تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

 

سکوت چندشناک شب

صدای ناگفته های قلب خاک خورده مرا به گوش ستارگان کم فروغ شب خواهد رساند

و من چه بی تفاوت شده ام زیر نگاه های سنگین ستارگان...

چشم بر پهنای بی انتهای شب دوخته ام و با تنفس اکسیژنی سرد ، خط خطی های ذهن پر خواهش قلب خود را با قطره اشکی  مرور خواهم کرد.

قلبم چه پر شده از ای کاشها...

زخم هایش پر جوش تر و کاری تر شده است...

واژه ها بر سکوی قلبم آرام نمینشینند.

 

و اشک تنها واژه ایست آرامش بخش

آشنا با قلب نازک من...

 

سکوتم را ، رعد وحشی با آمدنش درهم میشکند

آن پر التهاب باران را سرزده مهمان ساخته با نازک من

قطرات باران  که مغرورانه  جای اشک بر گونه هایم حکم رانی  می کنند را می فهمم...

اما

آسمان امشب را نه...

نمیدانم شیونش از چیست...

نکند دلتنگ است؟     شاید عاشق شده است؟      و شاید هم شکست وسعت او؟

شاید او نیز چون من پر شده است از ای کاشها...

 

با آسمان هم صدا خواهم شد

رعدی وحشی...آسمان سبک میشود... من هم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت 23:1  نویسنده  الهه جویا  | 

داد زدیم الله اکبر

دست تکان دادیم

چهار زانو نشسته بود

دست هایش روی گوشش

با صدای بلند قرآن می خواند

خدا «وَلَا الضَّالِّينَ» را

گفت،

ورق زد

و باز چشمانش را بست


+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 21:33  نویسنده  علی مرسلی  | 

16 تا 21 آذر.

كانون حجاب.

نمايشگاه مطبوعات كودك و نوجوان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:45  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

من نقد کردن بلد نیستم. یعنی بلد نیستم مثل ادم هایی که خیلی خوانده اند و نوشته اند بنشینم درباره خوبی و بدی های یک کتاب حرف بزنم و دلیل های ادبی محکم بیاورم توی حرف هایم. اما خوب بلدم بگویم که چرا از یک کتاب خوشم می اید و از یک کتاب نه.

یکی از دوست داشتنی ترین کتاب های کتابخانه " تو مشغول مردن ات بودی" است که این روز ها بازار فروش اش حسابی داغ شده و پوستر هایش همه جا دیده می شود. گاهی که دلم می گیرد کتاب را می گیرم دستم و چند دقیقه فقط روی جلدش را تماشا می کنم. دختری که با موهای ژولیده و لباسی قرمز تا نیمه، توی اب فرو رفته . کتاب " تو مشغول مردن ات بودی" گزیده ای از شعر و عکس جهان است که  عکس هایش را "شهریار توکلی" انتخاب کرده و شعرهایش را "محمدرضا فرزاد" ترجمه کرده است. ترجمه شعر هایش را دوست دارم. شعر های این کتاب یک جور خوبی ترجمه شده که وقتی بارها و بارها شعری را می خوانم اصلا خسته نمی شوم (فکر می کنم شش هفت بار این مجمعه شعر را خوانده ام) درست مثل این شعر :

 

گاو در کلاس اموزش هنر ( چالر بوکوفسکی)

هوای خوب

مثل زن خوبه

همیشه پیش نمی اد

وقتی هم بیاد

برا همیشه

نمی مونه

مرد اما

قرص تره:

اگه بده

بخت اینکه همونطور بمونه بیشتره

اگه هم خوبه

که خب خوب می مونه

ولی زن

عوض می شه

با

بچه

سن و سال

رژیم غذایی

حرف

ماه

بود و نبود افتاب

یا لحظه های خوب

زن حیاتش

به تیمار عاشقانه توئه

در حالی که مرد رو

اگه بهش نفرت بدی

قوی تر می شه


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 16:13  نویسنده  فریبا دیندار  | 

یادت افتادم

از خواب پریدم

ساعت سکته کرده بود

(کی بود قرارمان؟)

پنجره را باز کردم

آسمان بود اما

پرستویی نبود

تقویم را ورق زدم...

به فصل پنجم که رسیدم

از یاد رفته بودی

(کی بود قرارمان؟)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 2:49  نویسنده  علی مرسلی  | 

می چرخد...  می رقصد...

                            رهاست...

 

بر دلم خشکیدست..  حسرت پاییزی ناب برگها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:42  نویسنده  الهه جویا  | 

 
چند روزیست قلمم خسته است.

قوت بیکاری میخواهد.

قلمم بی ذوق است... شادیم را، شوقم را، نمیرقصاند.

دوست دارد از گل و قاصدک و شبنم و باران حکایت کنم... حیف، نمداند که با گل و قاصدک و شبنم و باران گفتن...

زندگی باز هم چیزی کم دارد.

آن، نگاهی زیباست.

زندگی در پنجه ی ماه نشیمن دارد

زندگی، شاپرک ثانیه هاست... لحضه ای شاد میسازد تو را، لحضه ای ماتم ساز.

زندگی، خود قلمیست با جوهر نور.

گاه همانند سایه ی گرم آفتاب تو را در خود میگیرد ، آنقدر مهرش را به تنت میفشارد که اطلسی های لب پیراهن تو رنگ به او میبازند.

زندگی گاه سبک ،همانند پرواز قاصدک است... میرقصد در خاطره ها ...

                                                                                    می رود بالا

زندگی قطره ی شادی نگاه من و توست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 17:19  نویسنده  الهه جویا  | 


پاییز توی پنجره

سرخ  برگ

ضربدر پنجره

 کلیک تو

...

تق...!

زیر پایت...زیر دستت

تو ،خدا  ...

ببند اما

 ما بندگی

ندانیم

خدایی،

ندانیم!




دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 1:29  نویسنده  علی مرسلی  | 

سلام!

نمایشگاه خیلی خوب بود!

دیدن دوستانی که فقط اسمشون رو می شناختی  خیلی جالب بود !

جای خیلی از دوستان هم خالی بود !

این هم عکسی از دوستان !

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 10:9  نویسنده  زهرا جمالی  | 

 

جمعه 1 آبان شد سومین بهانه برای رفتن به نمایشگاه

آن هم با اتوبوس دو طبقه از بهشتی تا نمایشگاه با کلی ذوق و شوق و خاطرات کمرنگی که جان گرفتند در ذهنم

روزی پر از خنده و یه کَمکی هم گریه...

نمی دانم چرا نمی خواهم بنویسمش

شاید اسم همین آدم ها، آدم هایی که دوستشان دارم کافی باشد برای زنده نگه داشتن خاطره ای که هرچه کردم نتوانستم بنویسمش و آخر تصمیم گرفتم به نوشتن این اسم ها اکتفا کنم ، البته با کلـــــــــی جای خالی...

 

جناب آقای عباس تربن

سرکار خانم شفتی

آقای اعتمادی

خانم عطیف

آقای توزنده جانی

با زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی تهمینه حدادی

 

ملیحه آجرلو

نازنین اخوان

مروارید اسلامی

حدیث اسدی

فهیمه اصغری

فرزانه جعفری

سیده زهرا جمالی

فریبا دیندار

یاسمن رضائیان

فرشته سلیمانی

کیمیا شالباف

الهه صابر

مینا صیادی

مرضیه ضربتی

افسانه علیرضایی

الهه علیرضایی

مهشید عمادی

مائده محتشمی نژاد

نفیسه مصطفایی

امیر معینی

فرناز میر حسینی

مجتبی ناطقی

نیما نادریان

مهرین نظری

نوشین

...

 

(شکور!)

 

 

جای خیلی ها خالی بود نمی نویسمشان مبادا کسی از قلم بیفتد و ...

بعضی هاشان را آخر مطلبش نوشته فریبا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 11:23  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

Free Page Rank Tool