کاری را که بلدی را انجام بده...بی خیال مارک کفش هایت!
کاری را که بلدی را انجام بده...بی خیال مارک کفش هایت!
«باران» بود...اما،
چون تمام سیستم های آبیاری قطره ای،
از کنار علف های هرز گذشت...
نامش بهار بود.
ولی...عجیب که سالها،
یخ زده نگاه کردیم،
وبین ما هچ نرویید،
حتی علف هرزی!...دریغ...
خشک می مانم باشد
ذره ذره از نم خاک می دزدم
نحیف و رنگ پریده...
بستری پاییز می شوم...
خشک، هرز، زرد...
نامش باران بود ...آری...نامش بهار بود!
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست !
سلام!
قلم را به هوا پرتاب کردند !
واین بار قرعه به نام من افتاد ...
شاید بهانه ی نوشتنم دینی باشد که بر گردن مقصد تمام نامه های تنهاییم دارم !
جایی که ثبت احوال دلتنگی نامیدمش و نوجوانیم را به اثبات رساند!
دوچرخه : کلبه ای بود برای اتراق کردن گاه و بیگاه لحظه های نارنجی نوجوانی !
حالا دوباره دوچرخه ام را روغن کاری کرده ام و می خواهم آن قدر رکاب بزنم که هیچ برگه ی سفید و قلمی حتی به گرد پاهای جوهریم نرسد ...
۱...۲...۳............
حرکت !
سپیده الوندی
خانه نارنجی
دشت نارنجی
کوه نارنجی
شهر نارنجی
ذهن نارنجی، حرف نارنجی
چشم نارنجی
برف نارنجی
خواب نارنجی
اسم نارنجی
شعله نارنجی
آب نارنجی
سبز نارنجی، سبز نارنجی...سبز نارنجی!...
چون هیچ کس توی دنیا نمی دونه کی شکسپیر فراموش شد...کی پرنیان به دنیا اومد....کی پرنیان ۱ روزه و کی ۱۵ ساله شد خودم از الان بهش می گم تولدت مبارک تا اون روزی که تولدت بیاد...
از طرف خودم به پرنیان
(رسم الخط نوشته شده پیشنهادی است، هر نوع خوانش این شعر بنا به نظرمخاطب است) با احترام «م»
فیل، تر می شود…
«آسم…»…
«عش…»… اشتباه چابی نیست، بقیه اش فیلتر شده است!
دوس… ؛ بوس…؛ نگا…؛ هم فیلتر شده اند.
زندگی فیلتر می شود…«زنده» می شود!
از لای فیلتر ها ، زندگی می میرد تا رد شود.آسمان کوچک می شود…آسم می شود تا رد شود!
از پشت فیلتر،
اِش(عِش) را می گیری…
نمی دانی، شاید «عشق» را « اشتباه» گرفته ای…به اشتباه یا درست!
از فیلتر که افتاد ،
بوسه نگاه می شود، نگاه کاشی می شود، کاشی سنگ قبر می شود، …
آزادی آن وقت عادی (آدی) می شود…(ز ِِ) اَ ش می ماند… آن «وَر» می افتد…زور می شود!
حتی فیلتر هم،… باور کن… فیل تر می شود…
باران نمی بارد اما…فیل ،تَر می شود…تا این را بنویسم ، خود فیلِ ِ تر هم
فیلتر می شود!
باران نباریده، گندم نرسته، نان نپخته …فیل تر می شود!
«شروع»…فیلتر می شود.
«شَر» که شد، دوباره فیلتر می شود… «خیر» هم باشد، فیلتر می شود! «بله»، می شود، فیل تر میشود…فیل، تر می شود!
آسم گرفته ام…
عشقتباه کرده ام….
ببخشید…
آخرش من هم فیلتر می شوم…
همچون وبا:
عجب روزی بود این یکشنبه; متوجه گذر ساعت نبودم اما می توانستم از ماهی که نورش از پنجره ی اتاقم سرک می کشید تشخیص بدهم که وسطای شب شده٬ اما چه اهمیتی داشت من که تازه جای حساس داستان رسیده بودم:"سیریوس از وقتی که به پشت طاق نما رفته بود٬ دیگر برنگشته بود و هری همچنان با نگرانی که در دلش داشت به جنگ ادامه می داد و جنگ هر لحظه پیش به سوی ..."صدای فرابنفش مادرم مرا از داستان بیرون کشید:"سی..نا...سینا...چراغ اتاقت هنوزم که روشنه...بچه مگه تو خواب و زندگی نداری...فردا که تعطیل نیست باید بری مدرسه...فکر غیبت رو هم از ذهنت بیرون کن چون من نمیام موجه کنم..." -"باشه فقط ۲ دقیقه صبر کن" - "یعنی بعد از ۲ دقیقه می بینم که خوابی؟؟...باشه...فقط ۲ دقیقه" -"ممنون"...دوباره سرم رو تو کتاب فرو بردم:" زخم روی پیشانی هری برای بار دوم داغ شد٬ هری پشت مجستمه ی وسط میدان سایه ای دید...سایه هر لحظه به او نزدیک تر می شد٬ ناگهان صدایی از پشت سرش گفت:"این چراغ خاموش نشد که..." آخه کدام آدم عاقلی جای حساس داستان کتاب را کنار می گذارد که منم همین کار را کنم, تازه من که ۴ تا جلد قبلی این کتابها را دیروز در عرض ۱ روز خواندم!!!پس چراغ قوه ام را درآوردم و چراغ اتاقم را خاموش کردم...ولی هنوز ۲۰۰ صفحه مانده بود و من هم به علت خستگی شدید و نور کم ٬ نمی دانم که چه موقع و در کدام فصل داستان بود که به خواب رفتم...
صبح که با صدای آهنگ دلنواز آرام "Fuel of Metalica "ی برادرم بیدار شدم احساس کردم کمی تا مقداری سرب درون گوشم ریخته اند و کمی هم احساس کر بودن کردم٬خواستم زودتر به مدرسه پناه ببرم اما انگار یک نفر لباس فرم مدرسه ی من را دزدیده بود...از مادرم سراغ شنل سیاه و شال گردن زرد و قرمزم را گرفتم اما او گفت که من هیچ وقت همچین لباس هایی نداشته ام!!!!!!!!!خیلی عصبی شده بودم و این آهنگ هم ذره ذره مغزم را می خورد...مادرم ساعت را اعلام کرد ۷:۳۴ و من هم باید یک ربع به ۸ در مدرسه می بودم...دوان دوان به سمت مدرسه ام رفتم...مغزم زیاد کار نمی کرد...ساعت ۸ به مدرسه رسیدم و انگار آقای کاظمی به پیشوازم آمده بود!! -":سلام اقای صالحی٬ می شه بدونم الان ساعت چنده که شما تشریف آوردید؟؟" -"شرمنده ام آقای دانبلدور" -"چی....چی گفتی...فسقلی بی ادب...به من می گی دنبه دار؟؟"(عجب تشبیه جالبی!!! فکر کنم خیلی بهش می خورد آخه فقط فقط ۱۵۰ کیلو اضافه وزن داشت!!!)-"اقا من گفتم دانبلدور فکر کنم که اشتباه شنی..." -" به من می گی کر؟؟؟" -" اقا ببخشید٬ شرمنده"-"همین امروز این مسئله رو به مادرت گزارش می دهم و همچنین یک اخطار کتبی هم در پرونده ات درج می کنم"...یه کم تو فکر رفتم...آخه من چرا از پودر غیب شدن در شومینه و یا از یک ماشین مشنگ برای اینکه زودتر برسم تا این حرفها را نشنوم استفاده نکردم؟؟؟...-"انگار دلت نمی خواهد که به سر کلاست بروی..."من هم سرم را پایین انداختم و وارد مدرسه شدم و بعد از گذشتن از چندین تالار به کلاس اقای لوپین رسیدم٬وقتی کنار پدرام ویزلی نشستم متوجه شدم لوپین رشته اش را تغییر داده و شیمی درس میده!!! اه این لوپین چقدر خنگه ما که تو کلاسمون صالحی نداریم که انقدر صالحی صالحی می کنه...فکر کنم تغییر رشته روی مغزش هم اثر کرده!!!نویل چرا انقدر لگد می زنی؟؟؟ بچه ها من رو از سر جایم بلند می کنند که به سمت تخته بروم اما من که صالحی نیستم٬ من پاترم...سینا پاتر...-" ببینم صالحی درس که خوندی؟؟"-"بله پروفسور"(نمی دونم چرا عادت داره بد نگاه کنه)-"ببینم خودشیرین٬ NH4C2H3O2 اول بگو نمک نوع چندمه و بعد بگو اگر M 1/06 x 10 -3 از این محلول رو در دمای اتاق در ۲۰ میلی گرم حل کنیم PH حاصل چند می شه" گچ رو برداشتم و شروع کردم به حل کردن:"ریشه گیاه افسنتین+ گل سوسن وحشی= شربت زندگی فلاکت بار" من که خوشحال بودم جواب دادم ٬خودمو لوس کردم "پروف لوپی جون چطوره؟؟؟"-"قبل از اینکه عصبانی بشم برو پیش آقای کاظمی" اما من قبل از اینکه پیش دانبلدور برم چشمم به بچه ها افتاد که تمرین کوئیدیچ می کردن و منم خواه نا خواه رفتم سمتشون و تا زنگ سوم با آنها تمرین کردم. زنگ چهارم هم کلاس خودمون رو برای تمرین آوردند و من کلا ۴ زنگ تمام ورزش کردم...نزدیک زنگ خانه بود که به کلاس رفتم تا وسایلم را جمع کنم ولی بحثی که در کلاس راه افتاده بود به نظرم خیلی جذاب تر از جمع کردن کتاب ها بود: علی:" وحید فهمیدی که تولید پیکان رو متوقف کردن؟؟" من:"ا گفتی پیکان یاد هری پاتر افتادم که گفت ماشین های مشنگی چون ماشین عمو ورنون..." وحید:"چه ربطی داشت سینا؟؟حالت خوبه؟؟ حالا بگذریم...نه بابا داداش علی این بدنه ی پیکان رو عوض کردن به قولی تو آردی جواد مخفی اش کردن"من:"گفتی جواد مخفی٬یاد دامبلدور افتادم که خاطراتش رو مخفی می کرد" پیمان:" اصلا سینا تو اینجا چی از جون ما وخای که مثله سیریش چسبیدی و هی هری پاتر٬پاتر هری می کنی" زنگ خورد و من هم سریع تر از همه رفتم تو حیاط تا نوچه های پیمان دراکو اذیتم نکنند و با سرعت خیلی زیادی سوار جارو ۲۰۰۰ ام شدم اما یک چیز سنگین به پشت گردنم خورد و من که مطمئن بودم گوی زرین است برگشتم و دیدم که اسنیپ با موهای همیشه چرب و لختش پشت سرم ایستاده٬ منتظر نشدم تا بگه ۵ امتیاز از گریفندور کم٬ جارو رو پرت کردم و به سمت کوچه رفتم اما انگار بچه ها می خواستن به تعطیلات هاگزمید برن که انقدر عجله داشتن...من به انبوه بچه ها نیاز داشتم که اسنیپ منو نبینه...پس منم شروع کردم به دویدن و بعد هم با اولین ماشین مشنگ ها به خونمون رفتم...به خونه که رسیدم رفتم سراغ بقیه داستان اما کتابم سر جایش نبود و من از مادرم پرسیدم که کتابم کجاست ولی جوابش مثل همیشه این بود که بعد از ناهار صحبت می کنیم...بعد از ناهار مادرم خیلی مهربانانه گفت که من بی جنبه ی به تمام عیار هستم و تا وقتی که جنبه پیدا نکردم نمی تونم ادامه ی کتاب رو بخونم...منم که شستم خبردار شد آقای کاظمی ماجرا رو به مامانم گفته فوری بحث رو عوض کردم و گفتم که آقای کاظمی امروز حالش خیلی بد بود ۳ تا قرص آرامش بخش خورده بود و همش داد می کشید(بی جنبه های ادبی این تیکه رو نخونن چون دروغ , بداموزی هست!!!)مادرم پاشد و به سمت ظرف ها رفت...یک کفگیر در دستش گرفته بود و با ان به سمت طرف ها نشانه رفت..."اینگامه دِ لوی اوسا"...هاج و واج موندم این که جمله ی هرمیونه :" مادر ....شما..." و مادرم قبل از اینکه حرفم تموم بشه با چشمکی پاسخم را داد و بعد از کابینت کتاب هری پاتر را درآورد و نشونم داد و هر دو لبخندی به یکدیگر زدیم....!!!!!!!
شیخ صمعان پیر عهد خویش بود بر وجوهش بیست سانتی ریش بود
صادرات نفت و خرما می نمود صادرش هر جای دنیا می نمود
گاه(1)C.F تا به بندر می رساند گاه بارش روی اشتر می چپاند
صد مرید کارگر برپای او کارمندان ،کاتبان همرای(2) او
سا ل عمرش بیش از هشتاد بود ناصرالدین شاه را در یاد بود!
شیخ صنعان همسرش را مرده بود(3) خویش از چنگ اجل جان برده بود(4)
بچه هایش در پی مال و جلال منتظر بر مرگ شیخ کهنه سال
این یکی رفته ژاپن، آن انگلیس دیگری هم تابع ملک سوئیس
* * *
شیخ پولی را به بانک روم داشت بانک اما فکر های شوم داشت
از قضا ارعاب(5)کردندی به روم وحشت افکندند در قلب عموم
شیخ ما ریشش فزون از قائده نامش آمد زمره ی «القاعده»
کرده بود آن بانک پولش را بلوک شیخ، ناراضی از این سیر و سلوک
گشت عازم تا کند مبلغ ،رها دسترنج از چنگ های اژدها
شیخ همراه آژانسی معتبر محمل خود بست،کرد عزم سفر
پای صنعان، چون به شهر رم رسید در هتل یک دختر رومی بدید
دخترک،منشی و کاتب،ماهرو پشت رایانه نشسته روبه رو
«آفتاب از رشک عکس روی او» زَرد تر از مِش وَ رنگ موی او(6)
* * *
روبه صنعان گفت شیخ ریشدار چشم های خویش را درویش دار
مادرو خواهر مگر خود را نبود عذرخواه و توبه کن پس زودِ زود
«گفت کردم توبه از ناموس و حال تایبم از شیخی و حال ومحال»
ساکن طاق دو ابرویت شدم دربه در در کوچه و کویت شدم
با نگاهی عاشق رویت شدم در خیالم همسر و شویت شدم
گر شوی ای ماه، در کابین من هم دلم از آن تو هم دین من
نقد من،ویلای من،اموال من رولز رویس و خانه ی توچال من
«از سر ناز و تکبر در گذر عاشق و پیر و غریبم در نگر»
* * *
دختر، اما دختری ترشیده بود آب و رنگ و خط به رخ مالیده بود
بینی اش با تیغ گشته صاف و راست گونه و پلک بدل اصلی نماست
دید،شویی بیش از این در پیش نیست ساکشن ومِش را مجالی بیش نیست(7)
دید سی سالش فزون،بی شوهر است حقه هایش فوت و فن آخر است
گفت باشد من زن تو می شوم ساکن اندر برزن تو می شوم
«باز دختر گفت ای شیخ اسیر» من گران کابینم و تو زشت وپیر
باید اموالت به نام من کنی اندکی از حجم ریشت کم کنی
سال مولودم من به میلادی حساب مهر عقدم سکه های زرِّ ناب
سکه ها بر سال میلادم شمار هر چه داری را به نام من درآر
«شیخ گفتش هر چه گویی آن کنم وآنچه فرمایی به جان فرمان کنم»
هر چه گویی من بگویم روی چِشم ماه عسل را هم بیا اصلاً به قِشم
* * *
شیخ دختر را به شهر خویش برد هر چه دختر خواست آن را پیش برد
دخترک می خورد و می نوشید سیر می شمرد او روزهای عمر پیر
چون که هشتادش بشد هشتاد و پنج رخت خود بربست از چرخ سپنج
«گشت پنهان آفتابش زیر میغ جان شیرین زو جدا شد بی دریغ»
هر سه فرزند آمدند از انگلیس از ژاپن آن دیگری هم از سوئیس
با زن رومی شروع شد جنگشان یک ریالی هم نیامد چنگشان پول ها خرج وکیل معتبر شد، ولی خاکی نشد دیگر به سر
در ژاپن بودش یکی را اشتغال اشتغالش مرده ها را اشتعال
دومی در انگلیس ،سیّم سوئیس خدمت اصحاب مکنت کاسه لیس
هان، عبرت کن تو جانا، ای پسر دل مبندی لحظه ای مال پدر
پول ها را دخترِ رومی بخورد(8) ابن صنعان لخت ماند و گشنه مرد!
(1)-C.F : ) Cost and Freight ) :اصطلاحی بازرگانی به معنای قیمت کالا به علاوه ی کرایه آن تا محل مقصد
(2)-در نسخه اصلی همراه آمده است که موجب سقط قافیه می شود.همرای او:در مشورت با او،بله قربان گوی او
(3)-همسر را مردن: کنایه از دق مرگ کردن همسر،کشتن همسر به صورت عمدی ولی به روش های غیرعمدی مثلأ تهدید به آوردن هوو، ناخن خشکی و ندادن نفقه و الخ...
(4)-در یک نسخه ضد فمینیستی که نگارنده ی آن معلوم الحال است به صورت « جانش از چنگ اجل در برده بود» آمده است. با توجه به اینکه مصحح هیچ قرابتی بین «زن» و« اجل» نتوانست پیدا کند نسخه اول را برگزید.
(5)-ارعاب:ترور،وحشت افکنی؛ معنی مصرع: در رم یک عملیات تروریستی اتفاق افتاد.
(6)-ناظم پیشدستی کرده و به رنگ و جلای تقلبی دختررومی پیش از موعد، اشاره کرده است.
(7)دیگر حتی ساکشن و مِش وزیبایی عاریتی هم کم کم به کار دختر نمی آمد و از کتمان سن واقعی او عاجز بود.(مفهوم مورد 6 پاورقی)
(8)-نسخه اصلی:خرقه ی زر دختر رومی ببرد
علی مرسلی- بهار1385-تبریز
برای این که نشنوی
یا اگر پشت پنجره به شنیدن ایستادی
آن قدر رسا باشد
که در خانه گوشت بارها تکرار شود
و چون فریاد سکوت معلم
بر سر قطره های باران مادر شود
ونقطه ایستشان شود
فریاد می زنم تا بفهمی
وسعت حرفهایم را بفهمی
شوکا!
همیشه می دانستم کار، کارِ انگلیسی هاست.شکی نداشتم. توی این مملکت اگر آب هم می خوردی زیر نظر انگلیسی ها بود.شب و روز تحقیق و تفکر می کردم که چه طور این انگلیسی های موذی می توانند قلم های منور الفکر های ما را مسموم کنند، همه را غرب زده کنند،همه را لخت و عور کنند و به مطربی بیاندازند...آن سال که خشکسالی آمد، یاد حرف های دایی جان افتادم که اعتقاد راسخ داشت نباریدن باران هم کار آنهاست:«خدانشناس ها یک چیزی می فرستند به هوا که ابر ها را می دوشد و می چلاند و خشکش به ما می رسد...نمی بینی پسرم، در فرنگ از همه جا آب سرازیر است...حتی شهرشان را هم توی آب ساخته اند...»
من همیشه به حرف های دایی جان روشن ضمیرم ایمان داشتم و سعی می کردم مثل او با پرده برداری از رازهای سربه مهر استعمار پیر ، برگ زرینی بر افتخارات خانوادگیم بیافزایم.کاربس خطرناکی بود، اگر می فهمیدند سرم را زیر آب می کردند... ولی من که نمی ترسیدم...حاضر بودم جانم را هم فدا کنم...تا اینکه سرانجام بعد از سال ها جست جو و انکشاف به راز بزرگ استعمار پی بردم.
روزی در حال نوشتن مقاله ای برای یک روزنامه معروف بودم.موضوع مقاله نقش انگلیس جنایتکار در پدیده تسونامی و ارتباط آن با انباشت زباله در شهر ساری بود .خود کار آبی که تازه خریده بودم به روانی روی کاغذ به حرکات موزون می پرداخت.مقدمه مقاله نوشته شد.اما وقتی خواستم عبارت « انگلیسِ پلیدِ جنایتکار بد طینتِ اهریمنی » را بنویسم ، مثل اینکه جوهرش تمام شده باشد از حرکت باز ایستاد.روی کاغذ دیگری با کشیدن چند خط امتحان کردم، خیلی روان می نوشت.خواستم عبارت مذکور را به دنباله تحریراتم اضافه کنم ، اما ننوشت!
با دومین و سومین تلاش هم ننوشت.به فکر فرو رفتم.با توجه به هوش و فراستم که در میان ضمه مطبوعات زبانزد است، ناگهان جرقه ای در اعماق ذهن باریک بینم پدید آمد .سریع مارک خودکار را نگاه کردم.،از همان خود کارهای معروف انگلیسی بود ( که فقط مثل خودشان می نویسند) به یاد آوردم ،سالهاست دانش آموختگان و روشنفکران از این قلم ها استفاده می کنند.از وثوق الدوله و فرمانفرما وخود اعلی حضرت تا ریز و درشت ماسون های وابسته و پیوسته به انگلیس همگی از این خودکار ها استفاده کرده اند.پس بحث قلم های مسموم که عامل انحراف و غربزدگی منورالفکر های ما بود صحت داشت و من این قلم های مسموم را کشف کرده بودم.حکمأ به نحوی در مکانیسم این قلم ها اعمال نفوذ شده بود که فقط در جهت منافع استعمار روی کاغذ می لغزید وبه این ترتیب به دست پاک وطنخواهان مخلصی چون مرا در حنا می گذاشت.تئوری جدیدم این بود که احتمالأ خودکارهای مارک امریکا و فرانسه و آلمان هم هر کدام ابزاری استعماری هستند که در دستان ناآگاه منور المخ های ما به نفع استعمار صاحب مارک ،جوهر بر کاغذ می افشانند.بعد از این کشف عظیم سریع خودکار را حواله سطل زباله کردم.، سپس به ذهن آماده ام خطور کرد که نکند دوربین مدار بسته یا ضبط صوتی هم اندرونی خودکار تعبیه شده باشدو به این ترتیب استعمار گران از کشف اسرارشان توسط اینجانب مطلع گردند.بنابراین سریع خودکار را با چکش به پودر مبدل کردم و در توالت( گلاب به رویتان)ریختم.البته یادم نمی آید سیفون را کشیده ام یا نه.(در اسرع وقت باید چک کنم)چکیده این کشف را با نام مستعار به زودی منتشر میکنم. البته ممکن است به همین زودی هم نباشد. چون از آن روز به بعد از ترس دسیسه های استعمار با پر مرغ و مرکب روی پوست گوسفند کتابت می کنم که کمی زمان می برد.ولی در عوض امنیت جانی ام را تضمین می کند.آری مخاطبان عزیز ،کلید نجات ما ، خودکفایی در تولید خودکار و گوش به زنگ بودن برای کشف توطئه های دشمن است.
بدرود
سلام عمویادگار…
راستی عمو یادگار…
نرفتی تو غار؟؟؟
اِیادم افتاد… بغل توکه باشد کی میره تو غار…
سلام پسر مو کوتاه …تو چرا نرفتی تو غار؟؟؟
موهای بلند من…پیداست از زیر روسری،
بچپ توی غار!
گنجشکک اشی مشی…تب بر فکی می گیری..
سفید میشی.میفتی تو غار.
کی می خوره… عمو یا دگار…پس بچپ توی غار!
«ریما حازم»
۲-از این که عیدهای این دوره زمانه طعم شیرین سالهای قبل را ندارد ،زیاد گفته اند!تقصیرعوض شدن شرایط اجتماعی است که این طور عیدها را بی رنگ و بو کرده یا نه اثر بزرگ شدن ماست که رنگ خاکستری بر همه چیز کشیده ،هم بماند برای بعد!
۳-این روزها که داشتن وبلاگ هم شده چیزی در حد دادن ID و شماره موبایل،نمی دانم صرف این همه انرژی و وقت برای داشتن وبلاگی که دست اخرش همین رفیق های دور و برت و شاید چند تا غریبه آن را بخوانند تا شاید تو هم سری به وبلاگ آنها بزنی،همان قضیه آفتابه خرج لحیم است یا نه؟
۴-می گویند در وبلاگ کوتاه بنویسید و جمع و جور.پس با همه این حرفها باز هم دلخوشیهایی برای تبریک سال نو وجود دارد:اسکناسهای تا نخورده ی تا خورده های فامیل،گفتن هزار باره و تاریخی:سال نو مبارک،جیبهای پر از تخمه کدو بعد از یک مهمانی و ...(باقی اش با خودتان!)پس: سال نو مبارک
۱/۱/۸۵ خط خطی شد توسط: ابوالفضل سلمانی