تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

زیر سنگینی نور بیدار می شوی. از دریچه کوچک چشمت فشرده می بینی نور را که آرام از لایه های ابر می گذرد و جان می دهد مردمک سیاهت را! نیم بسته اش می کنی. تنگ می فشاری از ترس سوزش مردمک ,  چشمت را. بدن مچاله ات را که امروز مچاله تر شده است را کش می دهی. آن چیز که ذهن تو را در آغوشش مخفی کرده است هنوز برایت نا قواره به نظر می رسد. زیر پلک هایت دنبالش می گردی! با آن که می دانی نخواهی یافت. روز ها معنی خود را مدیون رویاهات هستند. خوب می دانی چگونه به پروازشان در آوری. به آرامی  دستت را روی چشمت می گذاری تا شاید زیر نور سیاهی رویایت را از فراموشی نجات دهی… با تمام وزنت روی سرت فشار می دهی! مبادا امروز چیزی برای فکر کردن نداشته باشی!
  دستت را لای موهای چرب فرو می بری خوب لمسش می کنی! از روی یک بر آمدگی می گذرانی انگشتت را. چند بار تکرارش می کنی. ناخنت را تیز می کنی. آن قدر محکم خارشش می دهی که در چند لحظه نوک انگشتت به مایعی چسبناک آغشته می شود. چشمت را باز می کنی تا رنگ این مایع سرخ را ببینی! خون است… مبادا رویایت را باور کنی!
 در یک حرکت از جایت بلند می شوی! دهانت را آن قدر باز می کنی تا دیگر نتوانی! چشمانت خیس تر می شوند. با انگشتت نوک چشمت را پاک می کنی! دیرت شده است تلفن را برمی داری…  برای من هم دیر شده است. تنهایت می گذارم . مبادا سر وقت نرسی!
  بیدار شده ای؟ نمی دانستم… فکر می کردم امروز هم تا ظهر خواهی خوابید! امروز ناب ترین لحظه هر روزم  را از دست داده ام! می دانی آخر زیبا ترین چیز برای من دیدن آن لحظه است…لحظه نابی که درست پس از این که بیدارت می کنند چشم نیمه بازت را می بندی و لبخند تلخ کم رنگی می زنی و لحاف را روی سرت می اندازی و زیر لحاف به طرف دیوار متمایل می شوی و خود را در آن می فشاری و باز زور می زنی تا خوابت ببرد. رویا ها همیشه نیمه تمام می مانند و تو هیچ وقت نتوانستی با این قضیه کنار بیایی! می دانم چه قدر از او متنفری! چشم دیدن تو را ندارد… مبادا امروز هم سر همان قضیه با خواهرت دعوا کنی!
  چرا احساس گناه می کنی؟ مگر تقصیر تو بود؟ هر کس دیگری هم اگر جای تو بود نمی توانست خودخواه نباشد… هیچ وقت غرورت را نشکن! من هم می دانم که تو از اول دوستش داشتی قبل آن که خواهرت عاشقش بشود. طبیعیست که خواهرت هیچ شانسی نداشته باشد. او نه زیبایی تو را دارد و نه جزبه ات را. زود حاضر شو. مبادا سر وقت نرسی.
  من هم عاشق فیلم بودم! چه دنیای بود! همه چیز را می شد روی یک پرده زنده دید… دنیا های لایه به لایه! یادم می آید زمانی برای فرو رفتن در یکی از این لایه ها تمام وجودم را خرج می کردم. همان قدر که زندگی من بی هیچ برو برگشتی ساکن و گندیده بود همان قدر دنیای فیلم ها جاری و سرزنده می نمود. آن قدر در فیلم ها زندگی کرده بودم که گاهی احساس می کردم من هم مجبور هستم این نقش را بی هیج کم و کاستی بازی کنم. گاهی کاری احمقانه می کردم تا فیلمم جذاب تر شود و گاهی آن قدر در تعقل فرو می رفتم که خودم هم نخواهم از این لحظه گنگ خلاصی یابم! فیلم هایم در تنهایی شکل می گرفت. هیچ ارتباطی را به تصویر نمی کشید. اما این اواخر همیشه کسی در فیلم حضور داشت که زیر نور پردازی های بدیع و پر احساس غروب در راه برگشت به خانه مرا از دل نقش بیرون ببرد و یک فضای عاشقانه متعفن را به فیلم ببخشد. اما هیچ کسی حاضر نمی شد که نقش مقابل من را بازی کند. دیگر همه فیلم ها کم کم به مالیخولیا مبتلا شدند. با خود فکر کردم که مبادا با ساختن یک فیلم آبروی هنری خودم را بر باد دهم…یک لحظه به این فکر افتادم که دیگر فیلمی نسازم!
  در دلت می ترسی از خوابی که دیده ای! نه خرافاتی نشده ای. در چنین مواقعی باید همه چیز را امتحان کرد. می دانی اگر خوابت را برایش تعریف کنی ممکن است فکر دیگری بکند. حتمآ هم همین طور است. مرددی. نور سرخ رنگی روی مو هایت سایه انداخته است. باز دستت را درون مو هایت فرو می بری. به قیمت به هم خوردن موهایت خوب پوستش را وارسی می کنی! خودت هم خوب می دانی که احمقانه است. چنین چیزی ممکن نیست. از نیم رخ نگاهت می کنم. چشمانت برقی می زنند و نیم خیز می شوی دختر روبه رویت می نشیند. از دیر کردنش معذرت می خواهد. می خواهی خودت را از دیدنش ذوق زده نشان دهی. اما اصلا این چنین نیست. شتاب زده حالش را می پرسی. با نگاهی آمیخته به محبت نگاهت می کند و می شنوی که زیر لب  تشکر می کند. انکی از مو هایش آشفته روی پیشانیش ریخته اند. مردی سفید پوش جلو می آید. منوی دفترچه واری را روی میز می گذارد طوری که به تو نزدیک تر باشد. دختر ساکت است. منو را به طرف دختر هل می دهی با دست مانع می شود. می پرسی که آیا باز استیک مخصوص می خواهد؟ اما با یک نگاه سرد ولی با محبت می گوید که گشنه اش نیست؟ می دانی که از اصرار کردن بدش می آید. مرد سفید پوش هنوز منتظر است. برای خودت چیزی سفارش می دهی. دور می شود با نگاهت تعقیبش می کنی. آرام رویت را بر می گردانی به طرف دختر دوباره از حالش جویا می شوی! دوباره تشکر می کند!
  می دانم که دلت برایش می سوزد. خوب اما تو نباید به خاطر دیگران خود را از چیزی که دوست داری محروم کنی! حتمآ خودش یکی دیگر را پیدا می کند. خیلی زود فراموشت می کند. نه تو خیانت نکرده ای. اوست که ارزش تو را ندارد! اگر ارزشت را می فهمید از دستت نمی داد!  مو هایش زیر نور چراغ به سرخی می زنند. سرش را نزدیک می آورد.
 خوب در چشمهایش نگاه می کنی! باز مرددی! دل به دریا می زنی و آرام طوری که غیر او کسی صدایت را نشنود می گویی: « ببین… چند شبه که همش خوابای عجیب غریبی می بیننم! تا حالا بهت نگفته بودم اما من هر خوابیو که ببینم خیلی زود تعبیر می شه مثلا : خواب تو رو قبل این که ببینمت دیده بودم. دقیقا عین خودت بودی حتی اسمتم ریتا بود. رو دفترچه …»
لبخندی می زند و می گوید:« خوب خوابت را تعریف کن»
 می گویی :« ببین من دیشب خواب دیدم که تو همین رستوران نشستیم و داریم با هم حرف می زنیم که دستت و کردی تو کیفت و بعد یه چیز تیز از کیفت بیرون آوردی و شروع کردی به ضربه زدن تو سرم طوری که تو سرم صد تا سوراخ به این اندازه درست شد. اول فکر کردم داری بازی در می آری اما وقتی که دستم و کردم تو موهام متوجه شدم که یه مایع لزج زرد…»
خودت را بهت زده نشان می دهی و شتابان کیفت را از روی میز بر می داری و  تا می خواهی بلند شوی دستت  را می گیرد و آرام می گوید:« ریتا…» به حالتی غمگین می نشینی و در حالی که به خودت زور می زنی که گریه کنی! معصومانه چشمش را روی چشمان تو می لغزاند و در حالی که مدام سرش را تکان می دهد می گوید:« صبح که زنگ زدم قرار امروزو کنسل کنم خواهرت گوشی و برداشت. همه چیزو برام تعریف کرد… تو نباید این کارو با من می کردی.»
 احساس می کنی بار سنگینی از دوشت برداشته شده است. دوست داری تا جایی که می توانی گستاخ تر بشوی. چهره ات را ترش می کنی! با صدایی بلند با در حالی که عصبی شده ای فریاد می زنی:« حسود…حسود….تو لیاقت منو نداشتی…» با دیدن چهره معصومش در حالی که صورتش هم زیر نور سرخ شده یک لحظه از خودت بدت می آید. با قدم های بلند از رستوران خارج می شوی. موبایلت زنگ می زند. از کیفت بیرونش می آوری.خودت را جمع و جور کرده نفس عمیقی می کشی و جواب می دهی : « الو…الو… سلام … خوبم... دیشب خوابتو می دیدم....باحال بود بعدآ برات تعریف می کنم ,راستی امروز کجا می تونم ببینمت؟ … آره خوبه... اول باید برم خونه… نه خودم حلش می کنم. اونم یه جوری باید کنار بیاد… مهم نیس… بسپر به من… نه مرسی …بای بای!»
  وقتی از تاکسی پیاده می شوی از دیدن این همه جمعیت جلوی در بهت زده شده ای. آمبولانس ,مادرت که گریه می کند و خواهرت که ...
کات… کات… نباید اینطوری می شد. خیلی مضخرف تموم شد… گفتم کااااااااااااااااااااااااات... بس کنید...من باید فیلمم رو تموم بکنم...

شاهین سجادی www.sokoot.tk

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 8:26  نویسنده  شاهین سجادی  | 

  

اعلان موجودیت و طرح اساسنامه ی انجمن بی طرفان جهان!

مقدمه:

جهان امروز جهان ایسم ها و لوژی هاست.یکی چپییست می شود، یکی راستیست.یکی کوبیست می شود،یکی کمونیست. یک نفر نظریه پرداز سیاسی می شود،یکی اقتصاددان،یکی فیلم شناس و یکی حشره شناس.

در این میان کسانی هستند که در مورد هیچ چیز هیچ نظری ندارند.،عضو هیچ دسته و گروهی نیستند و اصلأ تمایلی به هیچ بحثی در هیچ زمینه ای ندارند.

حق این عده که کم هم نیستند،توسط آن عده که زیاد هم نیستند خورده می شود.پس نتیجه می گیریم تشکلی منسجم لازم است تا از حق این عده  در برابر آن عده ی قلیل دفاع کند.چه تشکلی بهتر از انجمن دفاع از حقوق بی خاصیتان جهان (ا.د.ب)  که مدافع راستین همه بی نظران، بی عملان و بی خاصیتان جهان است.

شرایط عضویت:

لازم نیست برای عضویت در این انجمن کار خاصی بکنید.همین اندازه که در منازل خود تشریف داشته باشید و کاری به کار احد الناسی نداشته باشید  وهیچ کاری را هم(ولو مفید یا غیر مفید)انجام ندهید به طور اتوماتیک به عضویت «ادب»در می آیید و از حقوقتان دفاع می شود.پرداخت حق عضویت لازم نیست،همگی افراد واجد شرایط به طور رایگان پذیرفته می شوند.در این انجمن فعالیت تشکیلاتی نه تنها لازم نیست بلکه بر خلاف اساسنامه ی انجمن است.و افرادی که احیانأ بخواهند فعالیتی انجام دهند مطابق قوانین موضوعه اخراج می شوند.

موارد زیر به صورت اختصار در اساسنامه برای عضویت عنوان شده است:

به طور بالقوه همه ی افراد بشر با هر سن  و نژادی عضو "ادب" هستند مگر اینکه خلاف این را با اعمال غیر قانونی  خود ثابت کنند.

فرد بهتر است برای تداوم عضویت خود اهل بحث نباشد یا بحثی که می کند بر خلاف اساسنامه نباشد.مثلأ موضوع بحث می تواند طعم غذاها،تحلیل پدیدار شناسی سریال های آبکی تلوزیون،آب و هوا،فوتبال(به شرطی که فقط طرفدار تیم ملی باشید) ،جهت وزش باد و موارد مشابه باشد.

اگر میوه  یا صیفی مورد علاقه فرد خیار،کدو تنبل یا سیب مینی است، اگر به چغندر و ضمایم آن،علی الخصوص برگ های آن احساس تعلق وافری می کند،فرد از شرایط روانی مطلوبی جهت عضوت برخورداراست..

افرادی که در دوران کودکی در مدرسه به القابی همچون خرس گنده،بی خاصیت، خنگ،تخس،ملات لای جرزوامثالهم ملقب بودند خوشامد گویی ما را از همین الآن برای ورود به  شورای مرکزی انجمن پذیرا باشند.

بچه مایه دار هایی که با پول های پا پا و مامی راست راست می گردند و کار خاصی نمی کنند به شرطی که با زیر بغل دن کتاب های فلسفی قطور و دادن نظرات قلمبه سلمبه ی صد من یک غاز افه ی روشنفکری نیایند به عضویت دائمی "ادب" در می آیند.

فیلسوفان عزیزی هم که فلسفه ی زندگی انها بر سه اصل متعالی خوابیدن،خوردن و دوباره خوابیدن استوار است استثنا ئأ پذیرفته می شوند.

پیشینه ی تاریخی:

"ادب"انجمنی است که به صورت رسمی تازه شروع به فعالیت نکردن کرده است(یاد اوری آیین نامه ای :هر نوع فعالیت،استفاده از واژه ی فعالیت یا مترادف های فازسی یا خارجی آن خلاف اساسنامه است) ؛ ولی پیشینه ی تاریخی آن به هزاران سال قبل باز می گردد.اصولأ ماهیت انجمن اجازه ی عضویت را به هیچ یک از افراد مشهور حقیقی و حقوقی  تاریخی نمی دهد.تنها استثنای موجود "سیزیف" است که به دلیل پارهای از ملاحظات به عضویت افتخاری" ادب " پذیرفته شده است.البته تعهد شده است اگر سیزیف دست از غلتاندن آن سنگ کذا برداردوبه جای خسته کردن خود روی سنگ لم دهد و حمام آفتاب بگیرد ،عضویتش به حالت دائم در می آید.

مزایای عضویت در انجمن:

بزرگترین مزیت  عضویت در "ادب" این است که هیچ نوع ضرری برای فرد ندارد و مفت مسلم از حقوق او دفاع می شود.عضو می تواند با ساده ترین روش ،یعنی نشستن در خانه و تماشای تلوزیون تا مرتبه ی ریاست انجمن هم به طور آسانسوری ارتقا یابد.

این انجمن ، تشکلی منسجم و جهانی و در حقیقت بزرگترین سازمان جهانی بشری است که تعداد اعضای آن از مجموع اعضا ی همه ی سازمان های جهانی از قبیل صلح سبز،قرمز ،آبی و...،کارکنان و اعضای سازمان ملل، کمونیست ها،کوبیست ها،آرتیست ها، کلوب هاوباشگاه ها،فمینیست ها،آوانگاردیست ها و هر چه ایست و ایسم دیگر بیشتر است.

از فواید دیگر انجمن ،ممانعت از بسته شدن دستمال به سر فاقد سردرد و همچنین ممانعت از اصابت شاخ گربه هنگام عبور و مرور و تردد است.امنیت و اطمینان خاطری که عضویت در "ادب"به فرد می دهد کار آمد تر از هر بیمه ی عمری بوده و عمر گهر بارشما را تا هشتاد سال تضمین می کند.در ثانی  پرداخت هزینه ی بیمه عمر شایسته ی اعضای انجمن نیست،.یک" ادبی واقعی" حتی پس از مرگ هم به مرام خود پایبند می ماند و از خود همچنان هیچ خاصیتی بروز نمی دهد و به کسی سود یا زیان نمی رساند. نکته قابل ذکر اینکه عضویت رسمی فرد در "ادب" اگر چه بعد از مرگ باطل می شود ولی  قشر شریف و غایب در صحنه ی  اموات همچنان عضو افتخاری محسوب می شوند.چون هیچ یک از مفاد اساسنامه توسط این عزیزان نقض نمی شود.(توجه:امواتی که در برزخ آرام نمی گیرند وبا حضور نسنجیده ی خود در خواب زنده ها، به فعالیت های فوق برنامه می پردازند شامل این بند نمی شوند و تداوم عضویت آن هامنتفی است.)

مؤخره:

واضح است "ادب" قادر است بهتر ازتمام نهاد های حافظ صلح ،حقوق بشر،دیده بان هاو برجک های نگهبانی و غیره صلح جهانی را تضمین کند.هیچ کدام از آدم های معروف جهان به خاطر فعالیت هایشان صلاحیت عضویت دراین انجمن را ندارند فلذا شما می توانید در مجمعی عضو شوید که رونالدو،جرج بوش و هدیه تهرانی دلشان تا اعماق می سوزد و نمی توانند به عضویت آن در آیند.پس جلوی تلوزیون های خود دراز بکشید و از عضویت در "ادب" لذت ببرید!

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 4:22  نویسنده  علی مرسلی  | 

این وبلاگ گروهی بچه های دوچرخه است.  مطالب این وبلاگ آشی است که به همت چند آشپز به طبخ می رسد
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 5:13  نویسنده  علی مرسلی  | 

Free Page Rank Tool