویسم و البته ترجمه خودمه از زبان انگلیسی:
> روی دو پایم٬
سست شده ام٬
خدا می داند که از تنبلی نیست!
تقصیر تو بود
که
از سر کوچه ما رد شدی! <
ششم: لطفا اگر شما هم ترجمه شعر دارید در وبلاگ بنویسید.حالا از هر زبانی که باشد.
آخر: با بهترین آرزو ها!
نوشته شده توسط اسمشو نبر!
ولی وقتی دل آسمان سیاه شد٬ تو دلت را سیاه نکن.تو با صافی اشک ها و باران هایی که از او گرفته ای۲برای دل سیاهش گریه کن.با رنگین کمانی که از او گرفته ای٬کاری کن که اشکهایش تمام شوند و خورشید طلایی امیدش دوباره طلوع کند.
تا بار دیگر هم٬دلش هفت رنگ شود وهم گونه های از شرم برای خورشید سرخ./
مهسا دوستی
...
بهار را نمی شناسند...
چه زود اخت می شود برگ هایشان
با باد سر پاییزی
ع.م
آب
هوا
گیاه
خاک...
همه در دستانت و تو می چرخی در آسمان
. من ... با تو می چرخم.
و هر دو می مانیم با هم تا تجربه کنیم
زندگی را.
مهسا دوستی
"جوانه زمستانی"
کلمه ها و حرفها از درون خلیج بی انتهای مغزم به افکارم هجوم برده اند ؛ قلم را از سکوت ابدیت باز داشته اند و به حرکت مجازاتش کرده اند...از شدت خستگی ، جوهر قلمم ورق را به آتش می کشد ؛ ورق را مچاله می کنم . می گردم...در ستاره های آسمان و کهکشانها به دنبال یک : "موضوع" . یک موضوع برای نوشتن که در هیچ یک از گنبدهای کبود نیست : آری ، چنین است چیزی که من در هزاران هزار ستاره می جویم و تنها در سیاره کوچک خود پیدا کرده ام ؛ نه در آسمانها و ابرهایش ، در باغچه ی کوچک مادربزرگ به دیدارش رفته ام . قصه او گذشتن از میان سردترین در زمستان و جنگ با برفهای سفید سهمگین برای جوانه زدن به هنگام اولین دیدار است و قصه من نوشتن از افکارم و از اوست که در خاک لالایی مادرش را نشنیده و این چنین به دیدار خورشید شتابان آمده است...
/پ . فلاحی/
سلام
دلم برای همه تون تنگیده... اگه درس نداشتم ...
سه شنبه ی هفته ی پیش رفتم دوچرخه ! جای همه تون خالی
خاله رستگار مثل همیشه خندون و شاد بود ! منو برد تو اتاقش ... بازم جای همه تون خالی ! آخه انقدر با هم گل گفتیم و گل شنفتیم که وقتی خواستم از اتاقش بیام بیرون اصلا نفهمیدم حدود سه ربعی گذشته ...
قورباغه های خاله هم حالشون خوب بودند !
خاله به همه تون سلام رسوند !
در پناه حق .............................برام دعا کنید (احتیاج شدید به دعای شما دارم )
"خاک, موسیقی احساس تو را می شنود"
پس آب و آتش و باد چه می شوند؟
آنگاه که خاک موسیقی احساست را شنید,دلش برایت آتش می گیرد
و آب سعی می کند آتش را خاموش کند.
و باد...
موسیقی خفته درخاکستر را به مقصد می رساند!
"به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را"
تینا تیماج چی
ای يار به جهنم که مرا دوست نداری!! از عشق تو هرگز نکنم گريه و زاری
اگر روزی بری ياری بگيری الهی تب کنی فرداش بميری
الهی سرخک و عريون بگيری تب مالت و فشار خون بگيری
اگر بردی از اينها جان سالم الهي درد بیدرمون بگيری
الهی تو بميری من بمانم سر قبرت بيام قرآن بخوانم!!!!
(ولی تو نفسی)
شاعر:؟
نويسنده:نگارياريان
شبی پنجره به قتل رسید .
کارآگاه بالای سرش آمد.
تکه ای نور از قلبش بیرون کشید و گفت
:« آهان پیدا کردم...با این به قتل رسیده است!»
خورشید مظنون اول ،
ماه مظنون دوم بود.
اما شب بود...ماه هم پشت ابر بود.
کارآگاه به دیوار ها مظنون شد..
سال های سال،
گلوی پنجره را ...فشرده بودند.
اما پنجره خفه نشده بود ،
با تکه ای از نور مرده بود.
دوباره که شب شد،
شب بوی پشت پنجره ،
بیدار شد.
گریه کنان شهادت داد:
« پنجره خود را کشت
با تکه ای از نور که از صبح
درجیبش قایم کرده بود...»
دوم: من تازه واردم.
سوم: نمی گم کی هستم. شما هم سعی بی خود نکنید! کسی نمی تواند کمکتان کند!
چهارم: سعی دارم بیشتر در بخش شعر فعال باشم.
پنجم: این هم یک شعر هایکو از خودم است که برای شروع پیش کش می کنم:
> دستم را بریدم
با تکه های تیز یک
قلب شکسته! <
ششم: شاید بعضی از شما با هایکو آشنا نباشید. بنابراین توضیح کوتاهی برایتان می دهم.
هایکو یکی از ده ها قالب شعر ژاپنی است. ژاپنی ها هم مثل ایرانی ها قالب های شعری متنوع و زیادی دارند اما محبوب ترین قالب شعر ژاپنی "هایکو" است.
هایکو از سه سطر تشکیل شده است که وزن آن بر اساس هجا های لغات ژاپنی تعریف شده است و اگر بخواهید به فارسی هایکو بگویید ناچارید بدون قانون خاصی و بر اساس هنر و ذوق شخصی خودتان هایکو بسرایید.
در ضمن هایکو نویسان ژاپنی معمولا فقط با موضوع عشق و یا طبیعت شعر می گویند.
آخر: نظر فراموش نشود!
نوشته شده توسط: اسمشو نبر...