سکوت چندشناک شب
صدای ناگفته های قلب خاک خورده مرا به گوش ستارگان کم فروغ شب خواهد رساند
و من چه بی تفاوت شده ام زیر نگاه های سنگین ستارگان...
چشم بر پهنای بی انتهای شب دوخته ام و با تنفس اکسیژنی سرد ، خط خطی های ذهن پر خواهش قلب خود را با قطره اشکی مرور خواهم کرد.
قلبم چه پر شده از ای کاشها...
زخم هایش پر جوش تر و کاری تر شده است...
واژه ها بر سکوی قلبم آرام نمینشینند.
و اشک تنها واژه ایست آرامش بخش
آشنا با قلب نازک من...
سکوتم را ، رعد وحشی با آمدنش درهم میشکند
آن پر التهاب باران را سرزده مهمان ساخته با نازک من
قطرات باران که مغرورانه جای اشک بر گونه هایم حکم رانی می کنند را می فهمم...
اما
آسمان امشب را نه...
نمیدانم شیونش از چیست...
نکند دلتنگ است؟ شاید عاشق شده است؟ و شاید هم شکست وسعت او؟
شاید او نیز چون من پر شده است از ای کاشها...
با آسمان هم صدا خواهم شد
رعدی وحشی...آسمان سبک میشود... من هم.


