تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

 

آسمان کویری بود

ستاره ها شن هایش

شن ها چرا از خود نور می دادند؟!

و زمین کویر چزا سیاه بود؟!

ومن چرا حیران ؟ از تماشای آنان!

ماه را در کویر دیدم بیش تر حیران شدم

ولی در روز کویر شن نداشت

فقط گلی در گویر روییده بود

که به آن نور می داد!

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 13:18  نویسنده  مهسا دوستی  | 

من اینجا

در کنار میز تحریر

مادرم آنجا

درکنار سینک

می شوید برایم

از میوه ها

یک خیاری

می گویم :

روشنی, من ,ریاضی, خیار

                                               تینا  سپهری(تیماج چی)

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 16:1  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

ساحل بی کسی پایانی ندارد ...پس به پایان راه نیاندیش به این بیاندیش تا ابد با دنیای تنهایی چه کنی؟!

فرشته شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 7:54  نویسنده  فرشته شریعتی  | 

زیر سایه های لغزان برف پاک کن نشسته است  و با چشمان نیمه باز به جایی مثل افق نگاه می کند طوری که به نظر برسد با چشمان باز خوابیده است. ساعت ماشین خراب است و از صبح همان عدد لعنتی 02:08 را نشان می دهد. منتظر است. منتظر است باران آرام بگیرد.

 "زنی در راهروی ورودی میهمان خانه در شیشه ای را باز می کند. دستش را می برد بیرون. باران هنوز تندی اش را دارد! بر می گردد و از پله ها بالا می رود."

 اصلآ از بوی خاک باران خورده خبری نیست. شیشه را می بندد. هنوز چشمانش به جایی مثل افق خیره است. عاشق بوی "باران" است. یاد بچگی اش می افتد وقتی که مادربزرگش را خاک کردند. یادش می افتد که چکمه های قرمزش را پوشیده بود و آن روز چه قدر کیف می داد که پایش را به زور هم که شده به درون گل خیس فرو کند و جای پایش را وارسی کند.

  "زن را می شود از ساختمان روبه رویی دید. از زیر پرده ها چندان معلوم نیست چه می کند. مثل اینکه دارد ساکش را می گردد. یا اینکه دارد چیزی را پاره می کند یا هر کار دیگر. پشتش به پنجره است. نور اتاق ضعیف است و هوا مه آلود و بارانی! انگار منصرف شده است. نزدیک تر می آید. نزدیک پنجره. می فهمد تحت نظر است اما نمی خواهد وانمود کند که متوجه شده است. بازش می کند پرده را کنار می زند. سرش را بیرون می آورد و با ته مایه ای از لبخند چشمش را می بندد و بو می کشد."

 داشبورد را باز می کند. دنبال مبایلش می گردد. به عقب بر می گردد کیف چرمی اش را از بین ساک هایش می کشد بیرون. پیدایش می کند. باز چشمانش را به همانجا خیره می کند. چنان روی عکس بیلبرد خیره می شود که انگار افق را می نگرد. شماره می گیرد. دهانش نیمه باز مانده است. صدایی شنیده می شود. هنوز ساکت است. چیزی نمی گوید. چشمانش سنگین تر می شوند. لبخند تلخی صورتش را کش می دهد. گوشی آرام از دستش سر می خورد.  زیر لب نفسش با "باران" می آمیزد.

سرش را می برد داخل. پرده را می کشد. باد ضعیفی پرده را می لغزاند.  موهایش تر شده است. چند قطره باران از روی پیشانی اش سر می خورند و جذب ابروانش می شوند. با لطافت خاصی انگشتش را روی ابرویش می کشد. آنقدر نمایشی حرکت می کند که احساس می کنم نمایشنامه ای را بی کم و کاست جلوی انبوه تماشاچیان اجرا ی کند. لبخندش را نگه داشته است. آرام با چرخشی ملایم رقصیدن آغاز می کند. با سرمستی و خونسردی عجیبی شروع می کند به کندن لباس هایش . چشمانش نیمه باز است. گاهآ بازشان می کند. ولی زود منصرف می شود. رقصان به طرف پنجره می آید.

 هاله ای از زن زیر سرخی پرده دیده می شود باد پرده را به بدنش می کشد. می داند تحت نظر است. برای من نمایش می دهد. از این چنین دیدنش زجر می کشم. اما نمی توانم نگاه نکنم. همینطور کنار پنجره به رقصیدنش ادامه می دهد. نمی دانم دوست دارم پرده رابکشد یا نه! می بینمش اما نه آنطور که دلم می خواهد. به گونه ای می بینمش که تنها میلم به بیشتر دیدن زیاد تر شود.  اندامش را نمی توانم تصور می کنم که زیر این سرخی ، زیر این پرده چگونه در هم می لولد.

 هر لحظه مه غلیظ تر می شود. نمی توانم خوب ببینمش. با دیوانگی خاصی پرده را کنار می زنم. دیگر هیچ برایم مهم نیست که مرا ببیند یا نه! می خواهم پنجره را هم باز کنم. نمی توانم. هر لحظه که مصمم تر می شوم بازوانم سست و سست تر می شوند و من به زیر می لغزم. نیروی پاهایم به تحلیل می رود. یک لحظه می بینم که پرده را کنار زده و به من می خندد و با اشاره می خواهد چیزی را بفهماند. به زمین می افتام. نمی توانم حرکت کنم می خواهم یک بار دیگر ببینمش. می خواهم نامش را فریاد بزنم ، کمک بخواهم اما جای فریاد زیر لب نفسم با "باران" می آمیزد.

 از بالا می بینم که روی زمین به سینه افتاده است و زور می زند فریاد بزند اما نمی تواند. انگار دارد می میرد. نزدیکش می شوم. جوان به نظر می آید! صورتش را نمی توان وسط هاله های سرخ تشخیص داد. می شناسمش. باید جایی دیده باشمش اما کجا نمی دانم.

 هنوز با انگشتش علامت می دهد. "باران" برای من تمام شده است. اما بوی تند "باران" در حفره های دماغم بدجوری حبس شده است. سرم درد می کند. به طرف در می روم. روی در عدد 208 حک شده است. در را باز می کنم. نور کمی در اتاق به رنگ سرخ جریان دارد ، مثل غبار می چرخد و خود را به دیوار ها می کوبد. همه چیز مات دیده می شود. می بینمش که هنوز آن لبخند بر لبانش جاری است و چشمانش نیمه باز مانده. طوری که احساس می کنم با چشمان باز خوابیده است. صورتم را نزدیک تر می کنم. می گیرم پایینی را مثل عدد دو و مثل ماری که زهر از دهانش بیرون ریزد تلخی زبانش را مزه می کنم مثل آرامش هولناک سرخ بالشی که از گرمای تب می سوزد میچسبم به بدنش. عرق سرد می چکد و آزارم می دهد! خواب را از چشمانم لیس می زند و خواب را از چشمانش می مکم! نمی دانم چه می کنم و چرا این چنین گرمم که می سوزم مثل تب در بالشی خیس از عرق و سردی آزار دهنده اش که می سوزاندم مثل آتش. خفه می شوم و خفه می شود در تاریکی آلوده غبار های مرده سرخی که می ریزد روی بدن هایمان و می چسباند پوستش را به من و دردم می آید و نمی دانم که چگونه عشق بازی می کنم و نمی فهمم که آیا لذتی می برم یا نه؟ تنها فریاد زوزه ای می شنوم که انگار سال ها پیش سر داده شده و من پژواک هایش را بشنوم. می شنوم صدای کسی را که فریاد می زد :«باران»"

 

باران بند آمده. از صدای زنگ موبایلش بیدار می شود. گوشی را از زیر پایش برمی دارد. شماره را نگاه می کند شماره باران است! مردی از آن طرف داد می زند. بدون اینکه پاسخی بدهد خاموشش می کند. سرش را بالا می گیرد از آینه به صورتش نگاه می کند. با دستمال ، خیسی چشمانش را پاک می کند. به سرعت از جلوی بیلبرد دور می شود. با خودش فکر می کند که باران قبل از خودکشی در آن مسافرخانه لعنتی شاید مدل تبلیغاتی بود!

                                         

 شاهین سجادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 13:3  نویسنده  شاهین سجادی  | 

درخت تو گر بار دانش بگيرد         

                       به زير آوری چرخ نيلوفری را

 

 

داشتم اين شعر رو می‏خوندم يکهو ياد قلمچی افتادم اول اين که اين‏جا چند تا مسئله هست اولا درخت مگه الاغه که بار بگيره؟دوما بايد پول بار حساب بشه ميگن تا عرق الاغ اِ اِ ببخشيد درخت خشک نشده بايد مزدشو داد... سوما يعنی چی آقا نيلوفر کي بوده؟ راستی گفتم قلمچی ياد کنکور افتادم..... می‏دونم خيلی از شما امسال کنکور دارين پس يه سری تست دام به طراح‏های مجرب کنکور براتون طراحی کنن..... فکر می‏کنم امسال جزو سوال‏های کنکور باشه ....پس بزنيد تا به زير آوريد... هيچی تست بزنيد:

 

درک مطلب:

متن زير را به دقت بخوانيد و با برداشت خود از متن سولات زير را يکی پس از ديگری جواب دهيد:(حواستان باشد يه وقت همه را با هم جواب ندهيد يکی....يکی......)

روبهی زار می‏گريست او به ماه می‏نگريست و می‏گريست چرا که به ماه دلباخته بود و برای اينکه احساس نزديکی بيشتری به ماه کند هر شب کنار چاه می‏نشست و به عکس ماه درون چاه می‏نگريست و می‏گريست چرا که برای روباه ماه هر شب کامل بود، روبهی به ماه دلباخته بود....روباه بدجنس بود ولی دلی به عاشقی پروانه و معشوقی به زيبايي ماه داشت چرا که به ماه دلباخته بود حالا چرا؟ من نمی‏دونم بريد از خودش بپرسيد......خب داشتم می‏گفتم.... روباهه يواشکی رفت نزديک مرغ پرطلا مرغه هم بی خبر از همه‏جا داشت دونه‏ای رو می‏خورد که روباهه براش ريخته بود.... روباهه دست از کارای زشت خودش دست برنمی‏داشت....... چرا که روباه به ماه دلباخته بود... ماه بر خود مغرورتر می‏شد و روباه اما برای رساندن خود به ماه هر شب بيشتر در چاه فرو می‏رفت.... بله بچه‏ها روباهه عاشق شده‏بود و ماه مغرور... آنقدر روباه عاشق ماه بود که چاه هم مغرور شده بود... انگار همه دست به دست هم داده بودند تا کلاغه به خونش نرسه.....

سولات:

آ)چه کسی عاشق بود؟

1-روباه

2-ماه

3-مرغ پرطلا

4-بچه‏ها

 

ب)کداميک از گزينه‏های سوال قبل عاشق يکی از گزينه‏ها شده بود؟

1-روباه و مرغ پرطلا

2-روباهه ملا شده بود

3-بچه‏ها ساکت!

4-مربی مهد کودک خيلی تيکه است.... همه عاشقشن حتی روباهه

 

ج)کدام رابطه بين شخصيتها برقرار است؟

1-رابطه عاشق و معشوق

2-رابطه مالک و مستاجر

3-يک رابطه کثيف

4-به تو مربوط نيست!!

 

د)در آخر کلاغه چی شد؟

1-کلاغی در کار نبود

2-فکر کنم مرغ بود نه کلاغ.....

3-روباههه بود که عاشق شده‏بود

4-راستی بچه‏ها بياييد کلاغ پر بازی کنيم(سخنی از مربيه که خيلی تيکه‏اس)

 

ه)روباهه هر شب چه کار می‏کرد؟چرا؟

1-کنار ماه در چاه می‏نشست چون عاشق ماه بود

2-کنار چاه در ماه می‏نشست چون عاشق چاه بود

3-ديگه چاه هم خودشو می‏گرفت چون عاشق مرغه بود

4-ماه رو ول کن مربيه مهد کودک رو بچسب چون که زيرا.....

 

و)در اينجا متن که نوشته"دلی به عاشقی پروانه و معشوقی مثل ماه داشت" پروانه کی بوده؟

1-روباه

2-مرغ پرطلا

3-همسايه بغلی ما

4-مربی مهد کودک

 

ز)چاه چرا مغرور شده بود؟

1-چون فکر می‏کرد روباه از اون خوشش مياد

2-چون می‏دونست که مرغ پرطلا اونو دوست داره

3-چون ماه ميومد خودشو تو چاه می‏شست

4-چون می‏دونست مربی مهد کودک کی ميره حموم

 

ر)چاه کنايه از چيست؟

1-غرور روباه

2-باحالی ماه

3-آيينه‏ای که ماه خود را در آن می‏ديد

4-مربيه چی شد؟

 

ط)ماه گفت:

1-غصه نخور روباهه تو هم يه روز از عشق ميميری....

2-روباهه خودتو گرفتی مسخره؟

3-والا زمان ما اين خبرا نبود

4-حالا ماه شدم...ببک...ببک...ببک

 

ن)ترسه روباه از چی بود؟

1-سقوط در چاه

2-چه شب ماه درنياد

3-ماه کامل نباشه

4-نکنه که مربيه مهد عوض بشه؟

 

ت)و کلا چه خبره؟

1-روباهه خل شده

2-مرغ پر طلا می‏خواد تخم طلا بذاره

3-چاه هم خودشو آدم حساب کرده

4-برای مربي مهد خواستگار اومده

 

ع)به نظر شما چاره روباه چيست؟

1-بره با مريخ صحبت کنه با برن خواستگاری ماه

2-هيچی،از اين به بعد شبها در نياد تا چشمش به ماه بيفته

3-ميان ماه من تا ماه گردون.... تفاوت از زمين تا آسمان است

4-روباهه بايد خودشو اصلاح کنه و بره توبه کنه و بايد قول بده ديگه به مرغ پرطلا کاری نداشته باشه

 

ث)و کلا پيام اخلاقی....

1-عشق يعنی تا دو قدمی چاه رفتن

2-عشق هر چه دست نيافتنی‏تر عاشق عاشق‏تر(يا خل‏تر)

3-مربيه مهد کودک...مثل اينکه شوهر کرد...وای ديدی که چه‏ها کرد؟چه‏ها کرد؟

4-پس شوهر مربيه مهد اسمش پيامه فاميلش اخلاقی؟

 

ظ)ديگه حرفی برای گفتن برای گفتن ندارم....

1-پس برو بمير

2-کوپنت تموم شد

3-مگه تا حالا حرفی برای گفتن داشتی؟

4-برو ديگه نمی‏خوام ريختتو ببينم....من مربيه مهد رو ميخوام!!!!

                                                                             نگار ياريان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 12:5  نویسنده  نگار یاریان  | 

ای آسمان شب سلام

ستاره های شب سلام

سلامی به گرمی خورشیدی که در شب نیست

شاید که در فقدان آن

بتوانم با سلامم

شما را گرم و روشن کنم

مهسا دوستی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 10:8  نویسنده  مهسا دوستی  | 

1:نقد شعر

ژینا ژوژا از شاعران فوق پست مدرن معاصر ماست.او از سه سالگی شعر را با سرودن مسدس ملمع شروع کرده ، در پنج سالگی در غزل فرم به استادی رسیده و در شش سالگی با شعر پست مدرن آشنا شده است.تاکنون 123 جلد کتاب دیوان کل اشعار از او چاپ شده است که با عنایت به سن کم او اگر زیر ماشینی چیزی نرود یا خودش را نفله نکند این تعداد تا بیش از هزار جلد هم قابل افزایش است.معروفترین شعر ژوژا که نام او را بر سر زبان ها انداخت شعر «آهای سیاهی شب» است:


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 13:26  نویسنده  علی مرسلی  | 

سعی کن هرگز عاشق نشی اما اگه شدی به زبون نیار اگه اوردی ترکت می کنه...

فرشته شریعتی 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 15:46  نویسنده  فرشته شریعتی  | 

ندید پدید !

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

 چقدر خوب ، مردم می گن تو اینجا قراره گل بکارن

واقعا این همه چمن بدون گل به چه درد می خوره...

مردم زرد و قرمز، بوق و سوت ، اصلا باورکردنی نیست ،

کاش اینجا بودی و با چشمای خودت می دیدی .

گله ای از آدم های زرد و قرمز وسط زمینن

با یه سوت همشون می رن دنبال توپ

بارون راهشو گم کرده !!!

از سمت راست داره شلق شلق می زنه به این آدم ها

اونجا رو ، اونی که گزارش گر اسمشو داد می زنه افتاد زمین.

 این ورم یه برخورد سری  روی هوا...!!!

این می خواد توپ رو بزنه اون یکی هم می خواد بزنه...

یکی نیست این قرمز ها رو از زرد ها جدا کنه و بگه

آقا این توپ نوبتی دستتون باشه  ؟؟؟

هفت نفر این ور ، شاید هفت نفرم اون ور

نمی دونم هنوز نشمردم  

هنوز هیچ کدومشون نرفته گل بکاره

انگار هرکی بتونه توپ رو بزنه تو دروازه

افتخارشو پیدا می کنه که یه زمین به این بزرگی رو گل بارون کنه

بلاخره مسئولا ببین چه راه باحالی برای افزایش فضای سبزپیدا کردن !

(پیش خودمون بمونه استقبال ازش ، عالی پیش میره ...)

 

 

هوا تاریکه ، بارون هنوزم می یاد

10 دقیقه می شینم رو صندلیم

زمین هنوز خالیه ، دیگه خسته شدم .

می یام بیرون ای کاش بارون نمی یومد ،

سر 45 دقیقه بازی رو قطع کردند...

حیف ، من تا حالا اصلا فوتبال ندیده بودم.

رقایت جالبیه برای گل کاشتن

اما مسئول ها باید حساب اینم می کردن ،

همیشه آدم ها اززیر بار مسئولیت در می رن

بازیشونو کردن به بهونه بارون

خودشونو خلاص کردن...

تازه فکر کنم به جز سازمان فضای سبز،

سازمان های دیگه هم باید همکاری کنن.

نه به خاطر گل نه ، به خاطر مردم تماشاچی

 اول که گلوشونو پاره کردن هیچ ،

می خوان تا چند روز اونجا بمونن تا شاید بارون بند بیاد

 

خدایا شفاشون بده !

 

/پرنیـــــــان فلاحی/

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 11:5  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

 

فرصتی فراهم شده تا زمانی که مانا نیستانی در زندان است از پدرش منوچهر نیستانی هم یادی بشود...که شاعران(از بس فراوانند) در این دیار زود از خاطر ها می روند!

منوچهر نيستاني در سال 1315 در كرمان زاده شد
دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در زادگاه خود و تهران به پايان رساند در سال 1334 وارد دانشسراي عالي تهران شد و در سال 1337 در رشته زبان و ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد سپس از سال 1337 تا 1342 در شاهرود به تدريس ادبيات فارسي پرداخت و پس از آن به تهران انتقال يافت و در سال 1357 بازنشسته شد
نيستاني علاوه بر سرودن شعر در زمينه پژوهش ادبي و ترجمه نيز كارهايي به انجام رسانده است
منوچهر نيستاني در سال 1360 بر اثر سكته قلبي در گذشت

 

 آن كه حرفهاي مرا باد
با ابرهاي سوخته پرواز مي دهد
با لحظه هاي من همه مغموم
در شهرتان غريب رها ميكنم هنوز
اين حسرت
اين ترانه معصوم
اي با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوي نه با ابر
در اشك من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر كه باز
قلبم ز هيبت شب گريه كرده ساز
خرداد را به شادي گشتن
در باغ چشمهاي تو خواهم من
در باغ چشمهاي تو مي خواهم
شعر و شكوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نيايد...!
اي با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهاي مرا باد
با ابرهاي سوخته پرواز مي دهد
با لحظه هاي من همه مغموم 

(شعر و مطلب از آوای آزاد)
 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 22:39  نویسنده  علی مرسلی  | 

اهل حمامم                             پوستم مهتابي است                    

       پدرم دلاک است           سر طاسي دارد       لنگ مي‏اندازد       پدرم شامپويي مصرف کرد       کله‏اش هي کف کرد     و   سپس مويش ريخت         

                                              و چه اندازه سرش براق است!!!

حرفه‏ام دلاکي است                      هدف من پاکي است....

مي‏نشيند لب سکو آرام           يک نفر با احساس                 

                کودکي را ديدم مي‏دود در پي صابون و لگن

اي نهان در                  خشک آوردم ، خشک

         مشتري‏هاي عزيز رخت‏ها را نکنيد       

                                                      آبمان بند آمد!!!!!!!!

                                                                              نگار ياريان

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 9:33  نویسنده  نگار یاریان  | 

 

شگردی دارند ستاره ها

که هر شب  تار ، هر موقع از سال

جایشان را پیدا می کنند

گم نمی شوند

 و من هر شب

سر جای قبلیم می ایستم

به ستاره ها چشم می دوزم

وگم می شوم!

 

ع.م

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 18:36  نویسنده  علی مرسلی  | 

دوچرخه همیشه آدمو غافلگیر می کنه...پس به افتخار دوچرخه!

چه قدر شوق غزل انتظار شد بی تو

                                               نیامدی و دلم بی قرار شد بی تو

پس از تو سوز نگاهت به دفترم بارید

                                             وچشم خشک غزل جویبار شد بی تو

و آن شبی که تو رفتی دلم پر از باران

                                              فضــای خانه پر از انزجار شد بی تو

سوار موج خیالت شدم پر از تشویش

                                             ولی خیال تو هم بی قرار شد بی تو

به باد زخم نگاهت هنوز می بارم

                                             هزار خاطره هم داغدار شد بی تو

هنوز آمدنت را به خواب می بینم

                                            بیا که حرف غزل انتظار شد بی تو...

                                                                                     
                                                                                 /سپیده الوندی/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 6:16  نویسنده  سپیده الوندی  | 

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن نداره ... و به قلبت تلقین کن هر کسی ارزش دوست داشتن...

فرشته شريعتي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 21:36  نویسنده  فرشته شریعتی  | 

 

اگر نقطه ای در بی نهایت آسمان می بینی

اگر در شکی به سویش حرکت کنی یا نه

حرکت کن

گرچه آسمان بی پایان به نظر می رسد

ولی هر شروعی

پایانی هم دارد

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 16:20  نویسنده  مهسا دوستی  | 

 *********

نقد کتاب حسنی نگو یه دسته گل

در نقد هر منوتيک تاويل شناسی اثر خصوصاً بايد در مورد آثار ستبر ادبی با دقت تام اعمال شود. از اين رو که خالق اثر همواره در پی رد گم کردن منشا موضوع اثر است.

اگر کتاب  « حسنی نگو يه دسته گل!» را از ديدگاه روانشناسانه و با اتکا به آموزه های فرويدی و يانگی بررسی کنيم ، مبرهن است که نويسنده کتاب از همان اوان کودکی دچار مشکلات رفتاری فراوانی بوده است.....


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 18:3  نویسنده  علی مرسلی  | 

باز هم سلام به شما دختر و پسرای گلم ! (( بازم من جو گیر شدم !!!  ))

طی عملیات انتحاری دیروز که بسیار موفقیت آمیز ، زیبا ، جادار ، مطمئن !!! صورت گرفت می خواستم به عرضتون برسونم که از این به بعد اسم این مطالب طنز رو که بنده براتون می نویسم می خوام به احترام نویسنده اش بذارم : شب نشینی در جهنم !!!!

حالا اگه می خواین از فلسفه ی این اسم سر در بیارین متن زیر که از خود نویسنده هست رو بخونین.

تغییر کرد.باز هم تغییر کرد.این صفحه و فرمش را عرض می کنم.آن اوایل اگر خاطرتان باشد <<دوئل>> بود ، گفتند ترویج خشونت است.گفتیم فرمش را عوض می کنیم می رویم سراغ طنز سیاسی اسمش را هم می گذارسم <<شب نشینی>>.گفتند شب نشینی ترویج منکرات است، یک "در جهنم" به آن اضافه کردیم (( نیتمان البته << به جهنم>> بود!! )) کار درست شد.اما پس از مدتی مطالب ما دچار سانسور عدیده و شدیده شد و گاهی اوقات کلاْ از بیخ و بن کنده می شدو خلاص.درد داشت خب! منظورم این است که مطلب آدم این جوری بشود آدم احساس درد می کند.....

خوب....اینم از فلسفه ی اسم <<شب نشینی در جهنم>>....پس یادتون نره.از این به بعد اسم این ستون ما که ستون طنز سیاسیه شد :" شب نشینی در جهنم ".پس تا یه فرصت دیگه بای بای !!!

ی.ح

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 17:44  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

مرده شور آن چشمانت را ببرد

که از اين همه آبی دريا

فقط لکه های نفتش را پذيرا شده است...

مرده شور آن نگاه هايت را ببرد

که از اين همه شوری دريا

تنها نگاه معصومانه پرندگان را بر خويش گرفته است

مرده شور خودت را ببرد

با اين که می دانی دوستت دارم...

«شاهین سجادی»

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 14:29  نویسنده  شاهین سجادی  | 

یه پیشنهاد مشدی !!! (( چه جلب ! ))

سلام به همه ی شما دختر و پسرای گلم ! (( ببخشین که یهو جو گرفت !!!  ))

راستش من دیدم که چند مدتیه که فضای وبلاگ همه ش شده شعر و هیچ خبری از متن های ادبی و از اون مهم تر طنز نیست....((مخصوصاْ از اون متن های جون دار و به قول خودمون باحال !! ))این جانب طی تفکرات عمیقی که نمودم به نتایجی ـ بس مفید ! ـ دست یافتم که با اجازه ی همگی اعلام می دارم!!....می خواستم بگم که اگه بقیه هم موافق باشن من از این به بعد می خوام براتون یه سری متن ادبی بنویسم.....در واقع این متن ها از نوع طنز سیاسی هستن که یه نویسنده ی با حال مشدی به اسم ابراهیم رها نوشته....یعنی بهتره بگم می نوشته! ....چون این متن ها رو قبل تر ها توی یه نشریه که من اسمش رو نمی دونم به چاپ می رسونده و حالا به شکل یه کتاب درآورده....منم براتون اونا رو گلچین می کنم و هر دفعه یکیش رو این جا می نویسم....راستی کتاب رها پس از گذروندن یه سری مراحل (( تو مایه های ۸ خوان رستم )) موفق به اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد شده....بد نیست بدونید که رها یکی از اعضای تحریریه ی چلچراغ هم هست....نشریه ای که اگه شما به دنبال یه نشریه ی جوون پسند و با حال و مشدی و مامانی می گردین من پیشنهاد می کنم که سراغش برین.....بازم بد نیست بدونین که مدیر مسئول چلچراغ آقای فریدون عمو زاده خلیلی (( سردبیر پیشین دوچرخه و بهتره بگیم سردیر کچل بچه های دوچرخه!! )) هستن....خلاصه در مورد چلچراغ > چی بگم هر چی بگم از خوبیاش کم گفتم  ... ... ... !!!!.....حالا این حرفا رو بی خیال....اولین متن رو بخونین و حالشو ببرین...تا بعد هم خدا کریمه !!.... 

اعدام در بایگانی

یک روزی در یک شوشتری یک مسگری یک حرفی زد.به او گفتند : بهتر است یک مختصر گردنی از شما زده شود عجالتاْ.گفت : چرا ؟؟!!....گفتند : دیگه بدتر.بعد یک عده دانشجو که << آرامش فعال دانشان>> خسته شده بود ، یک کمی خودشان را جنبانیدند محض جنبش دانشجوئی!....بعد یک کمی سعید رضوی فقیه نامی یک حرف هائی زد که چه گوارا در کوبا زده بود.بعد گفتند : حکایت گردن و مسگر و دانشجو برود بایگانی ، فعلاْ.قضیه هم در حال حاضر در همان مرحله ی فعلاْ است !!!...

                                                                                                                      ی.ح

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 17:27  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

اسمان را ستاره زیبا می کند

   باغچه را گل 

  چشم را اشک 

   ولی تو همه چیز را  حتی زشت...

(فرشته شریعتی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 12:41  نویسنده  فرشته شریعتی  | 

 

مثل یک کلاغ

سیاه و سپید

در تمام عکس ها.

عکس رنگی هم که بگیری

به جای سیب سرخ

«قار» خواهم کرد

ع.م
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 19:28  نویسنده  علی مرسلی  | 

 

ظاهر لبهای عروسک را نگاه مکن که همیشه می خندد

دل پارچه ای اش

پر از غم و غصه و اندوه است.

مهسا دوستی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 12:39  نویسنده  مهسا دوستی  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او مادام و پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان آشفته را آشفته تر سازد

بدین سان دائم بشکسته سکوت مرگبار من ./

 مهسا دوستی

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 12:33  نویسنده  مهسا دوستی  | 

بخشی از متن کتاب لائوتزو:

چرخ ها را با محور ها به هم وصل میکنیم...

این خالی درون چرخ است که باعث چرخش آن می شود!

از گل کوزه ای می سازیم...

این خالی درون کوزه است که آب را در خود نگه می دارد!

از چوب خانه ای بنا می کنیم...

این فضای خالی درون خانه است که برای زندگی سودمند است!

در حال هستی ایم...

در حالی که این نیستی است که به کار می آید!

                                                          یاسمین حاتمی

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 16:23  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

 

بنای شهرداری تبریز که در سال 1314 هجری قمری توسط ارفع‌الملک و با کمک آلمانیها ساخته شده است.

بر بام ها می وزد...تبریز

در دالان کوچه ها

سهم باد... باد سهمناک

کوه سرخ بی تفاوت با بهار

می وزد تبریز

 ر.حازم

ادامه هم دارد...مثل تبریز


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 19:43  نویسنده  ریما حازم  | 

باران

"س.س"

آسمان گو همه ایر

ابرها گو همه باران باران

چه توانند کنند...؟؟؟

با چنین آتش افروخته در سینه مان...!!!...

                                                                یاسمین حاتمی

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 14:27  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 


آن قدر نیامدی که من
بغض هزار آسمان بی خورشید را گریه کردم...
دیگر نه چشمی مانده
                               و نه انتظاری !

                                                                 
                                                                        سپیده الوندی

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 0:7  نویسنده  سپیده الوندی  | 

 

بختت گم شده است

در سياهی

در سياهی زير چشم پسران همسايه

 ***

بختت گم شده است

در احتمال

در احتمال هايی که چند مثقال شانس هم

در آنها هيچ جايگاهی ندارد

***

بختت گم شده است

در شعر

در شعری که هيچ توجه ای به تو و روايتت نمی کند

***

بختت گم شده است

در فريب

در فريبی شاعرانه :

« وفا کن تا رها گردی ز دستم

زنان بی وفا را دوست دارم»

 

«شاهین سجادی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 20:52  نویسنده  شاهین سجادی  | 

تینا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 19:58  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

اگه یه روز کم اوردی

سرت خم اوردی

به خودت امید بده

نویدوسعید بده

***

رویااینجوری خوبه

که آدم و زنده کنه

که آدم با خیالش

همه غم ها رو فراموش بکنه

***

حتی اگر بدبخت شدی

بیچاره و آواره شدی

سعی کن با رویاهات

سرت و بالا کنی

به دنیا لبخند بزنی

بلکه تو اینجوری

اون رو از رو ببری

بهش بگی:((چه حالی داره حال گیری

که حال ما رو هر روز میگیری؟))

                                                           تینا-مهر ۸۴

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 19:49  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

آبی رنگ تنهاییست

سرخ رنگ خشمی است فرونشسته در هیاهو

سرخابت را پس نخواهم داد

تا چنین زیر تزویر سرخابی ها گمت نکنم

 

 «شاهین سجادی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 17:23  نویسنده  شاهین سجادی  | 

باران

روزی که رفتی

هوا چه بارانی بود....

و اشک های من چه غریب!!!....

"یاسمین"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 15:23  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

برگ های پائیزی

"ن.ا"

عزیز من!

زندگی بدون روزهای بد نمی شود!....

بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم!....

اما روزهای بد...همچون برگ های پائیزی....باور کن که فرو می ریزند....و زیر پای تو....! اگر بخواهی!!!...

استخوان می شکند!....و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند...!!!

عزیز من!

برگ های پائیزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت....و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت سهمی از یاد نرفتنی دارند!.... 

                                                                                <<یاسمین حاتمی>>

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 13:24  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

خواستم بخوابم

تیک تاک ساعت آرامشم را بر هم زد

پرتش کردم

خردو نابود شد

اما ندانستم که با این کار

زمان را نابود کرده ام

 

سیاهی

رنگین کمان!

به آسمان دلم بیا

وسیاهی و تاریکی آن را

با هفت رنگ نگاهت

رنگین کن!!!

 

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 10:21  نویسنده  مهسا دوستی  | 

می زنم استکانم را

به شيشه قلبت

به سلامتی همه زاغ های

روی پرچين

 

«شاهین سجادی»

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 13:31  نویسنده  شاهین سجادی  | 

Free Page Rank Tool